تبليغاتX
فروپاشی ی اول شخص مفرد -

نگاهی به نمايشنامه 31/6/77 نوشته ی "عليرضا نادري"

 

۷۷/۶/۳۱  : پيرامون ‌غياب ‌يك ‌نشانه‌ي ‌معنادهنده

 

امين عظيمي

 

 

براي جامعه اي كه روند تحولات اجتماعي به دليل وجود زيرساخت هاي سنتي و الگوي قدرت در آن ، همواره با نوعي سرگرداني و عدم تعادل روبرو بوده است و علاوه بر دگرديسي دروني ، چالش هاي فراواني را به دلیل موقعيت جغرافيايي و سياسي خويش - از ابتداي تاريخ  - با اقوام و ملت هاي گوناگون داشته ،  قرار گرفتن مداوم در"شرايط گذار" امري ناگزير بوده است . این امر در پي آمد خود ، جامعه ایران و مناسبات دروني اش را مبتلا به نوعي عدم تعادل پايدار نموده است که ريشه هاي اين روند را مي توان در مقاطعي چون حمله ي يونانيان به ايران تا زوال تمدن ساسانيان ، حمله مغول ، نابودي و احتضار نشانه هاي فرهنگ و تمدن تا حضور انگليس ، روسيه و آمريكا در ايران ، و نقش بي شرمانه ايالات متحده بويژه دركودتاي 28 مرداد 1332 ، انقلاب مردمي سال 57 عليه طاغوت و پس از آن تجاوز تحميلي كشور عراق تا به امروز - كه اين زورگويي و قدرت طلبي در جايي خارج از مرزهاي ايران كنترل و هدايت مي شود - ، مشاهده كرد . اين مسئله بيش از پيش ما را براي رسيدن به ثبات اجتماعي و برون رفت از شرايط گذار ، نيازمند نوعي تاريخ نگاري انتقادي مي كند تا با درك زواياي آشكار و پنهان هر عصر و حركت به سوي الگوهاي پايدار ارزشي و رفتاري كه ارتباط مستقيمي با "آگاهي طبقاتي" دارد ، گام برداريم  . در اين ميان نمايشنامه نويسي به مثابه رويكردي انتقادي كه تلاش مي كند با واكنش نشان دادن به شرايط موجود و خلق و به تصوير كشيدن انسانها در بطن اين جريانات ، به نوعي "حافظه ي تاريخي" جوامع بدل شود ، نقشي اساسي و عمده را در پويايي ذهني جامعه ايفا مي كند . جامعه اي كه هر روز خود را در برابر تصوير تازه اي از خود مي بيند ، بيش از هر چيز نيازمند كاوش در حافظه ي تاريخي خويش است و نمايشنامه نويس ابزاري پر قدرت را براي حفظ ، توسعه و حلّاجي اين حافظه ي تاريخي در اختيار دارد . "اكبر رادي" ،"اسماعيل خلج"،"غلامحسين ساعدي" ، "محسن يلفاني" ، "محمد يعقوبي" ، "نادر برهاني مرند" ، "عليرضا نادري" و بسياري ديگر ، در اغلب آثارشان با پرداختن به موضوعات و شخصيتهاي برآمده از اجتماع دوران خويش ، به احياي اين حافظه ي تاريخي ياري رسانده اند .

عليرضا نادري در نمايشنامه 31/6 /1377 ، با محور قرار دادن 5 رزمنده و واكاوي رواني و اجتماعي آنها پس از سالهاي جنگ ، تلاش مي كند علاوه بر ايجاد موقعيتي دراماتيك ، تصويري انتقادي از جامعه اي را به نمايش بگذارد كه در كمتر از دو دهه برخي جنگجويان آن فسخي عظيم در اراده و ارزش هاي خود احساس می کنند . نادري پيش از آنكه تلاش داشته باشد با طرح چنين موضوعي حرفهاي سياسي بزند تمركز خويش را بر باورپذيري و ُبعد بخشي به كاراكترهايش معطوف مي كند و از اين راه علاوه بر خلق روايتي جذاب ، جدي ترين نقدهاي خود را بر بدنه ي جامعه اي كه اين گونه ارزش هاي خود را از دست رفته مي بيند وارد مي آورد و تازه پس از پايان نمايشنامه است كه پرسش هاي مطرح شده عمق و تشخص ويژه خود را پيدا مي كنند .

