تبليغاتX
فروپاشی ی اول شخص مفرد -

                         گفتی باید یقه ی زندگی را گرفت ..... 

 

                                               

 برای من یکی از ستایش برانگیزترین فیلم سازان تمام دورانهاست . چند سال پیش بود ؟ 1379 یا 1380 . در طبقه ی فوقانی سینما تهران (تقاطع شریعتی و بهار شیراز )جایی راه افتاده بود به اسم پاتوق فرهنگی . به همت شهلا لاهیجی و انتشارات روشنگران و مطالعات زنان . جایی بود باب دل کسانی که لاس زدن با کتاب را به هر لذت دیگری در دنیا و آخرت ترجیح می دهند و من هم یکی از آنها بودم . اولین بار آنجا دیدم اش . شبی به یادماندنی بود . به زور جایی برای خودم روی یکی از صندلی های اندک شمار سالن دست و پا کرده بودم و با چشمان گرد شده و دهان باز به سه نفری نگاه می کردم که در نوع خودشان اساطیر بی بدیلی بودند و هستند . 18 سالم بیشتر نبود و دیدن آنها از نزدیک و دل و جان دادن به حرفهایشان هوش از سرم می برد . بابک احمدی ، بهرام بیضایی و مردی که از همان شب شیفته اش شدم : کامران شیردل ....

شب عجیبی بود آن شب . هنوز مست دیدن ِ فیلم « سفر» بیضایی روی پرده ای بودم که روی قفسه های کتاب کشیده شده بود که فیلم «اون شب که بارون اومد» کامران شیر دل را هم پشت بندش پخش کردند و من با تجربه ای بدیع ، گزنده ، شوخ ، به شدت آوانگارد و جذاب در قالبی سینمایی روبرو شدم . این حرفها را به حساب نقد و ارزشگذاری منتقدانه و این جور معیارها نگذارید . من با تمام وجود شیفته ی این فیلم شدم و تا به امروز هم آن را جزو سه فیلم برتر تاریخ سینمای ایران می دانم. اما حالا نمی خواهم از این فیلم حرف بزنم که بی شک در این مجال حتی نمی توانم ذره ای از ارزشهای به شدت ساختارشکن و پیشرو اش را واکاوی کنم .

دیدن کامران شیردل باردیگر و آن هم از نزدیک و گوش دادن به حرفهایش حتی در فرصتی کوتاه دوباره آن خاطرات را در من زنده کرد . شنبه ی همین هفته بود که در خانه ی هنرمندان دیدم اش . لم داده بود روی مبلی دسته چوبی و محمد بیات و امیر بهاری دوره اش کرده بودند و گپ می زدند با هم .اول نگاهم افتاد به خط اتوی شلوار جین آبی رنگ اش و بعد چشم های زلال اش پشت آن فریم نوستالژیک دهه ی 50 ای .  سلام کردم و گوشه ای نشستم و گوش دادم . از سینمای ایتالیا گفت ، از کیارستمی گفت و لذتی که بعد از دیدن «بلیت» او برده بود و خیلی حرفهای دیگر .گفت می خواهد فیلم تازه ای کار کند در مورد حج و کعبه که موسیقی متن اش ترانه ای از منصور حلاج است و کارهایی دیگر . اما جمله ای که او گفت و  بعد از سه روز ، هنوز در ذهنم می چرخد و مثل پرنده ای چابک و آوازه خوان به هر طرف سرکی می کشد هلم داد برای نوشتن این چند خط .

هستند آدم هایی که که آنقدر زندگی را فهمیده اند که با ساده ترین واژه ها به دریای عمیق اندیشه ای پرتاب ات می کنند .نمی دانم شاید هم چون او این حرف را زد مرا به درون خودم پرتاب کرد . کارگردان محبوب من می گفت باید تلاش کنی ، آنقدر تلاش کنی تا سهم آگاهی ات را از دنیا بگیری . این حق توست . اگر از دست اش بدهی باخته ای . سوخته ای . کسب آگاهی و انتشار آن . حالا اگر می خواهی بنویسی . بسازی . طرح بزنی . این از طریق تلاش مدام تو بدست می آید . وقتی زمین را حفر می کنی . نقب می زنی . آگاهی مثل میوه ای است که از درختی می چینی اش . منتها یه وقت باید نردبانی بزاری و بالا بروی . یه موقع تنه ی درخت را چهارچنگولی بچسبی و بالا بروی . مسئله ی مهم حق توست . این که درک کنی و اگر توانستی بر مبنای آن بیافرینی .

شاید کامران شیردل همان جمله ی اول را گفته باشد . اما جمله اش در عین سادگی آنقدر عمق داشت که این همه تعبیر در ذهنم زنده کرد . مثل راننده ی خوش دلی که چند ماه پیش سوارم کرد و شروع کرد از بدبختی هایش گفتن . گفتم تا خواست خدا چی باشد . خندید و با لحن طلبکارانه ای گفت . خدا باید به من لطف بکند . آخر مرا آفریده و هر جا که رسیده گفته از من بخواه . منم ازش می خواهم . چیزهای زیادی ازش می خواهم . این حق من است . حق انسانی که او فرستاده روی زمین . من اگر این حق ام را ، یعنی خوشبختی را نگیرم ، ضرر کرده ام . خدا باید به من نعمت بدهد ....

خوشم می آید از آدم هایی که همیشه از زندگی طلب کارند . نه آنهایی که نشسته اند تا از آسمان برایشان ببارد . آنهایی که آنقدر تلاش می کنند که زندگی را از رو می برند و سوارش می شوند . حالا چشم های کامران شیردل از پشت فریم بزرگ عینک اش تب دار می زد . با شوقی بی بدیل از کار تازه اش می گفت و من غرق فکر به آگاهی ای بودم و یا شاید هم آگاهی هایی که سهم من است و باید به چنگ بیاورمشان....

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 21:31 توسط امین عظیمی |