تبليغاتX
فروپاشی ی اول شخص مفرد -

مقالات کاربردی سینما

1)

نوشته ای که در پی می آید فتح بابی است در این وبلاگ برای ارایه مطالب کاربردی پژوهشی در حوزه سینما و تئاتر . لطفا ً در مورد ادامه انتشار این نوع مطالب نظر بدهید.

 

 

 

مفهوم تكنولوژي و سينما

نويسنده: كريستوفر نوريس

 

 

 

در فيلم عصر جديد اثر چارلي چاپلين مي‌بينيم كه چاپلين در حال سفت كردن پيچ و مهره‌هاست. سرعت نقاله كم‌كم افزايش مي‌يابد تا آنجا كه چاپلين دچار مشكل و تنش رواني مي‌شود شصت سال پس از اين فيلم چاپلين در فيلم «احيا‌ء يك بيگانه» مي‌بينيم كه ريپلي بعد از مردان با روش شبيه‌سازي دوباره زنده شده است اما او تصادفاً اتاقي را كه در آن شبيه‌سازي انجام مي‌شده را مي‌بيند و در آنجا «ريپلي» ديگري را مي‌يابد كه ناقص است و التماس مي‌كند كه او را بكشند. در اين دو فيلم كاملاً مي‌توان نگراني و هراس از پيشرفت علم را مشاهده كرد. بي‌شك علم و تكنيك زندگي ما را دستخوش تحولات جدي كرده‌اند. اما در كنار تمام ارزش‌هاي مثبت همواره سؤال‌هايي پر از ترديد وجود دارند. آيا تمام تحولات تكنولوژيك در جهت خير بوده است؟ آيا هزينه‌هايي كه به انحاء مختلف براي تكنولوژي پرداخت مي‌شود با نتايج آن برابر است؟ اما به هر حال دو اصل ويژگي‌هاي بنيادين مدرنيته هستند يكي «فردگرايي» و ديگري «ايمان به پيشرفت ارزشمند تكنولوژي»

 

مدينه‌هاي فاضله‌ي علمي

علاقه‌مندي وافر جهان مدرن به علم و تكنيك ريشه در قرون 16 و 17 ميلادي دارد. نظرگاه مدرن در مورد علم و تكنيك از اين قرن سر برمي‌آورند. اين نظرگاه توسط انديشمنداني همچون فرانسيس بيكن، جان لاك، رنه دكارت، گاليله و نيوتن ارائه شد. در اين نظرگاه تفكر تفسير صحيح جهان از طريق كتاب مقدس نفي مي‌شود و به جاي آن تجربه و كسب دانش به عنوان يگانه راه دريافت صحيح جهان مطرح مي‌شود. با ارائه اين نظرگاه، الگوهاي سنتي و كهن فهم و مواجهه‌ي با كائنات مردود شد و مورد ترديد قرار گرفت. در واقع جهان ديگر از هر معناي فراطبيعي عاري شده است و مي‌توان با كمك ابزارهاي رياضياتي به مواجهه‌ي ديگرگون خود و جهان شكل داد. اين تحولات خود به خود به يك نهضت فلسفي در قرن هجدهم شكل داد كه به آن نهضت روشنگري مي‌گويند. در نهضت روشنگري بسياري از ابعاد اساسي نظرگاه مدرن تبيين شد. متفكراني همچون هيوم، بنتام و كانت از شاخص‌ترين متفكران اين نهضت هستند. هابز شايد پيشرو نهضت روشنگري در قرن هفدهم باشد چرا كه ستايش‌هاي فراوان او از پيشرفت علوم جديد اين امر را آشكار مي‌كند از منظر نهضت روشنگري فهم علمي از انسان بنياد اساسي زيست او قرار مي‌گيرد از دل همين نگرش علمي در مورد انسان است كه تعابير مختلفي ظاهر مي‌شود چنان كه هيوم انسان را بيش از هر چيز بنده‌ي ميل و شهوت فرض مي‌كند و اين انديشه اساس تفكر فايده‌باوري بنتام مي‌شود. انديشمندان ديگر دوران روشنگري هم همچون لامتري و هلوسيوس و هولباخ نيز به اين مفهوم از انسان اصالت داده‌اند و در آثار خود از اين مبنا سود جسته‌اند. حتي افرادي كه درباره اين فهم درباره انسان شك كرده‌اند اين نظرگاه را كه عقل انسان مي‌تواند جهاني بهتر بسازد را حفظ كرده‌اند. از نظر كانت اين باور كه انسان‌ها در پي كسب لذت و گريختن از خطر هستند با اين باور كه بشر مي‌تواند با عقل خود دنياي بهتري را بسازد در تضاد است. ايمان نهضت روشنگري در قبال عقل انسان براي سامان دادن جهان به شكل عميقي با باور سده‌ي هجدهم در مورد پيشرفت علم همراه شده است وقتي آينده‌اي را كه تكنيك قرار است به ارمغان آورد را مدنظر قرار مي‌دهيم آنگاه يافتن تصا