31/6/1377 ، موعد ديدار 13 همرزم است . نشانه اي اميد دهنده و نجات بخش براي رزمندگاني كه قرار است جان بر كف به دل تاريكي دشمن بزنند. قرار را خرداد 1361 ، پيش از شروع يك عمليات مي گذارند ؛ به اميد روزي كه با كت و شلوار سفيد به نشانه ي صلح آنگونه كه عليرضا و جليل مي گويند پايين برج آزادي تهران كه نمادي از غرور و امنيت نيز هست ، پس از 16 سال با يكديگر ديدار كنند و از خاطراتشان بگويند . حالا آن روز فرا رسيده است . از ميان 5 نفر اصلي كه قرار ميانشان بوده ، يك نفر نيامده است . فرمانده اي كه پيش از هر چيز براي سربازانش ، مرشد و نماد ارزش هايي بوده كه به جنگيدن معنا مي بخشيده است . و اين غياب بهانه اي مي شود تا هريك از آنها دست به افشاگري بزنند و از خودشان بگويند . از تلخي و احتضاري كه سالهاست گريبانشان را گرفته است . آنها مي گويند و مي گويند اما فرمانده - رضا - نمي آيد . غيبتي كه تا پايان نمايش در هاله اي از ابهام  به سر مي برد . در اين ميان همسران آنها نيز هريك به گونه اي بر اين افشاگري ها دامن مي زنند . عليرضا ، جليل ، محمود و پيمان پيش از آنكه كاراكترهايي برآمده از مقتضيات اثري نمايشي باشند ، بازنموده اي اثرگذار از انسانهايي هستند كه در دامان جنگ باليده اند و حالا كه صلح و امنيت همه جا برقرار است هر يك به گونه اي با كشاكش تصاوير ناخودآگاه ذهن خويش ، دست به گريبانند . جنگ و ارزش هاي آن كه همچون تكيه‌گاه معنادهنده اي آنها را به زندگي پيوند داده بود حتي پيش تر از برقراري صلح ذره ذره ناپديد شده است  . فرايندي كه با غياب رضا - پاسخ اعظم - در برابر پرسش هاي آنها ، به حادترين مرحله ي خود مي رسد . حالا در غيبت مرشدي كه هر كدام  نشاني از عشق او دارند ، زخم هاي ناسور و عميق ، پس از سالها سر باز مي كند . محمود كه در اين ميان خود را زخمي تر از ديگران مي بيند بر اين آتش دامن مي زند و با پوشيدن لباس فرمانده اش تا قلب حضور و وجود او نيز پيش مي رود .

 

مردها

نخستين پرسشي كه در برخورد با متن به ذهن مخاطب خطور مي كند كشف دلايلي است كه مي توان بر مبناي آن غيبت رضا را درك كرد . اين امر از آن رو كه منطق ساختاري اثر بر مبناي غيبت او بنا شده است اهميت دو چنداني مي يابد . نمايشنامه نويس از همان لحظات نخست تلاش مي كند غيبت رضا را به عنوان معماي اصلي و گره ي روايت خويش به مخاطب بقبولاند . فرآيندي كه در دل خويش امكانات فراواني براي گشوده شدن روايت هاي فرعي هريك از شخصيتها فراهم مي آورد و همچون محوري نامرئي همه چيز را به هم پيوند مي زند . اما هژموني پي گيري غيبت رضا به عنوان عنصر پيش برنده ي روايت ، از ميانه هاي نمايشنامه امكانات خويش را با كاراكتر محمود تقسيم مي كند و در صحنه ي پاياني ، مخاطب بي اينكه به آمدن رضا اميدي داشته باشد يكسره خود را غرق در دنياي دلتنگي ها و رنج هاي محمود مي بيند . گويي براي نمايشنامه نويس غيبت رضا بيش از آنكه محور اصلي روايت را بسازد بهانه اي است تا محمود در مقام جدي ترين منتقد رضا ، تلخ انديشي هايش را نسبت به زندگي و شرايط اجتماعي در ايران ِ دو دهه پس از جنگ ، بر ملا كند و در آخر به اميد شنيدن صداي فرزندش كه از خون و نژاد ژاپني سرزمين آرماني جوانان ايراني دهه ي 60 و سالهاي آغازين دهه ي 70 -  است ، رويا ببافد .

