تبليغاتX
فروپاشی ی اول شخص مفرد -

(( می دونی من اصلا ً آدم مزخرفی ام. بی ریختم . بچه ام . مرد نیستم . مثل یه مرد نیستم. فقط ادای اونا رو در می آرم . مخصوصا ً اونایی و که خیلی بزرگ ان و هوای اطرافیانشونو دارن . یه جورایی خیلی پدرن. با اینکه هنوز سنی ندارن تو زندگی شون . می دونی آدمای مزخرفی مثل ما فقط باید تحمل بشن . نباید زیاد بهشون نزدیک شد . آخه کسل کننده ان . یه سکوتهای اعصاب خردکنی دارن که آدمو دیوونه می کنه . حال بهم زنه . اصلا ً آدم نمی فهمه چی کار باید بکنه . هرچی بیشتر می گذره این حسه تقویت می شه . اگه هم مهربونی داره خیلی به دل نمی چسبه . چون اون چیزرو.. اون برقرو نداره . مثل برزخ می مونه . نه اینه نه اونه . یه وسط بدیه که نپرس . وقتی حرف می زنه . حرفایی که از اعماق وجودش بر می آید حتی اگه خیلی از سر علاقه باشه دل بهم زنه . می دونی حتی عشق این آدمه مزخرفه . حتی اگه نگات کنه و هیچی نگه . تو دل ِِ لعنتی ی کوفتی اش زه بزنه و هیچی نگه . خودشو مثل یه تیکه سنگ نشون بده . اه چقدر کسل کننده است . این بابایی که داره له می شه و هیچی نمی گه . نمی تونه بگه . فایدش چیه . باور کن آدما ظرفیت محبتو ندارن . فقط ادای فهمیدنشو در می آرن .

آدم مزخرفی مثه من عشقشو بی هیچ هدفی فقط پرتاب می کنه  اینور اونور . از بس که تنهاست . آخه چقدر تنهایی . تنهایی که به دور و بر شلوغ بودن نیست . تنهایی فقط مربوط می شه به تنهایی . یعنی رفیقی در کار نیست . همه نامردن . نارفیقن . بی معرفتن . یارو وقتی با دوست دخترش شکر آبه بیست چارساعته تلفنتو سرویس می کنه . اما وقتی داره با یارو حال می کنه صدبارم زنگ بزنی یه بار بر نمی گرده بگه ُمردی ؟ زنده ای ؟

دیگه نمی دونی چی برات باقی می مونه . عشق نه . فقط دلت می خواد روی این دنیای لعنتی بالا بیاری . عصبانی ام من . خیلی داغونم . نمی فهمم . آدم  ِخوبی بودن مزخرفه . باید بی شرف باشی . باید حسود باشی . باید پفیوز باشی . نباید بخوای به کسی کمکی کنی . چون تهش مسخره ات می کنن. انگولکت می کنن . می گن این یارو چه اسکلیه . ولی اگه بی همه چیز باشی رو سر همه جا داری . چه حالایی که بهت نمی دن . می دونی همه آدمایی که ساده ان اینطوری ان . مهربونا بدبختن . همینآن که این زندگی ماتحتشونو جر می ده . اونم توسط همین اطرافیان . حالم داره بهم می خوره از این زندگی . چار شبه نخوابیدم . اما انقدر کفری ام که نمی دونم چرا زنده ام . یارو خودش هم نمی دونه چشه ؟ مثل یه طفل می مونه . تو دوسش داری . انقدر که عین عنین ها باهاش تا می می کنی . از صمیم قلب ، انقدر که توی خودت می میری ولی خودت و یه پارچه آقا نشون می دی . بی هیچ شائبه ای تمام وجودتو می کنی محبت و بهش می دی . بعد برمی گرده متهم ات  می کنه . آدم باید بی شرف باشه . باید خودخواه باشه . اگه نباشی . باختی . حتی اگه عاشق باشی باید کثافت باشی . این آدما ظرفیتشو ندارن . اینا کسیو نمی خوان که باهاشون مهربون باشه . بهشون خیانت نکنه . احترام بذاره . احساس مسئولیت بکنه . چون خودخواهن . فقط خودشونو می خوان . تو رو یارو فقط واسه خودش می خواد . اما "توی واسه خودت" ، واسه اون هیچ کوفتی نیستی . تو مثل یه تیکه زباله ای . دستمال کاغذی که هر وقت خواست یه جوری ازت استفاده کنه .  فرض که بی ریخت باشی . همه سطحی ان . همه فقط می خوان یه چیزی باشه بریزن تو چاه حقارتشون . فقط باید چاهو پر کرد بقیه شو ... ولی جوهر آدمه اهمیتی نداره . تو این دنیا یا باید گرگ باشی یا تیکه پارت می کنن. بعدم روت پی پی می کنن و هرت هرت بهت می خندن . منه عوضی عاشقشم . بعد یهو می بینم .... نیستم براش . مثل یه وسیله ازت استفاده می شه . احساسات کشکه چون دیوار توجیهات خیلی بالاست. بعد تو عینهو گوسفند واسه هر کاری خودتو مشتاق نشون می دی . هیچوقت این حرف استاد تو گوشت فرو نرفت که لامصب واسه هیچی ، هیچ کاری خودتو مشتاق نشون نده . ولی تو باز آدم نشدی و لذت بردی که بی هدف به این آدمها کولی بدی . آدمایی که هیچوقت معنای عشقو رفاقتو دوستیو نفهمیدن . چون انقدر اسیر دنیای کوچیک خودشون بودن که یه متر اونورتر هم ندیدن . بعد هم واسه خوشون یه کیلومتر صغرا کبرا چیدن . من احمق ام . که نمی خوام آدم بشم . برم تو لاک خودم . هیچ آدمی . به هیچ آدمی تو هیچ جایگاه و مقامی نزدیک نشم . همه خودخواهن پس تو چرا نعل وارونه می زنی . همه فکر خودشونن. اینکه تو بشی دمپایی شون تا رد بشن از روت . هیچ آدمی ارزششو نداره . هیچ کس . هیچ کس . هیچ کس .

حتی اگه تو تنهایی و تاریکی ات بمیری . بازم هیچ آدمی ارزششو نداره دست دراز کنی براش که کمکش کنی چون تو همون لحظه داره به این فکر می کنه که چرا باید دست تو رو بگیره نکنه این به ضررش بشه .

باید فقط و فقط تنها بود . این قانونه این دنیاست . به هیچکس نباید نزدیک شد . هیچکس . )) 

اینارو یه بابایی می گفت که خیلی حالش بی ریخت بود .............

+ نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 2:3 توسط امین عظیمی |