خیلی وقت است که دستم به نوشتن نمی رود. این داستان را هم تا به امروز هیچ جا منتشر نکرده بودم. نمی دانم چرا؟
اگر خواندی و خوشت نیامد نظر بده
اگر خواندی و خوشت آمد نظر بده
اگر خواندی و هیچ ات نیامد نظر بده .............
حالا اگر آمده بود اینجا نشسته بود یک چیزی
امین عظیمی

می شد حسابش را کرد . ولی اینطوری نه ، من که قبول ندارم . راه می افتد توی اتاق . قبلش بلند نمی شود . همینطور بی هوا . انگار که اصلا ً نداند چطوری باید بلند شود . من هم کاری به کارش ندارم . حالا پیچیده است توی راهرو . می گویم چرا چشمهات را بسته ای . می خندد و از جلوی عکس قدی زن رد می شود و باز راه می افتد . بوی نم دیوارها دیوانه ام می کند . من که عادت دارم . بهش میگویم .
حالا یک بار رفته و برگشته. از ابتدا تا انتها .
سیگار روشن می کند . می گویم سیگارت را عوض کرده ای . می گوید از این دالانها زیاد بوده اینجا . می گویم : گفتم که این دالان نیست ، می گوید برای این شمعدانی های پلاسیده ، چه فرق می کند . آنجا نشین بوی نم می دهد. نگاهم نمی کند . همانطور با سیگار گوشه لبش دراز می کشد . حالا من هم دراز کشیده ام . اما کمی آنطرفتر . همه جا ساکت می شود . انگار ماشینهای آنطرف دیوار هم برای یک لحظه متوقف می شوند . نگاهش نمی کنم. در ذهنش چیزی را مرور می کند . می شود حدس زد . برای من کار سختی نیست . الان بلند شده آمده نشسته است اینجا. بی اینکه حرفی بزنم توی چشمهایش خیره می شوم . انگار که ذهنم را خوانده باشد ، صدایش بالا می رود .
دیگر حوصله اش را ندارم . از جایم بلند می شوم . می روم دسته کلید را از توی جیب کتش در می آورم و نشانش می دهم . نگاهم نمی کند . سرش را می خاراند . درست روی شقیقه اش را . بعد کف دستش را سر می دهد روی پیشانیش . من جلوی درگاهی این راهرو ایستاده ام . راهرو در ندارد ، اما می گوید درگاهی که دارد . برای من فرق نمی کند . فقط دلم می خواهد از جایش بلند شود ، نه آنطور که نمی فهمم چطور این کار را کرده . برود تا جلوی عکس قدی زن و باز به من خیره شود و بگوید حیف نبود . من هم شانه بالا بیندازم که فرقی نمی کند . او هم دوباره به عکس خیره شود و بگوید مثل گیاه . بعد بیاید روبروی من بایستد . من هم بروم کنار پنجره تا به رفت و آمد ماشینها خودم را سرگرم کنم .
زیر گاز را که خاموش می کنم تازه شیر سر رفته را کنار ظرف می بینم. من دوست ندارم کسی کنار راهرو بنشیند . اما از بس این راهرو ِنم دار را برای آوردن وسایل طی کرده ام یادم می رود با صدای بلند تری این را بگویم . او هم حالا یاد گرفته نگاهم نکند . اما وقتی اینطور می نشیند ، اینطور که نمی فهمم چطوری از جایش بلند می شود و راه می افتد توی راهروها و به آن عکس خیره می شود ، دلم می خواهد برای همیشه برود . می گوید بعضی شبها بهش فکر می کنم . عصبانی می شوم . می فهمد و باز نگاهش را به کارتون های وسط راهرو می دوزد . می گویم برای من همه چیز تمام شده . دلش می خواهد تا فردا بنشیند و فلسفه بافی کند . من که معنای این حرفها را نمی فهمم . به گلدان اشاره می کند و واژه ها را انگار که در قطارکشی پنهانی دور تنش داشته ، خشاب می زند و شلیک می کند . مثل غولی بزرگ می شوم و تیرها را یکی یکی با دستم توی هوا می گیرم و دوباره جلویش پرتاب می کنم . انگار که از سایه ام ترسیده باشد ، لبخندش محو می شود. بعد بلند می شود و می رود جلوی پنجره می ایستد . چراغ را خاموش می کنم . می گویم بوی نم دیوانه ام می کند . دستهایش را در هوا تکان می دهد . من فقط می توانم خط کمرش را ببینم که پایین می آید و به شکافی می لغزد . سرم سبک می شود . احساس می کنم بوها در هم