وير سينمايي از دنيايي كه با علم و تكنيك تغيير شكل پيدا كرده است عجيب نيست. دنيايي آراسته، منظم با روبات‌ها، ماشين‌هايي كه پرواز مي‌كنند، تلفن‌هاي تصويري و غذاهاي همانند قرص و اين تصاوير در فيلم به خواب روند اثر وودي آلن كاملاً مشكل هزل‌گونه‌اي به خود گرفته‌اند. در اين فيلم مدير يك فروشگاه غذاهاي بهداشتي (آلن) در يك عمليات ناقص منجمد مي‌شود و 200 سال بعد دوباره بيدار مي‌شود. او با دنيايي مواجه مي‌شود كه در آن روبات‌ها به عنوان پيشخدمت فعاليت مي‌كنند و غذاها به طور اتوماتيك آماده خوردن مي‌شوند. اما اين تصور كه علم و تكنيك نه تنها با پيشرفت زندگي مادي بلكه با پيشرفت‌هاي فرهنگي همگوني دارد را در فيلم «پيشتازان فضا» مي‌توان ديد مدينه فاضله در پيشتازان فضا مانند تصوير خيالي «كوندورسه»، تقريباً رويكردي فردگرايانه دارد. اين مدينه فاضله سايه‌اي از هراس از تماميت‌خواهي را در هيأت «بورگ» را همراه دارد. بورگ يك ساختار گروهي است كه اشكال مختلف حيات را كه در برابر خود مي‌يابد در خويشتن جذب مي‌كند و هر فرديتي را محو مي‌كند. اين مدينه فاضله به هر شكل كه باشد بازتاب اين اعتقاد است كه عقل و علم در نهايت باعث پيشرفت خواهند شد. اين يقين چشم‌انداز اصلي جهان‌بيني مدرن را تبيين مي‌كند. تغييرات حاصل از علم و تكنولوژي همچون صنعتي شدن بر همه آشكار است. با اين حال اين تصور كه علم و تكنولوژي نيروهايي كاملاً تكامل‌بخش هستند ديگر به سادگي پذيرفته نمي‌شود. وقايع سنگين قرن بيستم از جمله دو جنگ جهاني وحشي‌گري‌هاي نازي‌ها و مسابقات تسليحات هسته‌اي ايمان به تكامل بخش بودن بي‌چون و چراي علم را سست كرده است و علم را زير سؤال برده. تأثيرات تكنولوژي و صنعتي شدن بر زندگي روزمره هرگز به صراحت مثبت ارزيابي نمي‌شود. تكنولوژي جديد همچون مهندسي ژنتيك چالش‌هاي جديدي را پيش روي انسان‌ها قرار داده است.

