من واقعاَ معتقدم که توی بعضی داستانها جادو وجود داره . جادویی که اگه حتی بخوای بهش بی تفاوت باشی بازم مثل یه موجود نامرئی از صفحات کتابی که دستت گرفتی می لغزه . روی پوستت می آد و از اونجا آروم و بی صدا وارد بدنت می شه . این حسی یه که هر وقت داستانی از کورتاسار می خونم بهم دست می ده . کورتاسار تصویر غریب و خارق العاده ای از اتفاقات ساده می سازه . چیزی که تنها و تنها توی داستانهای اون اتفاق می افته . منحصر بفرده و با آثار هیچ داستان نویس دیگه ای قابل مقایسه نیست . مثل کارای "موریس اشر" هلندی که توی تک تک طرح هاش نوعی نبوغ جریان داره .
خولیو کورتاسار سال 1914 از پدر و مادر آرژانتینی خودش در بروکسل متولد شد . از سال 1952 ساکن پاریس شد و شروع کرد به نوشتن . غیر از نوشتن داستان کوتاه و رمان به شعر ، ترجمه و موسیق جاز علاقه ویژه ای داشت . توی ایران از کورتاسار رمان امتحان نهایی ( ترجمه مصطفی مفیدی ، نشر نیلوفر ) ، لی لی بازی ( ترجمه نه چندان خوب کیومرث پارسای ) ، مجموعه داستان دروازه های بهشت ( ترجمه ی نایاب بهمن شاکری ) و یک ماه پیش هم رمان فانتوماس علیه خون آشام های چند ملیتی که توسط کاوه میر عباسی ترجمه شده و نشر نی چاپ اش کرده .کورتاسار سال 1984 از دنیا رفت . داستان تسلسل بیشه ها یکی از بهترین کارهای کورتاساره که توانایی خارق العاده ی این نویسنده رو در زمینه ی داستان کوتان نشون می ده . امیدوارم خوشتون بیاد .
تسلسل بیشه ها
خولیو کورتاسار

جمله ای سپس جمله ای دیگر ، مجذوب راه حل کثیفی که شخصیتهای اصلی داستان از آن سخن می گفتند ، محو تصاویری شد که شکل می یافتند و یکی پس از دیگری رنگ و جان می گرفتند . بدین ترتیب شاهد آخرین دیدار آنها شد . درون کلبه محقری در دل خارستانها . نخست زن مردد پای درون کلبه نهاد و به دنبالش مرد با چهره ای خراشیده از تیغ شاخه ها سر رسید . زن با مهربانی خون خراش ها را با بوسه هایش بند آورد . مرد خود را از بند نوازش های او رهانید ، آخر او نیامده بود تا تن به مراسم عشقی دزدانه دهد که در دل ِ جهاتی از شاخه های خشکیده و کور راه های پرت در امان است . دشنه در تماس با سینه اش نیم گرم می شد و زیر دشنه آن رهایی که آرزویش را می کشید ، می تپید . گفت و شنودی بریده بریده ، چون نهری از خزندگان پیچ و تاب می خورد . چنین برداشت می شود که ترتیب همه چیز از پیش داده شده . حتی همان نوازشها هم که شاید پیکر معشوق را برای بازداشتن و ممانعت در بر می گیرد ، گویی یک راست پیکر آن یکی را نقش می زند که باید کشته شود . هیچ چیز فراموش نشده . اثبات غیبت از محل ارتکاب جرم ، احتمالات ، اشتباهات اتفاقی . از این ساعت به بعد هر لحظه کارکردی دقیقا ً حساب شده برای خود داشت . تکرار مجدد و کینه جویانه ، حتی آن فرصت کوتاه را هم که دستی بتواند خراشی بر گونه افکند ، از میان برداشت و کم کم شب فرا می رسید .
بی آنکه نگاهی بر هم اندازند ، هم پیمان در چیزی که از پیش انتظارش را داشتند ، در درگاه کلبه از هم جدا شدند . زن باید رهسپار جاده ای شود که سوی شمال می رود . در جاده روبرو مرد لحظه ای سر برگرداند تا او را با آن گیسوان پریشان در حال دویدن بنگرد . سپس او هم به نوبه ی خود دولا دولا زیر درختان و پرچین ها پا به دویدن گذاشت . سرانجام در میان مه کاسنی رنگ ، آن کوچه باغ تنگ را دید که به همان خانه می رسید . سگ ها قرار نیست پارس کنند و پارس هم نمی کنند . مباشر هم در آن ساعت نباید در خانه باشد که در آن جا هم نبود . از سر پلکان درگاه بالا رفت و وارد شد . از میان خونی که در گوش هایش وز وز می کرد ، بار دیگر حرف های زن را به یاد آورد . اول یک اتاق آبی رنگ ، آنگاه یک راهرو و سپس پلکان با یک فرش . در طبقه بالا در اتاق اول کسی نیست . در اتاق دوم هم هیچ کس . در تالار و یک آن دشنه در دست ، روشنایی پنجره ها . مخمل سبز پشتی بلند راحتی و در آنسوی راحتی سر مردی در حال خواندن یک رمان .