تبليغاتX
فروپاشی ی اول شخص مفرد -

 سفرنامه ی فشرده و در عینحال کسالت بار ِ مردی در مسیر فروردین - آذر

 

 

مدت های مدیدی است سکوت کرده ام . شاید به خاطر فضایی است که همه ی ما این روزها در آن بسر می بریم . شاید هم نه . وقتی می بینم که در همین خیابانهای بی معنای تهران  ِ کبیر  ِ عزیزمان آدم هایی هستند که انگار از هفت دولت به درند و خوش خوشانشان هم هست از هر چه دور و برشان می گذرد ، فکر می کنم شاید من در منطقه البروج دیگری از این سرزمین بسر می برم .

چیزهایی دور و برمان اتفاق می افتد . رمق اش نمی ماند تا حتی درباره اش حرفی بزنیم.

خواب می بینم . خیال می بافم . پرغلط تر از همیشه می نویسم . خط می زنم و آنقدر خط می زنم که تنها برایم لحظه ی تماشای تصاویر بی معنای تمام نانوشته هایم باقی می ماند . اگر نوشتن برای من تا چند صباح پیش مثل راه بردن  ِ ماشینی نیم بند و ساخت وطن در اتوبان کمربندی ای شما فرض کنید تهران، کرج  بود -  که چه شاهکار کردنی هم بود !!!- حالا تبدیل شده به هدایت تراکتوری ساخت وطن که پس از صدور به مزارع و کشتزارهای ونزوئلای دوست پسر  ِ دوستان عزیزمان و اسقاط شدن اش ، افتاده دست ِ من تا در جاده ای سنگلاخ و صعب العبور عقده ای شوم که چرا نمی توانم راه اش ببرم و حتی برای دل ِ خودم هم که شده چیزی درست و حسابی قلمی کنم .  

انگار در هزارتویی گرفتار شده ام که مدام کش می آید . حالا هر ثانیه که می گذرد ذره ای دیگر از دنیای پیرامون را زیر چنگال خویش می کشد تا من ، مرد ِ خاموش  ِ هزارتویی باشم که جهان برای من در بطن آن بالیده است .

 راست می ایستم تا نگاه کنم . می خواهم نقب بزنم در ماههایی که گذشت تا تصاویر تکه تکه شده ی خودم را پیدا کنم از لابلایشان . خودم را انگار ریشخند کرده ام . سر ِ کار گذاشته ام . راستی چرا دلم نمی خواهد در مورد خودم حرف بزنم ؟ از خودم شروع کنم تا دنیایی را که در آن گرفتار شده ام درک کنم . انگار اسیر چیزی ام که نمی دانم چیست؟

زندانی خودم ..... تا از روزهای گذشته ننویسم نمی توانم خودم را پیدا کنم . مثل رسالتی می ماند برای من . باید انگار یقه ی سایه ی خودم را بگیرم با پس گردنی هم که شده بکشانمش تا به امروز ... تا توی چشم هاش نگاه کنم و بفهمم حالش چطور است ...

 از سفر فرنگ که بر می گردم فروردین ماه است . حال ِ خوبی دارم و همه چیز روبراه است . خوش گذشته و یک ماهی با خاطرات  ِ آنجا سر می کنم .

نیمه های اردیبهشت می شود . ترس ِ پایان نامه به جانم افتاده .  می روم روی سن تئاتر شهر و جایزه ای می گیرم. جشنواره ی تئاتر دانشگاهی دهم. می آم پایین و باز نگران پایان نامه ام می شوم . حالا رسیده ام به خرداد . سرم را گرم می کنم با کارهایی دم دستی توی رادیو و گه گاه نوشتن یادداشتکی  برای روزنامه ی شرق و اعتماد و نگران ِ پایان نامه ام و باز هیچ کاری نمی کنم جز کار کردن روی فیلم نامه ای که قرار است برای پایان نامه ام بسازم . با تهیه کننده های مختلف سر و کله می زنم . بایکی بی شعورترین انسانهای که توی زندگی ام دیدم به اسم مجید قنبر زاده که توی کار آهن و سوله است و ادعای فرهنگی اش می شود و پستی های این آدم و امیدواری الکی دادن هایش چقدر مرا عقب می اندازد و گرفتار تر می کند .  تیر می شود . نخستین ماه از فصل نفرت انگیز ِ تابستان 1386. تابستانی که درست مثل فیلم های اکسپرسیونیستی برای من تیره و تاریک و توهم آلود و بی پایان بود. با آدم هایی که دور و برم بودند و چهره هاشان عوض می شد و مثل روزهای کودکی ام که در کنج های تاریک  ِ سقف ، موجودات غریبی می دیدم که به سوی من هجوم می آوردند . برای شرکت در جشنواره ی تئاتری در تانزویل استرالیا انتخاب می شوم و ماراتن زبان خواندن من و هموار کردن شرایطم برای رفتن شروع می شود . روزهایی که سرم را فرو می کردم در دنیای واژه ها و کلماتی تازه و دوستان تازه ای که با مهر بسیار کمکم می کردند . آران و نگین . هرکدام بخشی از این دنیا را ساختند برای من . ذهن من اما نگران پایان نامه بود ، مثل بالنی که باد می شد ، باد می شد و خوف آورتر از کابوس هایم . آنقدر بزرگ شد که قید سفر ِ یک ماهه ام به استرالیا را در آستانه ی رفتن زدم که حسابی خودم را عذاب بدهم و اهیمت پایان نامه ام را به خودم یاد آور شوم . انگار آن همه فکر کردن پریشان و بیمارم کرده بود که وقتی رسیدم به آستانه ی زمانی که می بایست پایان نامه ام را به هر ضرب و زور و جبری که شده بود می دادم مثل پیکری زخم خورده که روی زمین کشیده می شود سینه خیز پیش می رفتم . آنقدر خسته بودم که حتی نمی توانستم رایحه ی خوشی که همچون هدیه ای آسمانی در زندگی ام جریان یافته بود به خوبی احساس کنم. رایحه ای که از اوایل مرداد آمد و با خودش خوشی های بسیار آورد برایم .... بوته ای گل که با هر خنده اش دیواری از هزارتو را محو می کرد....

