
من بلد نیستم . بلد نیستم روی دستهایم بایستم . روی دستهایم راه بروم . بروم از جایی که نشسته ام . گوشه ای کز کنم پشت به آسمان و خیال ببافم از تکرار چیزی که دیگر نیست در پس ذهنم . قرار نمی گیرم . قرارم را گذاشته ام کنار کتابخانه ی انتهای راهرو تا بفهمم چه فرق می کند روز خوبت را بد شروع کرده باشی یا خوبی این روز توهمی باشد که از لابلای حال بدت سراغ گرفته ای . نمی دانم حکمت اش در چیست . حالا که مدت هاست برای خودم ننوشته ام . برای اینکه بفهمم چقدر طولانی شده این رنج ِ بی معنای کش داری که هرجا می روم دنبالم می آید و رهایم نمی کند . خسته شده ام . از تکرار ِتکراری ترین تصاویر ذهنم که باز برای خودم می سازمشان و خرابشان می کنم .
بگذار فکر کنم . امروز چند شنبه است . چه شکلی است این روزی که این همه زهوار در رفته است که نمی دانی از کجا به کجایش وصل شده ای . قرار است همه چیز خوب باشد . اما تو عوض نشده ای و همه چیز باز بد می شود . وقتی که تو عوض نمی شوی همه چیز دوباره مهوع می شود . انگار سراسر این زندگی را یک بار با آنتوان روکانتن ِ سارتر مرور کرده ای . این زندگی سراسر تهوع را که هرجا دست می زنی می ریزد از فرط پوسیدگی . تنم گز گز می کند . بالای کتفم . جایی که خیال می کنم کسی نشسته است . خوابش برده و خواب می بیند و در خواب اش غوطه می خورد . خسته و غبار گرفته سعی می کنم برش دارم . پاکش کنم . اما نشسته و با سوزن هایش انگار جانم را خراش می دهد . بعد بلند می شود می رود توی سرم و برای خودش یله می دهد میان تصویر های بی شکلی که نمی شناسم هیچ کدامشان را . حالا ماه هاست که می دانم تهوع دارم . اول از جایی نزدیک قلبم شروع می شود . بعد قورت می دهد قلبم را و انگار که قی کند تمام خاطره ها را .... خوابم می گیرد .... طولانی و بی پایان . دست می زنم . بی صدا . بلند می شوم و در اتاق می ایستم . انگار دچار وقفه ی زمانی شده باشم . پشتم گز گز می کند . حالا دراز کشیده انگار دستش می رسد به مچ پایم . می خواهم بلند شوم این بوی تهوع را فراموش کنم و دوباره بشوم خودم . اما این آدم هایی که از من عبور کرده اند . آدمهایی که انگار جا مانده اند در تنم . خسته می شوم .
خسته را کش دار و بلند بخوان : خسته .............................
بعد خیال می کنم دارم یاد می گیرم . یاد می گیرم که بی خیال باشم . بی خیال بیرون آمدن از این حال مهوع . آدم ها را می رنجانم . فایده ندارد ... باید سعی کنم جدی اش بگیرم . باید بخواهم که جدی اش بگیرم . این راه رفتن روی دستها را می گویم . شاید بالاخره یاد بگیرم که چطور روی دستهایم راه بروم در این شهر بی تناسب .جوری که آدم ها را درست تماشا کنم و نگران محو شدنم نباشم .... نگاه کن ! من از خودم بی زارم نه از هیچ کس . آنها که حواسشان نیست . باید جدی اش بگیرم . اگر بشود . آه ... نقشه اش را کشیده ام . درست در لحظه ای که این چرخش اتفاق می افتد . بالانس می زنم و سر می خورد روی آسفالت و خلاص می شوم از این همه گز گز . بعد تمام اش را از بر می کنم . این که معکوس باشم . حتا خودم را بر عکس تماشا کنم در آیینه تا این حال بد بگذرد و من فراموش کنم .
فراموش کنم که تنهایی چیست که ملال این خیابانها و کافه را کجا می شود چال کرد .
باید بالانس بزنم