"رضا محذوف" كه نادري با زيركي حذف شدگي را كه ماهيتي مفعولي دارد و مبين تاثير نيرويي بيروني است در نام او گنجانده است - ، سرچشمه ي نيروي تعادل بخش انسانهايي است كه هرگاه اراده كرده توان آن را داشته است كه آنها را روي زمين نگه دارد و يا به عرش اعلا برساند . اما او نشانه اي است كه حالا غايب شده است . غياب اين نشانه خود عدم تعادلي است كه به مثابه غياب ارزش هاي جنگ در ساختار اجتماع مي توان نمودهاي آن را يافت . جدافتادگي نسلي كه پس از سالهاي 1364و 1365 به دنيا آمده اند و بيستمين بهار زندگي شان را پشت سر گذاشته اند ، بي اينكه درك درستي از جنگ ، معيار هاي ارزشي آن عصر و شرايط زندگي در آن سالها داشته باشند و نيز فراموشي و بي توجهي كلاني كه بخش هاي عمده اي از جامعه را پيرامون حفظ آثار و ارزش هاي جنگ در خود فرو برده است ، نشانگاني زنده از اين غياب هستند . معيارهاي ارزشي در سالهاي پس از جنگ ناگزير از تغيير بودند و رضا با درك چنين مسئله اي از شنيدن پذيرش قطع نامه ناراضي بوده است . پايان يافتن جنگ براي او ، نوعي پايان يافتن دوراني است كه سروري و تسلط عقيدتي و اجتماعي او در آن به پايان مي رسد . دوران گذاري كه به سرعت جايش را به ارزش هاي تازه اي چون سازندگي و بهبود شرايط اقتصادي ، اجتماعي و آزادي هاي فردي و سياسي در سالهاي بعد داد . پس مي توان رضا را نشانه و نماد جامعه اي دانست كه تنها در بستر جنگ ، دفاع و مبارزه معنا پيدا مي كند . او نماد ارزش هايي است كه در زمان جنگ بر جامعه حكمروايي مي كند و حال طبيعي است كه پايان يافتن جنگ ماهيت فاعليت شناساي او را مبدل به ابژه اي مفقود در بستر نشانگان جديد ارزش هاي اجتماعي كند . ارزش هايي كه حتي تجلي قانوني و عرفي خويش را به شكل سيالي دنبال مي كنند و هر روز در جوامع ِ در حال گذار ، رنگ و صبغه ي تازه اي مي يابند .  رضا غايب است ، چراكه شرايط حاكم در جامعه اي كه جنگ را با هر نتيجه اي به پايان رسانده است ، از پيش او را از گردونه قدرت و تسلط حذف كرده است . در اين رابطه هريك از اجزاي پيوستار ي شخصيت رضا سربازان ، خانواده ، جايگاه و نقش انساني / اجتماعي و حتي هويت فردي دچار عدم تعادل ، خود آزاري و كژ رفتاري شده و در شكلي نمادين مبدل به خود افشاگري در عليرضا ، محمود و تا حدودي پيمان و جليل شده اند .