 

خودپرستي علمي

زماني كه اولين متفكران مدرن با خوشبيني ارزش‌هاي يك شناخت علمي و تسلط بر طبيعت را طرح مي‌كردند افرادي كه خوشبيني كمتري داشتند هراسناك از اين دستاوردها سخن مي‌گفتند. به گفته ديويد وست ابتدايي‌ترين نمودهاي اين هراس را مي‌توان در نمايشنامه‌هاي فاوست اثر گوته و نوشتارهاي شيلر و در داستان‌هاي گوتيك قرن نوزدهم مشاهده كرد. رمان فرانكنشتين نوشته مري شلي از معروف‌ترين هشدارها به بلندپروازي‌هاي علم است. هراس از بلندپروازي‌هاي علم را در آثار هنري معاصر نيز مي‌توان دنبال كرد. انديشه علم تماميت‌جو و البته گم‌گشته راه در گونه فيلم‌هاي «دانشمند مجنون» قابل رديابي است. فيلم كلاسيك فرانكنشتين جزو اولين اين آثار است، در اين فيلم دانشمندي به نام فرانكنشتين تكه‌هاي بدن مردگان را مي‌دزدد تا با وصل كردن برق به آنها مخلوق جديدي بيافريند. او تصادفاً مغز يك آدم‌كش را در جمجمه‌ي اين مخلوق مي‌گذارد. فرانكنشتين در واقع همان دانشمند متكبري است كه سرمست از دانش خود در پي خلق يك موجود بدون ارتباط با خداوند است. در واقع او در پي دست انداختن به 2 ساحت دور از دست است: ساحت مرگ و ساحت حيات.

در نهايت غرور علمي منجر مي‌شود تا مخلوقي شكل بگيرد كه وحشتناك است، كه در نهايت خالق خود را از پا درمي‌آورد. هراس‌هايي اينگونه در فيلم‌هايي همچون «دكتر جكيل و مستر هايد» كه در آن دانشمند گذشته از دخالت در كار كائنات درگير دخالت در نفس خويشتن هم هست.

پيشرفت‌هاي شگرف علم در حوزه‌هايي همچون شبيه‌سازي و مهندسي ژنتيك نيز مواردي هستند كه هراس‌ جدي در فضاهاي روشنفكري ايجاد كرده است و اين هراس‌ها تجليات بسياري را در حوزه هنر داشته است. دخالت در زنجيره‌ي DNA و ايجاد تغيير در موجودات بعدي و نيز شبيه‌سازي يعني وارد كردن اطلاعات ژنتيكي يك فرد داخل يك تخمك بارور شده شكل دادن به نسخه‌هاي يكسان ژنتيكي از همان موجود را ممكن مي‌سازد. در فيلم «مرد خوشبخت» در يك صحنه «دكتر ميلاو» با هيجان بسيار به «مايك» مي‌گويد كه توانسته است به كمك مهندسي ژنتيك و پيوند اعضاء يك «نژاد مطلوب» از انسان‌ها را به دست بياورد. نگراني حاصل از پيشرفت مهندسي ژنتيك دقيقاً همين امر است كه در اين فيلم طرح مي‌شود يعني اينكه انسان‌ها به مواد خامي براي كارخانه‌ي مهندسان ژنتيك دربيايند. وقتي چنين امكاني دست دهد در كنار آن امكان سوءاستفاده از افراد در موقعيت‌هاي مختلف نيز رخ مي‌نمايد. چنان كه در فيلم «زندگي دوباره بيگانه» ريپلي صرفاً محصول يك پروسه است و ريپلي عقب ماند تنها يك محصول ناقص از توليدات آن كارخانه است. در اين فيلم شبيه‌سازي صرفاً به مثابه تقليل هويت انسان در حد يك محصول توليدي مطرح مي‌شود. چنان كه تجاوز در ريشه‌اي‌ترين سطح زيست انساني به تصوير درمي‌آيد. هراس ديگري كه وجود دارد بر اساس اين فكر شكل گرفته است كه تغييرات ژنتيكي در فرايندهاي طولاني معلوم نيست كه چه نتايجي را در پي داشته باشد ممكن است پس از طي سال‌هاي طولاني اساساً به گونه‌اي ديگر بدل شود يا ارگانيسم‌ها، گياهان و جانوران خطرناك براي محيط زيست به وجود بيايند. اين هراس به وضوح در فيلم «پارك ژوراسيك» ديده مي‌شود. «هاموند» دانشمندي است كه دايناسورهايي را از روي DNA پيدا شده بر روي يك فسيل بازسازي مي‌كند و پاركر براي اين دايناسورها مي‌سازد اما علي‌رغم حفاظت‌هاي سرسختانه از اين پارك اما اين موجودات از اين پارك مي‌گريزند و وقايع شومي را به بار مي‌آورند. همان طور كه رياضيدان برجسته و البته همواره مردد «ايان مالكوم» هشدار مي‌دهد كه: «اگر تاريخ پيشرفت يك نكته به ما آموخته شده باشد آن نكته اين است كه در مقابل حيات نمي‌توان قدعلم كرد».

