روزهایی هست که نیاز به گفتن داری . شور نوشتن شاید . خیال نگاهی ، غباری یا آدمی .
هرچه هست میراث تنها بودن است و به ناگاه صوتی ، صدایی ، شعری تو را وجودت را بی قرار می کند .
امشب برای من شاملوی جاودان بود . فردا را .......نمی دانم .

پرتوی که می تابد از کجاست ؟
یکی نگاه کن
در کجای کهکشان می سوزد این چراغ ِ ستاره تا ژرفای ِ پنهان ِ ظلمات را به
اعتراف بنشاند :
انفجار خورشید آخرین
به نمایش اعماق ِغیاب
در ابعاد ِ دلهره .
آن
ماه نیست
دریچه ی تجربه است
تا یقین کنی که در فراسوی ِ این جهاز ِ شکسته سکان نیز
آنچه می شنوی ساز ِ کج کوک ِ سکوت است .
تا
یقین کنی .
تنها
مائیم
- من و تو –
نظارگان خاموش این خلاء
دل افسردگان ِ پا در جای
حیران ِ دریچه های انجماد ِ همسفران .
دستا دست ایستاده ایم
حیرانیم اما از ظلمات سرد جهان وحشت نمی کینم
نه
وحشت نمی کنیم
تو را من در تابش ِ فروتن این چراغ می بینم آنجا که توئی ،
مرا تو در ظلمتکده ی ویرانسرای من در می یابی
اینجا که منم .
احمد شاملو /مدایح بی صله