جليل در اين ميان انقلابي دروني را طي مي كند . خاطره ي اجراي فرمان نظامي مبني بر قتل اسراي دست و پا بسته روح او را مي آزارد اما او پيش از آنكه خود را دريابد با غياب نشانه ي معنادهنده ي زندگي اش رضا دچار نوعي از خودبيگانگي مي شود  . كشتار اسرا توسط او ، هنگامي با قتل نفس يك جنايت كار سابقه دار تفاوت مي يابد كه فرآيند آن توسط الگوهاي ذهني و اعتقادي رضا  تئوريزه شده باشد . اما نبودن او دردي هولناك را بر جان جليل مي اندازد و حذف او از اين طريق در بستر ارزش هاي نوين اجتماعي ، پيش از هر چيز در ذهن خودش آغاز مي شود . در اين ميان عليرضا و محمود نقاط اشتراك فراواني دارند . اما آن چيزي كه آنها را از يكديگر جدا مي كند خاصيت كاتاليزوري و پيش برندگي كاراكتر محمود است كه به دليل زخم هاي عميق تري كه از نشانه ي رضا  بر دل و جانش دارد گرايش جدي تري به انقلاب ارزشي و زير سوال بردن همه چيز دارد . از سوي ديگر او هرگز شور انقلابي گري عليرضا را نداشته است . او انساني آگاه است كه دردهاي جامعه بر شانه اش سنگيني مي كند .  محمود از يك سو خود به عنوان يك نيروي انتقادگر حتي در زمان جنگ و تغييراتي كه انقلاب اسلامي در ايران بوجود آورده روايت هجوم مستضعفين و مصادره ي خانه هايي كه جورابهاي وصله دار مردم ظاهرش را خراب كرده است در تقابل با نشانه ي رضا بوده است و حالا پي گيري پرسش گري از رضا پس از 16 سال ، او را همراه ديگر هم رزمان اش به خانه ي رضا و بعدتر زير زمين خانه ي رضا كشانده است . غياب رضا براي او نيز شكستي مضاعف است چراكه او نيروي حياتي خويش را در مقابله با رضا به دست مي آورد و اين غيبت ، تقابل معنا دهنده  به كاراكتر او را نيز بي اعتبار كرده است . به كلامي ديگر ، غياب نشانه ي رضا ، هويت نمادين محمود را براي مقابله با او به نابودي مي كشاند . هنگامي كه مشت هاي گره كرده را براي خرد كردن دندان دشمنت آماده كرده باشي و دشمن در ميدان حاضر نشود ، پيش از هر چيز و هركس اين تو هستي كه ويران مي شوي . از اين رو مي توان محمود را در داشتن تمناي ورود رضا در كنار جليل و پيمان قرار داد اما هريك به گونه اي ؛ محمود با نفرت اش ،  پيمان و جليل با عشقي كه به فرمانده شان دارند تا هويت خويش را كه در طي اين 16 سال هر روز مضمحل تر شده است بازيابي كنند .  حتي در اين ميانه هم جليل از همه تنهاتر و نيازمند تر است . ناتواني بدني او ، پذيرش دردهاي روحي اش را نيز سخت تر نموده است . اما رنج عليرضا حتي در برابر دردهاي جسماني جليل از پيچيدگي هاي بيشتري برخوردار است . عليرضا كه گرايش هاي ماركسيستي آشكاري داشته و هنوز اثراتي از آن در تحليل هايش به چشم مي خورد ، از آن رو كه تلاش مي كند جنگ را با نوشتن وارد "حيطه نمادين " كند ، مي تواند از غياب رضا به عنوان امكاني براي پرداخت ابعاد تازه تري در روايت داستاني اش بهره بگيرد . اما وابستگي او به نشانه ي رضا ، بيشتر برآمده از نياز براي درك روايت و پايان بندي نوشته اش است . انگار او همانطور كه در زندگي زناشويي اش عقيم مانده ، در پايان دادن به داستانش نيز عقيم است .  غياب رضا نيز سبب مي شود او روايت اش را در هاله اي از سرگشتگي رها كند .  عليرضا از آن رو كه توانايي مقابله با محدوديت هاي "امرواقع" را در زندگي اش ندارد عقيم ، شكست خورده و ناتوان است ، همسرش بر او حكمروايي مي كند ، ايده آل ها و آرمان هايش را از دست رفته مي داند و در برابر غياب رضا درمانده است با اتكا به نوشتن از محدوديت ها و رنج هاي آن امرواقع -  رويگردان است . نوشتن براي عليرضا به اين درگيري دروني پاسخ مي دهد و او خود را به اين طريق دچار نوعي خودارضايي ذهني مي كند . هنگامي كه نشانه ي معنا دهنده غايب است ، هر چيزي مي تواند جاي خالي آن را پر كند و براي عليرضا عمل نوشتن فارغ از چه بودنش چنين خاصيتي دارد . پيمان نيز اين سرگشتگي را از طريق تلاش در حيطه ديگري از امر نمادين سپري مي كند . او براي خودش از جنگ موزه اي تدارك ديده است و واقعيت سلاح و نارنجك و تي.ان.تي را مبدل به اثري موزه اي و شيئي تماشايي كرده است كه در فرآيند مسخ ارزش هاي واقعي و از خود بيگانگي اش لمحاتي از تحول دروني پيمان را نيز به همراه دارد . از سوي ديگر پيمان با گروه هاي فيلم سازي همكاري مي كند ، كاري كه خودش آن را نوعي تخريب مدام مي داند . او تخريب چي "امرواقع" است كه حال به دليل غيبت نشانه ي معنا دهنده ي واقعيت وجودي و اعتقادي اش رضا به حيطه ي نماد فيلم و سينما -  پناه برده است .