تأويل‌هاي جديد از داستان فرانكنشتين صرفاً در موضوع خلقت و دستكاري در حيات نمود ندارد. در فيلم هجوكننده‌ي كوبريك به نام «دكتر استرتج لاو» صرفاً اين تسليحات نيست كه ويراني به بار مي‌آورد. در پايان اين فيلم «ماشين جنايت» كه شوروي به عنوان آخرين مانع ساخته است جهان را نابود مي‌كند و مشاور علمي رئيس جمهور كه در پس زمينه كادر در حال محو شدن است، آخرين دانشمند پليد و زنداني شده در صندلي چرخدار دكتر استرنج لاو (پيتر سلرز) است. اين هراس‌ها در مورد تكنولوژي انفورماتيك هم رخ نموده است. در فيلم «كولوسوس» ابركامپيوتري كه براي كنترل كردن پدافند موشكي آمريكا ساخته شده است، كنترل اوضاع را در دست مي‌گيرد و با اتحاد با همتاي روسي خود دست به ويراني جهان مي‌زند.

در فيلم «ترميناتور» كامپيوترهاي آينده در حالي كه مستقل شده‌اند در پي بر پا كردن جنگ براي نابود كردن تمام نشانه‌هاي انسانيت هستند. در فيلم ماتريكس هم كامپيوترها در حالي كه بر انسانيت غلبه كرده‌اند آنها را همچون مواد مورد نياز رشد مي‌دهند تا از حرارت بدن‌شان به عنوان منبعي براي تأمين انرژي استفاده كنند. در اين موقعيت مي‌بايد چه واكنشي در برابر اين خودپرستي علمي نشان داد؟ مدافعان تكنولوژي بر اين باورند كه داشتن قدرت كنترل بنيادهاي اصلي حيات به ما آزادي براي رهايي از قيد هر محدوديت را مي‌دهد ما مي‌توانيم با كمك از زنجيره‌هاي ژنتيك به مداواي بسياري از بيماري‌ها بپردازيم و مي‌توانيم به رشد گياهان و بهره‌برداري از آنها بپردازيم اما درست بر اساس همين انديشه خوشبينانه است كه مي‌توان استدلال كرد كه اگرچه ممكن است دستكاري در بنيادهاي زيست مخاطراتي به همراه دارد اما منافع اين دستكاري بر مضرات و معايب آن غالب است اين ديدگاه استدلال مي‌كند كه با اعمال كنترل‌هاي مناسب و ارائه دادن نصايح اخلاقي و هشدارهاي مناسب مي‌توان از بسياري از خطرهاي احتمالي نيز پيشگيري كرد. يكي از راه‌هاي پيشگيري آن است كه مطمئن باشيم كه دانشمندان در حوزه اخلاق فعاليت مي‌كنند و موارد اخلاقي را در فعاليت خود مدنظر دارند. به گفته «مكس چارلزروث»: ما در برابر امكانات تكنولوژي جديد هرگز ناتوان نيستيم، مي‌توانيم اين تكنولوژي را به نفع منافع خود كنترل كنيم».

 

