تبليغاتX
فروپاشی ی اول شخص مفرد -

 

How much time do we have ?

 

 

 

تکراری و بی وقفه . توی اتاق تاریکی نشستم . باید همه چیز رو دوباره مرور کنم . خیره شدم به اسامی آدم هایی که روی زمینه ی سفید و قهوه ای مانیتور آشکار و محو می شن . سعی می کنم معنای چیزی رو که در من حلول کرده بفهمم . بلند می شم . چراغ اتاق رو روشن می کنم . سر جام می شینم و به مانیتور خیره می شم . همه جا بازم تاریکه . به سقف اتاق نگاه می کنم . خیال کردم .

پس هنوزم می تونم خیال کنم که چراغ اتاق رو روشن کردم یا اینکه َهَمَش یه اتفاق بی معنی بوده که شاید همین الان داره توی ذهنم جریان پیدا می کنه . انگار چیزی که نبوده ، داره در لحظه ی حال در ذهنم منعکس می شه . گذشته ای که اتفاق نیافتاده . عملی که هیچوقت انجامش ندادم . مِنوی دی وی دی رو باز می کنم . دلم می خواد یک دقیقه ی آخر فیلم رو دوباره ببینم . اونجا تصویری نیست که بخواد منو متاثر کنه . فقط یه جمله هست .... یه جمله که دلم می خواد سراسر وجودم رو به اون جمله ببخشم و خیال کنم داره در من اثر می کنه : چقدر وقت داریم ؟

دنیایی که توی فیلم Jacket  "جان مِی بیوری" ترسیم می شه پیش از اونکه یه دنیای مبتنی بر الگوهای روانکاوانه باشه یه نوع حرکت برای درک معنای زندگیه . اینکه هر انسانی چقدر امکان و توانایی داره تا دنیایی رو که داره توش قدم می زنه معنا کنه ، تغییرش بده و مهمتر از همه نسبت خودش رو با اون تعریف کنه . "جان استارکس" شخصیت اصلی فیلم "ژاکت" که "آدریان برودی" - با اون نگاه های عجیبش-  به زیبایی نقش اش رو ایفا کرده دقیقا ً در پی حوادثی که کارش رو به تیمارستان می کشونه همچین مسیری رو دنبال می کنه . دنیایی که به خاطر آزمایش های عجیب دکتر "بکر" کریس کریستوفرسن-  توی اون پا می گذاره و پیش از اونکه برای نجات پیدا کردن و اثبات خودش بهش یاری برسونه نوعی زمینه برای نجات دختر کِیرا نایتلی   و پسری که صرع داره بابک فراهم می کنه .... آیا ما به دنیا می آیم که تنها در چرخه ای از پیش تدارک دیده شده نقش تغییر ناپذیر خودمون رو ایفا کنیم ؟ نقشی که حتی ممکنه برای به انجام رسوندنش در زمان حال نیاز باشه به آینده ای سفر کنیم که اطلاعاتی در مورد اون به ما می ده ؟ و اینکه کدوم یک از ما می دونه مهمترین کاری که باید توی زندگی اش انجام بده چیه ؟ اون کار اصلی ای که ما به خاطر اون مجبور به زندگی کردن شدیم ؟ توی محدوده ای که متجاوزانه همه چیزش رو به ما تحمیل می کنه : زمان !