در اين فرآيند ، مخاطب با اجتماعي سرگشته و رو به انحطاط روبرو است كه به دليل فقدان نشانه ي معنا دهنده و گونه اي مرگ ارزش هاي برآمده از آن - اتمام جنگ و فقدان رضا - ، در چنگال اضمحلال و زوال به سر مي برد  . در جايي از اثر محمود كنجكاوانه راه به زير زمین خانه مي گشايد . در آنجا به لباس نظامي رضا بر مي خورد و  با پوشيدن لباس رضا به گونه اي به قلب ماهيت نشانه گون او مي پردازد و او را از درون ويران مي كند .

محمود ( در حالي كه لباس رضا را به تن دارد ): همه چي عوض شده ... من ديگه سروان نيستم . تو هم سرباز نيستي . جنگ تموم شده كهنه سرباز ، پاهاي تو به كفش هفت سالگي ت نمي ره ، اينطور نيس ؟ همه چيز تغيير كرده . خب چي مي گيد ....

براي محمود اين درگيري حتي مي تواند به معناي زدودن نشانه ي وجودي رضا باشد . سيلي اي كه او از رضا در زمان جنگ خورده است پس از تحمل درد و رنج زندگي در ژاپن و تن دادن به كارهاي متعفني چون مرده سوزي ، هنوز سوزاننده است و آتش خشم او لحظه اي فروكش نكرده است .

اما جليل آنقدر درد دارد كه خود بويژه براي عليرضا مبدل به نماد جنگ و سادگي انسانهايي كه در آن حضور داشتند شده است . از اين رو او خود با رجوع به خويشتن خويش به پرسش هايش پاسخ مي دهد اما فقدان رضا براي او ، تن دادن به عدم تعادلي وحشتناكي است كه ممكن است آنقدر او را برنجاند كه حتي محبت و فداكاري همسرش را نيز ناديده بگيرد و او را در پرستاري از خودش متهم به رياكاري كند .

جليل: اون از خجالت خودشه كه ولم نمي كنه !

حال ِجليل از ميانه ي اثر رو به وخامت مي گذارد و در صحنه پاياني انگار كه دوري از رضا ، فقدان عنصر حياتي زندگي اش باشد ذره ذره به مرگ نزديك اش مي كند .

 

مردها ، مردها   

پيمان همچون يك كارگردان تازه كار تلاش مي كند برنامه ي ديدار دوستانش را در غياب رضا هدايت كند . او در نمايش اش تلاش مي كند عدم حضور كاراكتر اصلي را با به تاخير انداختن و ايجاد اميدي مجهول حتي براي خودش توجيه كند . اما هنگامي كه ناگزير از افشاي طرفند خويش مي شود ، ويراني براي او و ديگران به يك اندازه رنج آور است .

حتي اگر بپذيريم رضا در فرآيند دگرديسي ارزش هاي اجتماعي تغيير شكل داده و آمدن يا نيامدن اش تفاوت چنداني ندارد ، اما اشارات گاه و بي گاه جليل كه احساس مي كند كسي از پشت پنجره به آنها نگاه مي كند و نيز ميدان دادن به منطق ذهني عليرضا در اين زمينه كه تحت نظر هستند ، يا احتمال اينكه رضا با لباسي ديگر در بين تماشاگران برنامه هاي هفته دفاع مقدس پايين ميدان آزادي است و يا تلاش كمال سليماني كاراكتري كه تنها او را از لابلاي صحبتهاي ديگر شخصيتها مي شناسيم - براي پيدا كردن او ، تا ثانيه آخر خواننده را در مورد روبرو شدن با رضا در حالتي معلق قرار مي دهد .

همانگونه كه گفته شد ، عليرضا نادري از ميانه هاي اثر  سروري را در پيش برد روايت به محمود مي سپارد . براي نويسنده ، محمود تجلي عريان ترين تقابل با رضا است كه بايد پاسخ تمامي پرسش هايش را از او دريافت كند . او نماينده ي تمام پرسش هايي است كه رزمندگان باقي مانده از جنگ 8 ساله ايران و عراق از تحولات اجتماعي كشور خويش دارند و رضا با غيبت اش به نماد مطلق پاسخ ناپذيري به اين پرسش ها بدل مي شود . ارزش ها تغيير پيدا كرده است ، انسانها عوض شده اند اما زخم هاي جنگ هنوز التيام نيافته و شايد تازه سر باز كرده باشد .  وجدان پرسش گر نمايشنامه نويس پيش از آنكه تمناي پاسخي داشته باشد ، تلاش دارد تاسف ، تاثر و خشم خود را از طريق نمايش اضمحلال نشانه ي رضا در زمان حال  ، بروز دهد .   