بي‌هويتي در جامعه تكنولوژيك

بسياري بر اين اعتقادند كه علم جديد با صنعتي كردن و ماشيني ساختن زندگي يك محيط زيست كاملاً غيرانساني خلق كرده است كه در آن افراد از خودبيگانه و بي‌هويت خلق شده‌اند. انسان‌ها در اين محيط زيست از خودبيگانه شده‌اند و هويت انساني خود را از دست داده‌اند آنان در دام يك زيست بي‌هويت و فارغ از انسانيت گرفتار شده‌اند ريشه اين نظرگاه به ديدگاه «ماركسيست»ها درباره از خودبيگانگي است. ماركس در تحليلي كه از مراحل تكامل فرايند كار در فصل پانزدهم كتاب «سرمايه» بيان مي‌كند كه تكنولوژي نقش بسيار مهم و تأثيرگذاري در حوزه كار دارد. لاجرم سرمايه‌دار دلبستگي عميقي به تكنولوژي دارد چرا كه ورود تكنولوژي او را از نيروي كار بيشتر بي‌نياز مي‌كند و از سوي ديگر موجب رونق فعاليت‌هاي اقتصادي او مي‌شود. در بسياري از موارد مهارت‌هاي مختلف كارگران توسط ماشين‌هاي مختلف انجام مي‌شود و در جايي هم كه هنوز به كارگران نياز است و ماشين را نتوان جايگزين فرد ساخت اين كارگران هستند كه مي‌بايد خود را با ماشين‌ها هماهنگ سازند لاجرم كارگران در واقع به زائده‌ و ضميمه‌اي براي ماشين‌ها بدل مي‌شوند. از سوي ديگر سرمايه‌دار مي‌تواند كنترل بيشتري بر كارخانه خود پيدا كند چرا كه او صاحب ماشين است. نقد ماركس بر آثار غيرانساني تكنولوژي و ماشين‌سازي بستري براي نقدهاي جدي‌تر بر تكنولوژي را در زندگي مدرن فراهم كرد. بسياري از انديشمندان بر اين باورند كه در قرن بيستم هر روز كه مي‌گذرد اين از خودبيگانگي و بي‌هويتي انسان در مقابل تكنولوژي شكل عميق‌تري به خود مي‌گيرد به هر نسبت كه تكنولوژي جنبه‌هاي مختلف از زندگي اجتماعي اعم از برنامه زندگي، سيستم‌هاي ارتباط و انتقال را دستخوش تغيير و تحول مي‌كند و مديريت و سامان‌دهي علمي حيطه گسترده‌تري از زندگي را اشغال مي‌كند. اين نگراني نيز از آثار منفي تكنولوژي نيز بيشتر به چشم مي‌آيد تصاوير سينمايي كه از آينده در فيلم‌ها ارائه مي‌شود نيز اين نگراني از زندگي فقدان انسانيت به چشم مي‌خورد. استنلي كوبريك در فيلم «اديسه فضايي: 2001» با طنز مختص به خودش جهان تغيير يافته از نظر تكنولوژي را به سخره مي‌گيرد. در ظاهر اين مدينه فاضله علمي يك جهان پيشرفته تكنولوژيك و منظم است كه در آن كامپيوترها و سفينه‌هاي فضايي در اختيار انسان هستند اما اين نمودها كاملاً فريبنده است. جهاني كه كوبريك از آينده نشان مي‌دهد با جهان آينده در پيشتازان فضا تفاوت جدي دارد. در اين جهان در حالي كه تكنولوژي بسيار باشكوه است انسان‌ها بدل به بردگاني بي‌رمق و در اصل چهره‌هايي روبات مانند براي ماشين‌ها شده‌اند. از بخش دوم فيلم دو فضانوردي كه به سياره مشتري رفته‌اند ديگر ماجراجويان قهرمان نيستند بلكه در واقع بدل به كارمنداني بي‌احساس شده‌اند. آنها تحت تأثير يك كامپيوتر بسيار احساساتي و مستعد به نام هال قرار دارند كه علي‌رغم آنكه عليه آنها رفتار مي‌كند اما باز هم تقريباً انساني‌ترين موجود در سفينه است. اين تصاوير سياه از آينده نشان مي‌دهد كه هر چه تكنولوژي و علم بيشتر پيشرفت كند و روال تكنيكي شدن ادامه داشته باشد همان قدر حكومت از دست مردم خارج مي‌شود و سلطه‌اي ديگرگون به نام سلطه فن بر بشر يا «فن‌سالاري» شكل مي‌گيرد.

