میم مثل مادر:
یک مرثیه سادیستی برای یه مشت تماشاگر خسته !
اتفاقی بود که برای دیدن آخرین ساخته "رسول ملال قلی پور" پایم به سالن سینما فرهنگ باز شد . عصر بود و زیر نم نم باران همه اش سعی می کردم اخباری را که در مورد غش کردن چند نفر در حین تماشای فیلم از این و آن شنیده بودم فراموش کنم و همه اش را به حساب طرفندهای تبلیغاتی تهیه کننده بگذارم که می خواهد به ما بقبولاند فیلمی که در حال نمایش است تا چه حد می تواند تاثیرگذار باشد . در حال مز مزه کردن چند فقره پاستیل شکری "ژل بون" که آغشته بودن یا نبودن اش به جوهر لیمو سخت ذهنم را درگیر کرده بود وارد سالن شدم . روی صندلی شماره 6 از ردیف 7 کنار علی و شبنم نشستم و سعی کردم شش دانگ حواسم را بدهم به پرده سینما . فیلم شروع شد ....
[حدود 90 دقیقه بعد! ]
حالم بده . سرم دوران داره . بیشتر از اینکه غمگین باشم یا ناراحت عصبانی ام . احساس می کنم رسول ملاقلی پور با اون سبیل نیمچه استالینی اش در طول تماشای فیلم تنها و تنها به یک کار مشغول بوده : انگولک کردن ، عذاب دادن ، گاز گرفتن ، لگد زدن ، نیشگون گرفتن ، تف کردن ، (....) ، (....) و خیلی کارای دیگه برای یک هدف : در آوردن اشک تماشاگر . و بدتر از اینکه احساس می کنم خودش یه گوشه ی این شهر نشسته جلوی یه صدتایی دوربین مدار بسته که توی سالن های سینما کار گذاشته . کنارشم یه کیسه تخمه آفتاب گردونه که "منوچهر محمدی" براش فرستاده تا موقع دیدن گوله های اشک تماشاگرا که بی حساب و کتاب از از روی گونه هاشون سقوط می کنه و درتاریکی سالن گم می شه غش غش بخنده و به خودش بگه : بابا تو دیگه کی هستی ؟
باورتون نمی شه که خیلی از لحظات فیلم بود که دلم می خواست گریه کنم اما به دلیل حماقتی که در ساختار فیلم جریان داشت حتی اشکم هم در نمی اومد .به عوض یاد تمام مشکلات شخصی خودم افتاده بودم . اونجا روی اون صندلی نشسته بودم و با خودم کلنجار می رفتم که چرا ساختار روایت توی این فیلم انقدر ضعیف و ناپرداخته است . منطق روایت در اساس دچار مشکله . شخصیتها به شدت تخت و تیپیک هستن و بدتر از همه تا این حد رقت انگیزن . انقدر که فقط به قول خودم آدم بی اینکه خوب بفهمه چی کار کردن باهاش دپ زده از سالن می یاد بیرون و اگه نبود هوای پاک و بارون خورده ی پاییزی خیابون شریعتی و جمع دوستان نو یافته حتما بر میگشتم جلوی گیشه ، یه بار دیگه بلیت می گرفتم . می رفتم توی سالن و وقتی فیلم شروع می شد چندتا از اون گوجه آبدارارو می فرستادم وسط پرده ....
اما ذکر مصیبت به شیوه ای مدون به شرح ذیل است :
1- ساختار روایت در فیلم از خلاء های متعددی رنج می برد . شیمیایی شدن زن و قضیه ی انتقال آن به بچه به ابتدایی ترین شکل ممکن رخ می دهد و در امتداد آن تلاش کارگردان برای نقب زدن به معظلات اجتماعی – سقط جنین- سطحی تر از آن است که اصلا ً بشود به آن فکر کرد . داستان پیش نمی رود بلکه پاهای تماشاگر برای حرکت در جهان اثر بیشتر روی مجموعه ای از چیزهای رقت انگیز قرار می گیرد و با آنکه ظاهری تلخ دارد اما به دلیل رویکرد سطحی فیلم ساز در بازگو کردن آنها به سرعت از ذهن پاک می شود .
