تبليغاتX
فروپاشی ی اول شخص مفرد -

هر دو می خواستیم از هم اطمینان پیدا کنیم

(این نوشته تنها یک داستان متوسط است و هرگونه شباهت آن با شخصیت ها و حوادث واقعی تکذیب می شود) 

 انگار نیرویی درونی ما را وا می داشت که به شکل ناخودآگاهی هر لحظه بخواهیم از این اطمینان کسب کنیم که دیگری شانه خالی نمی کند . و درست لحظه ای که می فهمیدیم طرف ما در تصمیم اش راسخ است ، آن یکی شروع می کرد با تردید حرف زدن و این بازی بارها تکرار شد . زن از ترس حرف می زد . از چیزی که می خواست از وجودش مطمئن شود . از حبابی شیشه ای که وجودش را فرا گرفته و نگرانی مثل ترکی که آرام روی تن آن سر می خورد می توانست در ثانیه ای فلج اش کند . حالا مرد با تمام وجودش آنطور که بلد بود زن را آرام می کرد و اطمینان می داد . چیزهایی می گفت . مثل ابراز عشق . یا حرف هایی که بلد بود . چیزهایی که از ترس هاش جا مانده بود . نمی خواست از او گدایی ی محبت کند . فقط باید از چیزی حتی به گونه ای کور و بی معنا اطمینان کسب می کرد . اما زن نمی دانست ، نمی خواست ، نمی توانست ، چیزی بگوید یا حرفی بزند . برای زن دنیا و آدم های ساکن  آن خیالاتی بود که هر لحظه جان می گرفت و ثانیه ای بعد محو می شد . موجوداتی شبیه لامپ مهتابی که طول می کشد روشن شوند و با نور خودشان که خیلی هم گرم نیست جایی را روشن کنند . مرد بیشتر توی صندلی اش فرو رفت . انگار گرفتار گردابی شده بود که نمی خواست باورش کند . آخر نه گردابی در کار بود و نه مرد چیزی برای از دست دادن داشت . تمام زندگی اش بیشتر به شکست های عاطفی گذشته بود . اشتباهاتی که دیر یا زود گریبانش را می گرفت و این فکر را در ذهن اش زنده نگه می داشت که او تراژدی زندگی خودش است . حادثه ای تکرار شونده و ملال آور. مرد خیال کرد چطور می شود از چیزی مطمئن بود که وجود ندارد . گردابی که هنوز نبود . پاهایش از جریان رودی خنک و زلال مرطوب می شد اما چیزی در آن میان نبود که بخواهد مرد را نگران کند . به خودش فکر کرد . به حالتی که همیشه در حرف زدن و در چشمان اش بود . خواهشی برای درک کردن آدم ها . نه تمام آنها . چقدر نیاز داشت به چیزی یا کسی که کنارش آرام بگیرد . اما نیاز او نیازی غیر طبیعی بود . آنقدر به سفیدی چرک مرده ی دیوار روبرویش نگاه کرده بود که حالا بی طاقت تر از همیشه می خواست از کسی که خیلی نمی شناختش معشوقه ای خواستنی بسازد . کسی که مرد برایش تفاوتی با دیگران نمی کرد . حالا مرد نشسته روی صندلی ای بی شکل ، فکرهایش را مرور می کرد . بی طاقت می شد و باز خیال می بافت . خیال های دور از گذشته هایی تلخ و سوزان .خیال هایی بی پایان و زجر آور از تمام ثانیه ها و لحظاتی که سپری کرده بود . از تلخی ها و شادکامی ها . از چیزهایی که به آنها امید بسته بود . مرد دلش می خواست برای یک بار هم که شده قواعد خودش را بر چیزی که بی معنایی ی افسارگیخته ی زندگی می نامیدش سوار کند . زندگی برای او مبدل شده بود به چیزی تکراری : مجموعه اشتباهات تکراری . اما او با تمام سختی ها و رنج هایی که می کشید دیگر طاقت رنج تازه ای را نداشت. او به عشق اش می اندیشید و این تمام وجودش را گرم می کرد. اما در اعماق آن ، چیزهایی ناخشنود کننده بود . چیزهایی که با آنکه می دانست واقعی و درست است اما باز هم نمی خواست با ساده لوحی رقت انگیزش آنها را بپذیرد . او با تمام ورق هایش بازی می کرد . با ورق های پوسیده و زهوار در رفته اش . با نقشه های شکست خورده اش و با .....

زن رفته بود و مرد احساس می کرد باید تنها باشد . زندگی برایش بی معنا بود . باید بزرگ می شد و باور می کرد که زندگی چیزی نیست که بخواهی با آن بازی کنی . زندگی بازیگری است که سخت بازی ات می دهد . با تمام زرنگی نداشته ات بازهم در برابرش چیزی نیستی که معنایی داشته باشد . زندگی چیزی نیست که آدم ها بخواهند به زور سر به راهش کنند . آنها می توانند اندکی تلاش کنند ، اندکی امید وار باشند ، اندکی ایمان داشته باشند و اندکی ... اندکی هم سهم برای چیزهایی که دوستش ندارند بگذارند . مثل قطعه ای موسیقی که بی هیچ نظمی بالا و پایین می شود . که در اوج ناگهان فروکش می کند . پایین می آید و خاموش می شود . هیچ کس برای تو دل نمی سوزاند . هیچ اشکی برای تو به زمین فرو نخواهد افتاد . هیچ خیالی از بودن تو گرم نخواهد بود و یا از نبودنت ترسان ....

چه شب پر التهابی است زندگی . درست مثل کابوس های بی پایانی که ظاهر خوبی دارد اما در زیر نگاه های تخت و کش دارش جهنمی برپاست ....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 18:9 توسط امین عظیمی |