«ژان لوك گدار» در فيلم «آلفاويل» شهري را به ما نشان مي‌دهد كه در آن يك كامپيوتر شرور به نام «آلفا ـ 60» شهر را اداره مي‌كند. يك نظم اجتماعي سلطه‌جو تحت عنوان منطق شكل گرفته است. در «آلفا ويل» هر كس نقش خود را دارد در اين شهر كه انسان‌ها بدل به كارمنداني بي‌انديشه شده‌اند، اين بي‌انديشگي تبليغ مي‌شود چرا كه حاصل آن به وجود آمدن نظم اجتماعي است. داروهاي محرك بين مردم توزيع مي‌شود و دايره‌ي واژگان فعال با حذف لغات از لغت‌نامه‌ها محدودتر مي‌شود. گدار در نهايت شخصيت محوري اين فيلم يعني «لمي كاوشن» را كه مأموري بين كهكشاني است وارد مي‌كند او تنها كسي است كه مي‌تواند كامپيوترها را شكست دهد. به همين نحو در فيلم فارنهايت 451 (اثر فرانسوا تروفو) تروفو يك جامعه تماميت‌خواه بي‌احساس را نشان مي‌دهد كه در آن انديشه‌ورزي مستقل رد مي‌شود. مأموران آتش‌نشاني كتاب‌ها را مي‌سوزانند و توده مردم از طريق تلويزيون احمق نگه داشته مي‌شوند.

بسياري از اين هراس‌ها درباره تأثير تكنولوژي در آثار اعضاي مكتب فرانكفورت ديده مي‌شود: ماركس هوركهايمر (1973 ـ 1895) تئودور آدورنو (1969 ـ‌1903) و هربرت ماركوزه (1979 ـ 1898).

ماركوزه شايد معروف‌ترين اين جمع باشد ولي اين انديشه ماركس را كه تكنولوژي در نهايت در پي بي‌هويت كردن كارگران و حاكم شدن سرمايه‌داران است را در زمينه اجتماعي گسترده‌اي مطرح مي‌كند. او بر اين باور است كه تكنولوژي در قرن بيستم (كه آن را تكنولوژي ديرهنگام مي‌نامد) شايد باعث افزايش توليد شود اما در واقع وابستگي جدي براي فرد به وجود مي‌آورد و انسان را بدل به ضميمه‌اي براي ماشين مي‌كند. هر چه اين تكنيكي شدن ادامه يابد ساحت‌هاي بيشتري از حيات اجتماعي تابع منطق اين تكنيكي شدن مي‌شوند و در نهايت مديران فن‌سالار و بوروكرات قدرت بيشتري در دست مي‌گيرند و در نهايت به سلطه خود شكل مي‌دهند. ماركوزه بر اين باور است كه عقل‌گرايي بر مبناي تكنولوژي اينك حتي دايره‌اي محدود را براي انديشه ترسيم كرده است، چنان كه در شرايط فعلي تنها سؤال در مورد مسائل فني و تكنيكي با مفهوم به نظر مي‌رسد. بنابر انديشه ماركوزه اين روش‌ انديشه‌ورزي بيش از پيش به عنوان تنها روش قابل قبول انديشه‌ورزي مطرح شده است. به بيان ديگر از نظروي اين انديشه اينك به مثابه يك ايدئولوژي ظاهر شده است. نظم اجتماعي حاكم با مديريت بوروكرات آن موجه به نظر مي‌رسد چرا كه اين نظم اجتماعي بازدهي تكنولوژيك را تأييد مي‌كند و افزايش مي‌دهد. لاجرم عقل تكنولوژي زده دقيقاً توجيه‌كننده وابستگي افراد به صنعت و به نهادهاي اجتماعي است، كه در پس گسترش تكنولوژي شكل گرفته است. در نهايت ماركوزه بر اين باور است كه علم و تكنولوژي جامعه‌اي كاملاً غيرانساني ايجاد كرده است و در نهايت منجر به انواع جديدي از كنترل اجتماعي شده است

