بودریار و ملاقلی پور: مرثیه برای نیست / شدگی
مرثیه ی اول

فیلسوف وانموده ها هم جایی برای خفتن پیدا کرد . خفتن در جعبه ای چوبی همچون اطاقی تنگ و تاریک و خاموش . حالا او هم به همان سرزمینی سفر کرده که ژاک دریدا یکی دوسالی است که بی برگشتی اش را باور کرده . بودریار پیش از آنکه ما را با مفهوم زندگی در عصر جدید آشنا کند ما را در برابر جهانی قرار داد که رسانه ها برایمان تدارک دیده بودند . خواب خوشی که در پس هر تصویرش یک نموده در دورترین نسبت اش با واقعیت خود را به واقعی ترین شکل رخ نمایانده بود . حالا چند روزی هست که بودریار به قلمرو هادس پناه برده .به سرزمین مردگان .و حالا دارد از پس جعبه ی چوبی تابوت اش دنیای بحران زده ی ما را رصد می کند . انگار با مرگ او خواندن و گفتن و نوشتن بار دیگر از نو آغاز می شود . فیلسوف سخت خوان ما حالا آرام تر از همیشه می خوابد تا روح پست مدرن شهر- جهان ما برای او مویه گساری کند . بودریار فیلسوف جهان نو بود و از پس نگاه نافذ اش بار دیگر واقعیت کاذب ما را به پرسش کشید . او نیست شده است . اما آیا مرگ او امری واقعی است ؟ آیا او وجود داشته است ؟ و آیا این نیست شدگی اصراری بر یک واقعیت تشدید شد ه از شدن او نیست ؟ رفتن او به لامکانی که جاودانه است و هر بار که کلمه ای از نوشته هایش احضار می شود اوست که واقعیت می یابد و نیست می شود !
و چه میراث گرانبهایی است بودریار برای ما : "آمریکا" ، "در سایه ی اکثریت های خاموش" ، "فوکو را فراموش کن - بودریار را فراموش کن" و....
احضار واقعیت او در پس نیستی /شدن او به جهانی تازه یادمان می اندازد جهان ما چقدر پیرتر شده .جهانی که دیگر توان حفظ متفکرین اش را روی خاک خود ندارد.

رسول ملاقلی پور با شتاب ، تند و عاصی و ناگهانی از نفس می افتد . مرگ کارگردان باور کردنی نیست. مرگ خدا/انسانی که در فیلم هایش بارها هزاران نفر را آفریده و نابود کرده است . مرگ انسانی که با دست ساخته هایش ، روح محتضر تماشاگران اش را به سفر های دور و دراز برده است. آن هم در سالن تاریکی به وسعت جادوی سینما. حالا سینما رسول ملاقلی پور ندارد . همچون لحظه ای عاصی آوار آگاهی ی مرگ بر سر ما فرود می آید.
آقای کارگردان نه در جعبه ای چوبی و تاریک ، در پارچه ای سفید و کافورینه به خواب ابدی رفته است تا واقعیت تمام زندگی اش به فراواقعیت فیلم هایش نقل مکان کند . او نیز زیر همان خاکی خواهد خفت که بودریار آرام گرفته . و چه ترکیب غریبی است این نزدیکی خفتن فیلسوف وانموده و مرد عاصی تشدید کننده ی واقعیت . دوربین ملاقلی پور به پاره ای از جاودانگی بدل گشته و فیلم هایش در پس نیستی واقعی شان دوباره و هزارباره به ترسیم واقعیت ذهن او می نشینند . و اقای کارگردان از نیست شدگی به شدنی می رسد که همواره در حال تکرار و تکثیر است . فیلم های او حالا دیگر همچون پیکره هایی جان یافته به تماشای احضار روح خالق/خدا/کارگردانشان می نگرند .
و این مرثیه ای است برای دلتنگی . برای تمام لحظات بی پایانی که در تماشای سفر به چزابه ، هیوا ، مزرعه پدری ، نجات یافتگان و نسل سوخته گذشت.اوقات خوش ناخوش از تلخی جنگ و زیستن در سرزمین تلخ کام تلخی ها . و تلخ و شوریده و غمناک به سوک رسول ملاقلی پور ... برای سینمایی که برای سرزمینی که هیچگاه در پس از دست دادن هایش به دست نیاورده و جای خالی تمام آدم هایش به وحشتمان می اندازد . روح شان شاد
ژان بودریار ۱۹۲۹/۲۰۰۷ ؛ رسول ملاقلی پور ۱۳۳۴/۱۳۸۵