شهریورماه بود که بار دیگر روی سن رفتم تا جایزه ی بهترین منتقد تئاتر سال را بگیرم . اما هیچ شادم نکرد و هراس از زمانی که به سرعت در حال طی شدن بود به شکل مالیخولیاواری آزارم می داد .

افسوس که شاخه های این لابیرنت همچون علفی سیاه و هرز رشد می کرد و مرا در درون خویش مدفون تر. دشواری ها تازه آغاز شد . کابوس واقعی زمانی بود که می دیدم برای تمام انتظارات سالیانم برای ساخت فیلم و ماحصل بیش از 15 بار بازنویسی فیلم نامه را باید در وضعیتی عصبی و نامناسب بسازم ..... پایان نامه ام را در 137 صفحه و در حالتی مرگبار به پایان بردم ؛ شیرین و آران محبت زیادی کردند. البته این تنها آغار راهی بود که در انتهایش می توانست هیچ نجاتی نباشد که هنوز هم نمی دانم بود یا نبود . دکتر سجودی ، استاد راهنمای من بیمار شد . بیماری ای سخت و این کارها را پیچیده تر کرد . حالا باید به سراغ  بخش عملی می رفتم . هولناک بود . 11 روز تصویربرداری  با آدم هایی که یا مهربان بودند و دلسوز و  یا همچون بازیگر مرد کارم که از فرط بی استعداد بودن همه را دچار احساس ترحم به خودش می کرد ... صدابرداری که درکی ابتدایی هم از صدابرداری فیلم نداشت و.... آدم هایی که سر به هوا و به شدت نابلد بودند و تا آنجا که توانستند به پروژه به هر شکل که می شد آسیب زدند و حتی گزینه ی خیانت به معشوقه ی خودشان و برقراری روابط غیر افلاطونی با دیگران را نیز فرو نگذاشتند !؟ این ماجراها بعضی شان آنقدر جذاب است که اگر روزی روزگاری انرژی ای داشته باشم یک کمدی گروتسک تاثیرگذار از کنارش در می آورم . مثلاً بیایید تصور کنید هرچند تصور کردنش سخته !!!- شما با بازیگری کار می کنید که پیش از کار با او در مورد نقش اش اتمام حجت کرده اید - بازیگر نقش اول کارتان - در این مورد که بخش عمده ای از بازی شما پشت فرمان است و باید رانندگی بلد باشید و ایشان هم اطمنیان می دهند به شما . نقش اصلی هم هستند ایشان . حالا 8 روز از کار گذشته و نماهای داخلی را تمام  کرده اید و رسیدید به نماهای خارجی ؛ کاشف به عمل می آید که این شخص محترم !!! رانندگی بلد نیست !!!!! و این امر را از طریق زدن ماشین امانت سر صحنه به در و دیوار به شکل عمیقی هم ثابت می کند !!!!!!!!

ای کاش این ماجراها برای من هم به همان شیرینی ای بود که پایان های هالیوودی وودی آلن ترسیم می کند !

