تنها كه مي مانم

تمام اين روزها رفته است . بي آنكه كنار اين شاهراه متروك خاطره اي باقي مانده باشد . نمي داني چگونه مي شود مرورش كرد . حركت اين قطار را . از سكوي بي شماره اي . انگار ميان اين پنجره هاي متراكم هنوز گم شده اي و هيچ نمي داني . شايد بشود پيدايش كرد . گذاشت اش كنار تمام كابوس ها . كابوس هاي تكرار بي معنايي كه تا پلك هايت ول مي شوند ، مي آيد و دوباره آن طعم تلخ را در دهانت زنده مي كند . حالا ديگر از خيلي چيزها گذشته است . از خيلي حرفها و كلمات و خيال ها . خيال ها كه ديگر نيست . مثل پرنده اي كه در لحظه اي ميان زمين و آسمان پرواز كردن را فراموش كرده است . خودش نمي فهمد چرا ، اما شتابش براي رسيدن به مغاكي كه زير پاهايش گسترده شده بيشتروبيشترمي شود . ديگر اين انتظارهم برايم خنده دار نيست . انتظار براي معجزه .... براي چيزي كه تو را دگرگون كند . صبح كه مي شود با تصاوير مغشوش شب قبل خودت را بي صدا بيدار مي كني . مثل هر روز كه حسرت بيدار شدن به دلت مانده . همه اش انگار خواب مصنوعي است . و بعد روز تو آغاز مي شود . تقلاي تو ... مثل جستجوي ناموجوديتي در پس وجودي است كه شناخت ات را نسبت به آن به تاخير مي اندازي ..... خيال مي كني اين بار .. شايد اين لحظه ... شايد در ثانيه اي كه به سر مي بري روح ِتغيير باشد ... اما همه چيز آنقدر زود پايان يافته كه از فرط استعمال رهايش مي كني .بلند مي شوي . بي هدف راه مي افتي در خيابانها و ميان آدم هاي كسالت باري كه خودت يكي از آنها شده اي . از كنارشان عبور مي كني . مي ماني . نمي ماني . راه مي روي . مثل خوابگردي كه براي كشف رمزي يا خاطره اي به خواب مصنوعي رفته است . اما رمزي در كار نيست . همه اش تكرار است . وقتي كه شانه هايت زير بار نا اميدي ترك بر مي دارد . خرد و بيمار مي شوي . تمام اين تصاوير به ذهنم هجوم مي آورد . هزاران ثانيه ي ناشناخته ي درد آور . دلم تنگ مي شود . دلم به انبساط تمام اين عالم تنگ مي شود براي لحظه هايي كه ديگر نيستند . براي لحظه هايي كه من ديگر نيستم . نيستم و .... باورشان كرده ام .
باز صبح مي شود . بيدار مي شوم و ميان تمام چيزهاي تكراري روز قبل ، تكرار و فرسودگي آن را بازي مي كنم . نقش من ، كوتاه و تك بعدي است . همه اش درون . درون . راه مي افتم و مثل ديوانه ها دنبال تصوير نامرئي اي مي گردم كه جايي انگار جا مانده است . تنها كه مي مانم تصويرهاي ديروز و پيش تر ها مي آيد . ميان پياده روي خسته ي هر روزي حركت مي كنم و لبخند مي زنم . اين نقش درون است . تصوير غروبي كه گذشته است . حالا روزهاي زيادي است كه همه جا تاريك است . نقش من از درون . مثل جستجوگري در استخر خالي خانه اي مي ماند براي يافتن اكسيژن لحظه اي كه تو در آن شيرجه زدي بودي . تنها برگهاي سوخته از آفتاب تابستان و گرد و غبار و پاره اي روزنامه ....
تنها كه مي مانم . تمام اين هميشگي ِدردناك براي يافتن يك تصوير است . تصويري كه آنجا نيست .