2- همسایه ارمنی درگیر چه معضلاتی است که هی شیر گاز را باز و بسته می کند ؟ یعنی ما باید با چنین نماهایی بپذیریم که طرف از فرط نا امیدی و یاس – برآمده از چه؟ - همواره در حال خودکشی کردن است و لامصب عجب جانی دارد که تمام نمی شود . سکانس های خودکشی همسایه ارمنی بیشتر مرا به یاد شرگت گاز ایران انداخت و مزایای زندگی در شهری مثل تهران که حتی زیر زمین های تاریک و نمور هم در آن صاحب لوله کشی گاز هستند !
3- تیپ پدر دیپلمات ، تیپ مادر دلسوز که تا آخرین لحظه زندگی اش تنها چیزی که دوست دارد به خاطر بیاورد صدای شوهرش است ( مادر گلشیفته در فیلم را می گویم ) و راستی آن همسایه های طبقه پایینی که هرگز نفهمیدم کارکردشان در جهان اثر چیست ؟ راستی آن آقای راننده ی مینی بوس چرا انقدر مرموز و عجیب بود و دخترش که در راه پله ها درس می خواند ؟ شخصیت پردازی در فیلم دچار مشکل های بی شماری است . آنها پیش از آنکه باورپذیر باشند مبدل به کاریکاتورهایی رقت انگیز شده اند که نمی توانیم با آنها ارتباط برقرار کنیم . اساساً در فیلم ملاقلی پور با خط قصه ی بسیار ضعیفی روبروییم . تیپ پدر کلیشه ای است . یک دیپلمات حسابگر که اتفاقا ً می خواهد عشق اش را به زنش نشان دهد . یا دوستی که محرم راز ِ گلشیفته است و همه ی این بلاها را اشتباه او به سر گلشیفته آورده است . یا خواستگار گلشیفته که مدیر دفتر تایپ و نشر است . راستی چه خبر است در این بلبشوی آدم های نصفه و ناپرداخته ؟
4- چرا باید این همه درد و مرض در فیلم باشد و ما از نشان دادن آن به تماشاگر چه سودی می بریم ؟ راستی ملاقلی پور می خواهد با این فیلم چه چیزی را ثابت کند . حرف حساب اش چیست ؟ بعد از دیدن فیلم یاد شاهکار لارس فون تریر افتادم . اتفاقا ً در فیلم رقصنده در تاریکی هم جریان بین یک مادر و بچه در جریان است . فوق العاده سوزناک هم هست . اما آن یک فیلم درست و حسابی و استخوان دار است و برای گرفتن اشک – حتی اگر ثانیه ای به آن فکر کرده باشد – به آزار روحی تماشاگرش نمی پردازد . اما شاهکار ملاقلی پور واقعا ً یک پدیده عذاب آور بی منطق و ضعیف است .
5- لحن فیلم متشتت و از هم گسیخته است . شخصیتها مسیر و روال منطقی ای را دنبال نمی کنند . در برخی لحظات احساس می کنیم فیلم خلاصه ای از لحظات دردناک یک سریال 59 قسمتی تلویزیونی است که خطوط اصلی روایت در آنها حذف شده و تنها گزیده ای از لحظات حساس – و نه نقاط اوج – در آن آشکار است .
حالا هم که فکر می کنم می بینم ملاقلی پور احتمالاً بد دپ زده بوده که خواسته با همچین فیلمی سرش رو میون جماعت فیلم بین بالا نگه دارد . اما آخه این تماشاگرای خسته چه گناهی کردن که باید جونشون به لبشون برسه از اتفاقهای سادیستی فیلم ؟