سمفونی تاریک بهاری که از راه می رسد
دفتر خاطراتت را ورق بزن.... تک تک برگهایش را .
زمانی بوده است که شکوفایی ی سال در بهار، همچون ملامتی بر تو فرود آمده باشد .
شوق شاد بودن در تو هست ، اما بیرون که قدم می گذاری ، همه چیز دگرگونه است . همچون مسافر یگانه کشتی در دریایی بیکران ، دستخوش بی اطمینانی می شوی . باغ و سبزی آغاز می شود . اما تو تمام زمستان و سالی را که گذشته با خودت به باغ می کشانی . به کنار تک تک شکوفه ها و نهال های تازه ُرسته .....
و در بهترین شکل ، این چیزی نیست جز یک تداوم..... شاید بی معنا ، شاید !
هنگامی که منتظری روحت همراهی ات کند، ناگهان سنگینی اندامهایت را ، جسم ات را حس
می کنی و چیزی چون امکان بیمار شدن بر حس آشکار پیش از وقوعت هجوم می برد. سردت
می شود از این همه بهار و تازگی ی تکراری . شال گردنت را دور شانه هایت می پیچی .
تو تا انتهای راه رفته ای : بعد با قلبی که تند می تپد در میدانگاه می ایستی و تصمیم می گیری تا با تمام دردها یکی شوی . پرنده ای تنها می خواند و انکارت می کند.
افسوس ، شاید مرده باشی ؟
شکوفه ها و میوه ها وقتی که می افتند ، رسیده اند . جانوران خودآگاهند : همدیگر را می یابند و
از این بابت خشنودند . اما ما که راه خداوند را برگزیده ایم ، فرجام نمی یابیم. از سرشتمان که
سر باز می زنیم به وقت بیشتری نیاز داریم.
یک سال برای ما چه مفهومی دارد ؟
روزها و ماه ها و سالها چیستند برای ما ؟ حتا پیش از آنکه خدا را آغاز کرده باشیم در برابرش دست به دعا بر می داریم : بگذار این شب را تاب آوریم. و سپس تب را . و عشق را .
و سال ها ، بی قرار ، می گذرند .
در هم تنیده می شوند با اوج و فرودی ناشناخته و بهار باز از راه می رسد در مسیر تداومی که
معنایش را باخته است .
چیزی که تازه است ، عبور کردن است : سال و عشق
چیزهایی که گذشته اند . مثل اشیا قدیمی که روزی تازه بودند ...
بهار آغاز می شود . با موسیقی سبز و هذیانی اش . چیزی فرو می ریزد. چیزی خاموشی می گیرد . چیزی تازه می شود . اما تو آنجا در احتضار زمستانی . جانی که تنت را روفته .....
خورشید بر آسمان پدیدار می شود و زمستان هر چه بیشتر در کالبدت می خلد . تاریک و سرد و طولانی .
بهار می آید . دفتر خاطراتت را ورق بزن ... تک تک برگ هایش را .