از نظر انديشمند ديگري كه جانشين ماركوزه و نماينده معاصر مكتب فرانكفورت است يعني يورگن هابرماس انسان‌ها بيشتر و بيشتر تابع محدوديت‌هاي الزامي پيشرفت‌هاي تكنولوژيك مي‌شوند. اما از نظر يورگن هابرماس هرگز امكان رها شدن از تكنولوژي وجود ندارد و نمي‌توان از امكانات شگرف تكنولوژي چشم فرو بست. اما با اين حال اين پيشرفت تكنولوژيك صرفاً يك جنبه از هستي ما را شكل مي‌دهد. بعد جنبه مهم ديگر وجود دارد كه همان روابط بين افراد است. آنچه براي اين جنبه ميان انديشه‌اي وجود دارد گفت‌وگو و تعامل فكري ميان افراد به جاي دستكاري تكنيكي است. ما از طريق زبان مي‌توانيم خواست و علايق خود را در جمع مطرح كنيم و با يكديگر بر سر آن به چانه‌زني و گفت‌وگو بپردازيم و آنگاه به عنوان يك جامعه بر سر اهدافي كه مي‌بايد مدنظر قرار دهيم به اشتراك برسيم.

از نظر هابرماس تكنولوژي هرگز في‌نفسه مشكلي نيست بلكه گسترش غلط نوع ارتباط تكنولوژيك كه ارتباط ميان انسان و طبيعت را تعريف مي‌كند به حيطه روابط بين انسان‌هاست كه مخاطره‌آميز مي‌نمايد. لاجرم با گسترش تكنيك در سطح روابط اجتماعي آنگاه هر مسأله اجتماعي خود را به شكل يك مشكل تكنيكي ظاهر مي‌كند و اين امر باعث مي‌شود تا قلمرو ميان افراد كه با بحث و گفت‌وگو و توافق شكل مي‌گيرد نيز بدل به يك امر تكنيكي شود. اگر همه روابط نيز تحت عنوان تكنيك مطرح شوند آنگاه واضح است كه قدرت اجتماعي در دستان مديران تكنيكي و بوروكرات مي‌افتد. هابرماس معتقد است در جامعه‌اي كه يك انديشمند نخبه بوروكرات نظم اجتماعي را بدون رجوع به مردم انجام و شكل دهد جنبه ارتباط ميان فردي انكار مي‌شود. شكل انساني زندگي كردن در يك اجتماع آنگاه نمود مي‌يابد كه ما جنبه ارتباط ميان افراد و بحث و گفت‌وگو حول محورهاي مختلف را دوباره در شرايط تكنيكي شده معاصر مطرح كنيم. در جامعه آرماني كه هابرماس از آن سخن مي‌گويد همه‌ي معيارها و اهدافي كه شكل گرفته است بر مبناي گفت‌وگو معنا يافته است و حول آنها بحث‌هاي گسترده در حوزه‌هاي مختلف اجتماع انجام شده است و با آگاهي كامل از اين ارزش‌هاست كه مي‌توان تكنولوژي را به مسير مطلوبي كه به دست آمده است هدايت كرد. اين توضيح هابرماس ما را دوباره به تفسير «چارلز ورث» برمي‌گرداند كه استدلال مي‌كرد: «انسان در برابر تكنولوژي هرگز دست بسته نيست». اما از نظر هابرماس قبل از هر چيز ما مي‌بايد ساحت بحث عمومي را دوباره احياء كنيم، چرا كه از پس تكنيكي شدن و پيشرفت اين ساحت به دست فن‌سالاران بوروكرات از بين رفته است.

 

