تبليغاتX
فروپاشی ی اول شخص مفرد -

برای نغمه و سالروزتولدش 

 

راه می افتد. به کجا می روی ؟

راه می افتم.

به کجا می روی ؟

خیابانها را از پس هم به خیالی پیوند می دهم .... به کجا آخر می رود این راه بی انتها ؟

نگاه می کنم به دستهایم. به دستهای تو نگاه می کنم و از لابلای تمامی خطوط  ، راه خانه ای را می جویم که روزی بود. حالا دیگر از میان این همه راه و بی راه تنها می توانم به تاریک ترین شیار خیره شوم و مقصدی که گم شده است . بازهم نگاه می کنم . به دستهایم . و آیینه ای که تو را در آن قاب می گیرم. حالا پر می گشایی . در آیینه است که آغاز می شوی . نور می تابد. نور می شود . حالا در هر شیار ردی از نور همه چیز را می روبد. و راه ها . این راه های غبار گرفته از تقدیر خویش....... رها می شود.

به سایه ها نگاه می کنم . ردی که روی زمین افتاده است . جایی که غباری سبزرنگ میان شکوفه های سفید ِ تو رج می خورد. در عمق این مرغزار خانه ای هست هنوز. خیالی که تو را بر بلندای آسمان ترسیم می کند . خیابان ها در دل هم تا ب می خورند . تاب می خوری روی شاخه های بید رنگ پنجره ها. نگاه می کنم به آیینه . آیینه را دیگر غباری نیست. کنار این رد سبز ،آرام ، روییده می شوی . لغزان و رها . از پس درهایی بسته ، خیابانی بی انتها و چراغ هایی همیشه خاموش .

به دستهایم نگاه می کنم . به دستهایت .

کجا می روی؟

راه می افتم. دست می کشم بر دستان شب . شیارها و زخم ها  راه  باز می کند . و رد ِ لباس تو سبز رنگ بر دشت سوزان شقایق ها راه باز می کند . تو می رویی . همچون تازه نهالی که بر تن این خاک پوک بال می گشاید . نذر می کنم با چشمانی بسته و دستانی گشوده . تو می رویی در لابلای خطوط بی پایان دستهامان. جدا افتاده از میراث تقدیری که رنگها را در هم می آمیزد.

برای روییدن تو چه بهارها که گذشته است ، چه فصل هایی سردی که درسیده است و چه تابستانهایی که در یال ِ باد ، شعرها زمزمه کرده است . قبای سبز رنگ تو در این خیابان هنوز رنگین ترین زندگی هاست.

دریغ مکن از این همه خیابان ، شعرهایی را که در دستهایت روییده. نهان مکن .

حتا اگر تمام دیوارها همزاد تو باشند. رخنه کن بر این ستون ها. و خطوط در هم را به راهی ببر که باید.

راه بیافت.

به درون آیینه و از آنجا جهانی رنگ رنگ را ترسیم کن .

نشسته ام و نذر می کنم.

تو می آفرینی و خیابانها همه گم می شوند  درون دریای وجودت .

آب باش.

 بیافرین.

 راه به هرکجا که گشوده باشی زایندگی است و رویانندگی .  دریغ مورز از این خیابان های تشنه . بیافرین. با خطوط دستهای شگرفت. آیینه ها انتظارت را می کشند.

بهار نزدیک است.

این را میلاد تو گفت

بهار تو چه بسیار نزدیک است .

راه می افتم.

به کجا می روی ؟

درون آیینه ای که تو را ترسیم می کند.

شوریده

بیافرین .

ببار .

شهر تو هزار سال است که تشنه است .

شوریده ببار .

فصل ها در انتظار تصویر توئند.

ای کاش باریدن را زبان سخن می بود ....

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 11:49 توسط امین عظیمی |