ترکیب شده اند . سردم است و سردم می شود . عرق کرده ام . چشم هایم را می بندم و خیال می کنم روی دیوارهای نمور این اتاق کشیده می شوم . من دیوار می شوم . ایستاده است میان این تاریکی . چشم هایش را نگاه می کنم . راهرو را تا انتها طی می کند . بوی باران می آید . حالا دریچه ای را که روی دیوار است نشانم می دهد . می خواهم صدایش کنم ، اما آنطرفتر نشسته و می گوید تمام شد . می گویم : واقعاً . نمی خندد . انگار که از چیزی ترسیده باشد توی صورتم خیره می شود . هیچ نمی گوید ، تنها در صورتم خیره می شود . بعد بلند می شود ، چراغ را روشن می کند تا چیزی را که نمی دانم چیست اما انگار در من است خوب تماشا کند . احساس خوشایندی دارد . انگشتانم را دور حجم استوانه ای اش قفل می کنم . نوک انگشت اشاره ام نمی رسد به نوک شستم . انگار که گرمایش می خزد و بالا می رود تا خودش را به سرم برساند . به سرم فکر می کنم و این همه راهرو که این خانه دارد . انگار که در سرم باشد راه می افتد و دانه دانه به هر جایی سرک می کشد . لیوان شیر از دستم ول می شود. شیر داغ خودش را رها می کند در کف اتاق و تکه های لیوان از هم دور می شوند . یکی از تکه ها می خورد به دستش . ترسیده است . جا به جا می شود تا سایه این غول اسیرش نکند . پشت آن دریچه دریچه ای دیگر است . در را باز می کند . دریچه ها انگار که بی انتهاست . دوباره شروع می کند به حرف زدن ... حرف ... حرف .... حرف .... حرف .... حرف ..... من به حجم شیر خیره می شوم که از هر طرف کش می آید ، یکی به این طرف ، یکی به سمت راهرو ، یکی درست می آید و تا زیر پایم سر می خورد و انگار که از پایم بالا بیاید ، خودش را به دالانهای سرم می رساند . من فقط تصویرش را می بینم . خودش انگار حالا رفته توی سرم ، نشسته است توی یکی از این دالانها . نمی دانم ، شاید هم راهروها . دارد لباسش را در می آورد . می گویم برای تو چه فرق می کند . حرفش را قطع می کند . بلند می شود و راست توی عکس قدی ی زن روی دیوار نگاه می کند . به ابروهای پیوسته و چشم های معصومش . می گوید شانزده سالش بیشتر نیست . می گویم من سردم است . پنجره را می بندم و به جوی باریک خونی که زیر حجم رونده ی شیر روی زمین خشک شده خیره می شوم . نمی خواهد برود . می گویم نمی ترسم . قطار کش اش را جمع می کند و با بی میلی کنار دیوار دراز می کشد . بوی نم انگار که دوباره بیشتر شده باشد ذهنم را مختل می کند . نمی فهمم که دوباره دارد به دستهایش نگاه می کند یا فقط آنها را حائل چشمهایش کرده تا نور چراغ اذیتش نکند . می گویم تمام شد ، قرارمان همین بود . انگار که ترسیده باشد ، نگاهش را به کناری می اندازد. من در انتهای راهرو ایستاده ام . صدای پایش در پله ها می پیچد و در راهرو تکرار می شود . انگار در تمام راهروها کسی آرام و خموده پایین می رود . سرم سنگین می شود ، راهروهای سرم پر است از آدمهایی با دهانهایی که باز و بسته می شود ... چیزی می گویند که نمی فهمم . با آنکه سردم نیست لباسم را می پوشم . انگار سرما برای چند ثانیه از حافظه ام پاک شده . به گلهای توی گلدان نگاه می کند و از جلوی عکس دیواری زن رد می شود .
حالا دریچه ها را فراموش کرده ام . بیشتر خوابم می آید . پلکهایم کرخ می شود . خیال می کنم مرده ام . اگر آمده بود اینجا. فرقی نمی کرد بنشیند یا بخواهد همانجا جلوی عکس زن بماند . می گویم این دختر شانزده سالش بیشتر نمی شود . می گویم چرا نمی نشیند . بلند می شود . همینطور بی هوا . شمعدانی ها را نگاه می کند . می گوید پلاسیده شده اند ، حیف نیست . دیگر حرف نمی زند . می رود . چه فرق می کند ... اگر آمده بود نشسته بود یک چیزی ....