 تنهايي مردها در لحظات نخستين روايت ، فضاي مناسبي را براي معرفي و آشنايي مخاطب با آنها فراهم مي آورد . با آنكه در لحظاتي هر يك از شخصيتها در آستانه مبدل شدن به تيپ هاي نمايشي قرار مي گيرند اما نادري با تزريق جزئيات رفتاري و روايي در كالبد شخصيتهايش آنها را از اين مهلكه نجات مي دهد . يكي از اين عناصر خرده روايتهاي خاطره گوني است كه نمايشنامه نويس براي عمق بخشي به كل اثر نيز از آنها بهره مي گيرد . به گونه اي كه واكنش هريك از شخصيتها در برابر اين خرده روايتها جنبه اي از كاراكتر آنها را  براي مخاطب معرفي و يا پر رنگ مي كند . لهجه ي سرگرد "سرابي" و جوكي كه در مورد رابطه ي اتمام جنگ و درست حرف زدن او در نمايشنامه مطرح مي شود ، در وهله ي نخست وجوه رفتاري هريك از كاراكترها را نمايش مي دهد و در ادامه از پيچيدگي اختلافات آنها نيز پرده بر مي دارد :

عليرضا : من معتقدم اين جوك و كسايي ساخته بودن كه علاقه مند به ادامه جنگ ي بودن . مي دوني چون به طور ناخود آگاه حس مي كرديم حالا حالا هس ، چون تغيير لهجه سرگرد سرابي كاملاً بعيد بود

پيمان : بسه ديگه هر چرت و پرتي يو به سياست ربط مي دين شما دوتا !

محمود : چرا كه نه پيمان ؟ انتظار داري همه گاو باشن ؟ پيمان داشت سنگر و جارو مي كرد ، جارو رو انداخت ظرفها رو برداشت و رفت بيرون سنگر ، بعد قيافه اش در هم رفت : هيچوقت نمي شه در حضور آدم هاي ناجور از حكمت و فلسفه حرف زد .

عليرضا : گفتم حكمت و فلسفه ؟ ما جوك تعريف مي كرديم .

 در سه ديالوگ بالا به خوبي آشفتگي موجود در روابط همرزمان سابق آشكار است . توهم توطئه و نگاه سياست زده اي كه در بخش هاي ديگر اثر نيز در رفتارهاي عليرضا بروز مي كند و نيامدن رضا را به تصفيه حسابهاي بعد از دوم خرداد نسبت مي دهد و يا خودشان را در خانه ي رضا تحت نظر مي داند ؛ اختلاف عقيده پيمان با محمود و عليرضا چه در زمان جنگ و چه امروز كه محمود نيز بر آتش آن دامن مي زند و در طول اثر با متهم كردن پيمان به بردگي در برابر رضا او را انساني فرصت طلب مي داند كه همه چيزش را از جنگ به دست آورده است و يا عليرضا كه حتي با داشتن عقايد نسبتاً‌ مشتركي با محمود در مورد رضا ، پشت او را خالي مي كند و در برابر پيمان نظر او را در مورد جوك رد مي كند ، نمونه اي از اين بهره گيري از خرده روايت هاست . جليل نيز اساساً‌ در نقطه ي مقابل كاراكتر محمود قرار داشته و دارد . او سربازي گوش به فرمان و مطيع بوده است . اما محمود همانطور كه ديگران در روايت هايشان از او حرف مي زنند از همان ابتدا سربازي دردسرزا و كنجكاو بوده كه كنجكاوي اش پس از 16 سال او را به زير زمين خانه ي رضا مي كشاند و پيمان و همسرش را غافلگير مي كند . او منتقدي است كه در جملاتش بي محابا به ساختار رواني و فرهنگي جامعه اش حمله ور مي شود و همه چيز را زير سوال مي برد . براي او " ملتي كه ميزان شمارش اش شب است " يا كشوري كه جنگ آن را پر از گورستان كرده ، ماندن و زندگي كردن همچون كابوسي است كه بايد در لحظات غرق شدن اش در خاطرات مشاغلD 3 (difficult dangerous,dirty, ) اش در ژاپن از آنها زجر بكشد و در گوشه ي اتاق اش كز كند . كاراكتر محمود يكي از وزنه هاي اصلي وجوه انتقادي نمايشنامه ي نادري است كه براي مخاطب نيز قابل درك و باورپذير است و بيش از ديگر كاراكترها خواننده را با خود همراه مي كند .    