فیلم 43 دقیقه ای من با عنوان بلوار کشاورز ساخته شد، تمام ذخیره ی مالی ام ظرف دو سال اخیر به باد هوا رفت و آنقدر بدشانسی و حوادث ناگوار چه برای کار ، چه برای عوامل و چه و چه رخ داد که این خود لابیرنتی در بطن لابیرنت پیشین بود . در تمام این روزها با تمام وجود تحلیل رفتم . آنقدر که نشانه های تحلیل از سرزمین ذهنم به جسم ام نیز هجوم برد . تکیده و فرتوت شدم . موهای سرم دانه دانه فرور ریخت و من بی رمق تر از همیشه باید ادامه می دادم . به خاطر بیماری استاد راهنمایم ، به خاطر بدقولی تدوینگرم که آخر نفهمیدم دوستم است یا دشمن خونی ام که ملغمه ای پیچیده و خطرناک از این هر دو بود ، فیلم به موعدی که باید می رسید ، نرسید- با اختلاف 2 ساعت !!!!!!-  و در وضعیتی کابوسی در هفته های بعد به نمایش عمومی هم نرسید و تنها در جمع اساتید ژوری دیده شد و بالاخره نمره ای به من دادند که آلوده به بغض و حسادت اساتید گروه سینما با دکتر سجودی بود و من یک بار دیگر زمینه ی ارضای این حس  ِ اساتید گرانقدر و روان نژند گروه سینمای دانشکده ی سینما تئاتر شدم . آبان ماه بود ، فکر می کنم چهارم ماه . با هر ضرب و زور و نامردی که بود نمره ی 19 به من دادند . و قضیه جایی خنده دار شد که تازه دکتر شده ای پایش را کرد توی یک کفش که باید 18 بشود این نمره چون آقای سجودی بودریار را نفهمیده !!!! و دانشجوی تحت راهنمایی اش هم همینطور !!!

تا به امروز هم به دکتر سجودی در این مورد چیزی نگفته ام . و امیدوارم هیچوقت این سطور را نخواند . اما در این مدت به چشم ام چیزهایی دیدم که اگر کسی قسم جان مادرش را هم می خورد باور نمی کردم که حقارت ء استاد و غیر استاد نمی شناسد و ....

خدایا چقدر احساس خستگی می کردم. اگر نبود محبت دوستانی مثل فارس باقری و سکینه عرب نژاد که پاکبازانه و بی هیچ چشم داشتی خانه و زندگی و کنج آسایش شان را برای چندین روز در اختیار من و گروه فیلمبرداری گذاشتند ، اگر نبود محبت های نگین فیروزی و پی گیری های شبانه روزی اش ، اگر نبودند دوستانی مثل امین زمانی و امیرحسین دوانی و خیلی های دیگر حتمن وسط کار جان به جان آفرین تسلیم کرده بودم .

حالا از آبان تا به امروز مدت زیادی نمی گذرد . افسرده شده ام و حوصله ی هیچ کاری را ندارم . نه رمقی ، نه انگیزه ای . باید بروم سربازی . بدقولی می کنم . کارهایی را که برای نوشتن قبول کرده ام بی سرانجام می ماند و اوضاع پیچیده تر می شود . تا می رسد به ماجرای دبیری جشنواره ی تئاتر عروسکی که با اصرارهای مدیگر گروه تئاتر و مدیر کانون نمایش دانشکده خودم را توی هچل اش می اندازم و فرصت طلبی و سودجویی یکی از اساتید که منافع اش را در برابر دبیری من در خطر افتاده می بیند سبب می شود جنگ روانی علیه من درست کنند که فلانی تئاتری نیست  و هیاهوی بسیار رای هیچ .

جالب اینجاست که در جمع سینمایی ها وقتی فیلمی از من می بینند متهم ام می کنند که من تئاتری ام ... و تئاتری ها هم بعد از خواندن نقدی مقاله ای و یا حتی بازی و کارگردانی ای متهم ام می کنند که سینمایی ام ....

در ورای تمام اینها عمیقا ً بی حوصله ام ... بی حوصله ام از دیدن دنائت آدم هایی که سن و تجربه شان دو یا سه برابر من است ولی تا چه حد پست و حقیر هستند ... و جالب اینجاست که نام خودشان را استاد گذاشته اند و تمام این زشتی ها از محیط مقدس و مکش مرگ مای آکادمیک بر می آید ...

شاید باید معجزه ای اتفاق بیافتد . باید دریچه ای پیدا شود برای خروج از این لابیرنت ... برای رهایی از خستگی ِ این سفر دشوار در ۲۵ سالگی ِ من !

حالا که نگاه می کنم چی را جا انداخته ام ساعات متمادی اتلاف وقت و انرژی را می بینم که داشته ام در این چندماه و حالا بعد از فارغ التحصیلی بیشتر و بیشتر شده . عقیق عزیز اگر نمی نویسم از تئاتر شهر به خاطر آن است که حالم بهم می خورد از وضعیتی که کوتوله ها بر تئاتر ما هموار کرده اند در این کشور ... گفتن من چه فایده ای می تواند داشته باشد که حالا بعد از فراغت از تحصیل تا این حد احساس سرگشتگی می کنم ....

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 13:45 توسط امین عظیمی |