من همیشه با زمان مشکل داشتم . از خودکامگی و خودخواهی اش . از اینکه به جز پیش رفتن به هیچ چیز فکر نمی کنه . از اینکه به هیچ چیز و هیچ کس رحم نمی کنه . از اینکه ذره  ذره و آروم همه چیز و به ظاهر پاک می کنه ، حذف می کنه  ولی باید چند سالی بگذره تا بفهمیم مبدل شدیم به  مرداب تصاویری که ما رو ذره ذره تو خودشون غرق می کنن ! زمان ؛ زمان لعنتی ! بلند می شم ، پنجره رو باز می کنم . خنکای پاییز قبل از اینکه بخواد پوست صورتم رو نوازش بده بیدارم می کنه . مدت ها بود که انقدر جلوی یه فیلم آروم نگرفته بودم . اونم فیلمی که تا این حد ساده ساخته شده و یا حتی اونقدرا قوی نیست . ولی حداقل تماشاگرشو به آستانه ی دنیایی می بره که می تونه انتهای دالون تاریک اتاقش بازم به این فکر کنه که سینما یه جادوئه که "پرومته" وقتی آتیش رو به انسان می داد اون رو یه جایی چال کرده بود تا بالاخره یه روز بشر بتونه پیداش کنه ؛ و وقتی اونقدر خسته بود که دلش می خواست چشمش رو به دنیای واقعی ببنده ، جهانی رو در برابر خودش داشته باشه که همه چیز در اون از جنس رویاست . رویایی که اتفاقا ً توی این چند ساله تمام سعی شو کرده تا زمان رو دست بندازه . بریزدش به هم . بعد هم شاید توی حالتی شوریده به این فکر کنه که آره ما آدم ها بالاخره تونستیم از زمان انتقام بگیریم . حداقل اینجا یه بابایی هست که می تونه زمان رو مچل خودش کنه و اونم اسمش سینمائه !

فیلم Jacket محصول سال 2005 ئه و بیشتر از اینکه بخواد به یه فیلم موندگار در تاریخ سینما بدل بشه توی لحظه ی حال تماشاگراش اثر می گذاره و اونها رو با خودش درگیر می کنه . حجم جلوه های بصری فیلم اونقدر زیاد بود که تا نیمه های فیلم گیج می زدم که با چه جور فیلمی طرفم .

 

(کیرا نایتلی)

 

 مخصوصا ً سکانسی که "جک استارکس"  برای اولین بار پاش به خونه ی "جکی"، "کیرا نایتلی" باز می شه اساساً ماهیتی "لینچی کراننبرگی" داره و آدم دقیقا ً حسی رو داره که مثلا ً موقع تماشای "بزرگراه گمشده" و "مخمل آبی" ( لینچ ) یا "اسکننرها" و " عنکبوت" ( کراننبرگ ) بهش دست می ده . آدم هایی که دارن درد می کشن ولی نمی دونی چرا ؟ از هم واهمه دارن یا حقیقتی رو در مورد هم باور نمی کنن و بازم نمی دونی چرا ؟

اما فیلم  هرچی پیش می ره ذهنیت تماشاگرش رو در مورد نوع قصه ای که می خواد تعریف کنه بیشتر به بازی می گیره . مجموعه سکانس های اول تو رو به این فکر می اندازه که مثلا ً قراره یه چیزی تو مایه های "جوخه" الیور استون تماشاکنی . جلوتر که می ری ، مثلا ً توی تیمارستان و جایی که "برودی" روی صندلی می ره و در مورد "سازمان های سازمان یافته" حرف میزنه فکر می کنی با یه فیلمی شبیه "پرواز بر فرار آشیانه فاخته"(فورمن) طرفی اما "ژاکت" مثل هیچکدوم از اینها نیست . شاید هم بهتر از هیچکدوم از فیلم هایی که گفتم نباشه ، اما هر چی که هست بالاخره می تونه زبان و فضای شخصی ی خودش رو پیدا کنه و مستقل از تمام فیلمهایی  بشه که در مورد معنای زندگی و ارزش های عشق و دوست داشتن هستن. عشقی که "استارکس" به "جکی" احساس می کنه زمینه ساز تلاش برای تغییر آینده ی جکی می شه . حتی اگر اون تغییر بتونه به شکل یه نامه دربیاد و زنی رو دوباره به مسیر درست زندگی برگردونه : مگه معجزه چه شکلی باید باشه ؟

ای کاش همه ی ما می تونستیم مطمئن باشیم به اندازه کافی وقت اونو داریم که در خوشبختی کسی نقش داشته باشیم . ژاکت" ، یه فیلم اخلاق گرا نیست . بیشتر یه تصویر جویای معنا در مورد زندگی و ارزش های اونه . اما چیزی که برای آدم بعد از دیدن این فیلم باقی می مونه ، همون سوالیه که آدم رو به یاد فرصت ها ، خطاها ، موفقیت ها و حوادثی می اندازه  که در زندگی از سر گذرونده یا قراره بگذرونه  : چه قدر وقت داریم ؟      

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 0:8 توسط امین عظیمی |