 

 زن ها

در اين بازي اضمحلال و غياب ، زن ها نقش ويژه اي به عهده دارند . معصومه همسر پيمان كه به خواست همسرش خود را تا يك سوم پاياني اثر ، زن رضا معرفي كرده است ، از دو سو قرباني مي شود . او از يك سو ناخواسته مجبور به ايفاي نقش مادري در زندگي واقعي اش براي فرزند رضا سينا-  شده است و از سوي ديگر در بازي ديدار دسته جمعي همرزمان قديمي و همسرانشان در مقام ميزبان ، علاوه بر تحمل رنج بازي در نقش  همسررضا ، تحقير و توهين هاي برآمده از سوء تفاهم براي همرزمان رضا را نيز تاب مي آورد . اما او نيز تا پايان ، ياراي بازي در اين نقش را ندارد و در برابر كژ رفتاري هاي فرخنده همسر عليرضا و سادگي مظلوم نمايانه ي ليلا- همسر جليل- وا مي دهد و فقدان رضا را بر ملا مي كند . چه او و پيمان نيز از آغاز قصد پنهان كردن دائمي جريان رضا را نداشتند ، اما اميد مبهم و به ظاهر نافرجام پيمان و كمال براي پيدا شدن رضا او را وارد اين بازي كرده است . فرخنده نيز ُبعد ديگري از عصيان محمود را نسبت به شرايط اجتماعي حال حاضر بروز مي دهد . او كه در گذشته اش گرايش عيني به گروه هاي چريكي اوايل انقلاب داشته است در برابر كاراكتر رضا ، همان گاردي را دارد كه محمود از پس آن به درگيري با ياد رضا پرداخته است . از اين رو همراهي ظريف محمود و فرخنده مي توانست توسط نويسنده ابعاد تازه تري پيدا كند و با ايجاد پيچيدگي در روابط كاراكترها بر جذابيتهاي روايت بيفزايد . اما نادري بيشتر بر ماهيت كنجكاو فرخنده بسنده كرده است و نوعي محمود اما در كالبدي زنانه آفريده است كه بي محابا در برابر اصرار عليرضا و پيمان براي ترك اين خانه مقاومت مي كند تا واقعيت رضا را كشف كند و شايد او هم فرصتي براي عرض اندام و انتقاد از الگوهاي ذهني رضا به دست آورد .    

كاراكتر ليلا نيز كه كمتر حرف مي زند و بيشتر متعلقي از وجود جليل است تا انساني مستقل ، در ميانه اثر جايگاه ويژه اي پيدا مي كند و با استراق سمع ، حرفهاي پيمان را به محمود مي رساند . اما ليلا در پايان پرده ماقبل پاياني ، هنگامي كه جليل خانه ي پيمان را ترك كرده است هدف مقدس خودش در پرستاري و زناشوئي با جليل را زير سوال مي برد تا ترديد وجودي اش را همچون ديگر شخصيتها در مورد ارزش هاي جنگ به خواننده منتقل كند . كاراكتر نرگس خواهر محمود - نيز پيش از آنكه بر ابعاد روايت چيزي بيفزايد ، بيشتر به ايده اي جذاب براي نويسنده شبيه است كه قرار است نماينده ي زنان آسيب پذيري باشد كه شوهرانشان در جنگ ِ بي گلوله و اسلحه ي اعتياد به مواد مخدر كه توسط ملاعمر و بن لادن در جاي جاي ايران راه افتاده ، قرباني شده است . اما اين كاراكتر به دليل عدم وجود ارتباطي محكم با ديگر عناصر روايي معلق است و در دل روايت جا نمي افتد و حذف آن از متن هيچ خللي به ساختار روايت و كيفيت اثر ، وارد نمي كند .

زن ها در نمايشنامه 31/6/77 ، هر ويژگي و كاراكتري كه داشته باشند ، باز هم موجوداتي آسيب پذير و شكست خورده اند ؛ تكيه گاه هاي آنها مردان خود در جستجوي تكيه گاه معنادهنده و كامل كننده ي خويش وامانده اند . آنها بدون رضا هيچگاه كامل نمي شوند :

عليرضا : جليل پاك ترين بخش نوستالژي منه

فخري : با قرص زنده س و يه كابوس

عليرضا : وقتي رضا باشه كامله !  