تكنولوژي جديد و نظرگاه‌هاي معاصر

آنچه كه هابرماس فرض بنيادي خود در نقد بر تكنولوژي مدنظر قرار مي‌دهد آن است كه تكنولوژي هرگز جايگاهي در روابط ميان افراد و انديشه‌ها ندارد. دستكاري‌هايي كه به واسطه تكنولوژي انجام مي‌شود مي‌تواند در مواجهه با طبيعت كارساز باشد اما وقتي اين دستكاري‌ها وارد حوزه‌هاي انساني و نيز روابط ميان افراد مي‌شود ايجاد مخاطره مي‌كند. از اين منظر بي‌شك تكنولوژي جديد كه كاملاً وارد حوزه‌هاي انساني و روابط ميان افراد شده است. تنها وضعيت فعلي را تراژيك‌تر مي‌كند. يعني تكنولوژي رايانه يا تغيير سلول‌هاي بنيادين يا مهندسي ژنتيك همه و همه به نوعي مي‌توانند خطرناك باشند. از اين گذشته تكنولوژي جديد ـ چنان كه در فيلم دشمن ملت نيز ديده مي‌شود ـ نوع جديد و كامل‌تري از نظرات و محدوديت افراد را امكان‌پذير كرده است. اين  دست نگراني‌ها را مي‌توان در فيلم هاير همچون ترميناتور 3، ديد. در پليس آهني آدم‌ها دوباره‌سازي مي‌شوند تا دولت از آنها بهره‌برداري كند. ترميناتور از اين هم پيشتر مي‌رود در اين فيلم ترميناتوريك آدم مكانيكي است كه توسط ماشين‌هايي كه آينده را در اداره خود دارند او را به گذشته فرستاده‌اند تا زني با نام «ليندا هاميلتن» كه آبستن كودكي است كه در آينده يك آزاديخواه باشد را بكشد. اينجا ترميناتور كاملاً نشانگر انسانيت در شرف سقوط است.

مهندس ژنتيك هم بهانه‌هاي بسياري براي تصويرهاي تيره و تار در سينما بوده است. مهندسي ژنتيك جايي كه با تكنولوژي زاد و ولد همراه مي‌شود اهميت بسياري در فيلم «گاتاكا» پيدا مي‌كند. در اين فيلم يك جامعه وحشتناك تصوير مي‌شود كه در آن ارزش هر فرد با توجه به زنجيره‌ي ژنتيك وي شناخته مي‌شود و افرادي كه نقصي در زنجيره ژنتيك دارند به انجام كارهاي حقير و پست جامعه مجبور مي‌شوند. پس از هر سو كه به اين امر نگاه كنيم درمي‌يابيم كه تكنولوژي‌هاي جديد تقويت‌كننده اشكال مختلف ستم در جوامع هستند و امكانات بيشتري براي ستم در اختيار ظالمان قرار مي‌دهند. شايد در پايان بحث درباره برخي از انديشه‌هاي ميشل فوكو سودمند به نظر برسد.

فوكو نيز همچون هابرماس نگران تعدي به حوزه‌ي روابط ميان فردي است. فوكو معتقد است كه قدرت انسان‌ها را به نوع خاصي از افراد مورد نظر خود بدل مي‌كند. فوكو در كتاب: «تنبيه، مراقبت و زندان» در مورد اشكال مختلف مجازات و تحول آن از دوران كهن تا دوران مدرن و تغيير يافتن اشكال آن در دنياي مدرن به تفصيل بحث مي‌كند. از نظر فوكو انضباط با زير نظر گرفتن افراد آنها را بدل به موجوداتي تابع مي‌كند و با ايجاد شكل تابعيت در آنها موجود مطلوب خود را از آنان مي‌سازد. فوكو اما بر اين باور است كه هر چند تكنولوژي جديد اشكال مختلف كنترل و نظم‌بخشي را به همراه آورده است اما از سوي ديگر توانايي‌هاي انسان را هم بيشتر كرده است. لاجرم هرگز نبايد تكنولوژي را به طور كامل مردود اعلام كرد بلكه برعكس بايد به كشف امكاناتي كه تكنولوژي در «پيشرفت توانايي‌هاي» و «شدت بخشيدن به روابط قدرت دارد» از اتحاد بين اين دو جلوگيري كرد.

البته اين امر هرگز به اين معنا نيست كه پيشرفت تكنولوژي في‌نفسه به پيشرفت فرهنگ و اخلاق منجر مي‌شود. اتفاقات عظيم و وحشتناك پشت سر ما هرگز اجازه نمي‌دهند كه ما به اين خوش‌خيالي قرن هجدهمي بازگرديم. لاجرم زمان شيفتگي دنيا به تكنولوژي اينك به سر رسيده است اما داشتن موضع نقادانه به تكنولوژي هم هرگز به معناي چشم‌پوشي از آن نيست. بي‌شك حفظ و بهره‌برداري از آنچه كه تكنولوژي در اختيار ما گذاشته است تنها با يك ذهن انتقادي ممكن است.

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 0:4 توسط امین عظیمی |