مغموم و شكست خورده ، سرگردان و بي هدف در جستجوي چيزي هستند كه اميد زندگي و فردايشان بوده است .

 

نمايشنامه نويس

اگر عليرضا نادري در مقام نمايشنامه نويس تلاش مي كند سرگشتگي مجموعه اي اجتماعي را از طريق برون ريزي آنها آشكار كند به طور ناخود آگاه به تحليل و برون فكني عقده هاي تاريخي ، سياسي و اجتماعي جامعه اي دست مي زند كه از پس 20 سال ، همچنان پرسش هاي بي جواب خود را در مورد 8 سال جنگ تحميلي با خود دارد . پرسش هايي كه روز به روز ابعاد تازه تري مي يابد و خود را جدي تر و پيچيده تر از ديروز به رخ مي كشد .

غياب رضا در 31/6/ 1377 مي تواند به مثابه غياب پاسخي اي قلمداد شود كه جامعه امروز، آن را در برابر پرسش هايش از جنگ و ارزش هاي آن جستجو مي كند .

 نادري با محور قرار دادن اين رويكرد و وارد كردن حساسيت هاي زنده و پوياي يك درام نويس آگاه و حساس به زمانه ، دغدغه ها و ترس هاي انسان ايراني سالهاي پاياني دهه ي هفتاد را به خوبي كالبد شكافي مي كند. ترسي كه آن روزها از قدرت گرفتن ملا عمر در مرزهاي شرقي كشور بوجود آمده بود و همه ي مردمان ايران زمين را نگران جنگي تازه مي كرد . چه بسا براي او و همرزمان رضا ، جنگ دوباره هرچه بيشتر بر خلاء و حرمان آنها تاكيد مي گذاشت كه آيا در زمانه ي جديد مي توان به پديدار شدن نشانه هاي معنا بخشي چون رضا در جامعه اي همچون ايران دل بست ؟ ويا شايد اين تنها رويايي نافرجام است ؟

  آن نيرويي كه چرخ اين روايت را با تمام شاخ ها و برگ ها و لحظات و دقايق اش مي گرداند ، اين غيبت عظيم است كه تا آخرين ثانيه نيز در هاله اي از ابهام باقي مي ماند . آيا رضا بر مي گردد؟ آيا با همرزمان اش خواهد نشست ؟ سوال ها و حرف ها ؟ خاطرات ؟ آرمانهايي كه ديگر تمام اش باد هوا شده . كشوري كه همچون ديگر كشورها پس از جنگ ، پوست انداخته و همچون انقلاب دروني ، فرزندان انقلاب گر خود را بلعيده است تا رنگ تازه اي به خود بگيرد .

عليرضا نادري با ايجاد نوعي حافظه ي تاريخي تلاش مي كند نمايشنامه اش را به عنوان يك واكنش انتقادي به شرايط جامعه اش ، درحافظه ي جريان ادبيات نمايشي ايران ثبت كند. نويسنده ي حساس به موضوعات اجتماعي همواره اين امكان را در اختيار دارد كه در آثارش بستر را به گونه اي فراهم آورد كه مخاطبان اش  بتوانند احساسات خود را نسبت به جامعه اي كه در آن زندگي مي كنند درك كنند و پرسش هاي خود را در مورد شرايط خويش بازگو كنند ! نادري در 31/6 اين امكان را به مخاطبانش مي بخشد تا در مقام يك سوژه قادر همراه با كاراكترهايش در انتظار حضور رضا باشند . پديداري كه خود شايد در گوشه اي پنهان شده است و جز سكوت چيزي براي گفتن نداشته باشد . نادري برگ ديگري از يك دوران گذار را در جامعه ي ما ترسيم كرده است . سالهايي كه با آنكه كمتر از يك دهه از آن مي گذرد اما در همين ايام نيز آنقدر تحولات سياسي ، اجتماعي و فرهنگي به خود ديده است كه فاصله ي ما را با ايده هاي ذهني شخصيتهاي او بيشتر مي كند راستي رضا حالا كجاست ؟ آيا هنوز زنده است ؟ هنوز هم هستند چشماني كه در انتظار آمدن او باشند ؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 19:28 توسط امین عظیمی |