نگاهی به نمایش "پینوکیو" به کارگردانی"نسیم احمدپور" و "اصغر دشتی"، سالن قشقایی ،تیر و مرداد86
شکلی از تجاهل سقراطی

اشاره: متاسفانه این نوشته به دلیل شتاب من و دوستانم در روزنامه ی شرق با چندین و چند غلط تایپی منتشر شد. در سطور بعدی این اشتباهات رفع شده.
این نوشته تنها آن دسته از مخاطبانی را در نظر دارد که به تماشای نمایش پینوکیو در سالن قشقایی نشسته اند و خود را از توضیح جزء به جزء آن چیزی که روی صحنه اتفاق می افتد بی نیاز می داند . اصغر دشتی و نسیم احمدپور در اقدامی اشتراکی یک بازی ظاهراً بامعنا را برای احضار بی معنایی تدارک دیده اند . آنها از امکانات رسانه ای تئاتر بهره گرفته اند تا اندیشه ای فلسفی/ضد فلسفی را بیان کنند . مخاطب نمایش در این فرآیند با نظامی واژگون نسبت به رفتار عرفی تئاتر روبروست . در اینجا فلسفه است که به لباس تئاتر درآمده و نه آنکه تئاتر زیرپوش فلسفه به تن کرده باشد . نسیم احمدپور و اصغر دشتی هیچیک فیلسوف نیستند . مخاطب ، آنها را به عنوان خالقین اثری هنری به مثابه ی تئاتر می شناسد. اما آنچه در برابر ما قرار گرفته است برش های ذهنی از ایده ای است که تماشاگرانش را به چالش با مفهوم ِتئاتری اندیشیدن برمی انگیزد . جایی که تئاتر و نظام ارجاعی اش از طریق واقعیت مورد سوء استفاده قرار گرفته است. انگار تئاتر در پس تلاش برای حفظ نظام ارجاعی خویش با واقعیت ، محذوف شده است و آنچه روی صحنه به نمایش درآمده وانموده ای از تئاتر است . کلیتی که با اتکا به وانمایی خویش از بازخوانی پینوکیو ، داستانهای "پیتر بیکسل" در مجموعه ی "آمریکا وجود ندارد" ، "ویلیام بلیک "ِ "مرد مرده ی" "جیم جارموش" و خودکشی های مدام ِ "بیل موری" در "گرونهاگ دی" "هرولد رمیس" و ...... ما را در سرزمینی قرار داده است که نشانه را از قیدِ اجباری کهنه ، رها می کند . اجباری که بر اساس آن نشانه باید همواره چیزی را مشخص کند. نشانه ها در پینوکیو چیزی را مشخص نمی کنند . چرا که خود ذاتاً وانموده ای از نشانه و نظام نشانه ای موجود در چندین و چند روایت پراکنده هستند . نظامی که به شکل بی پایانی در بطن خویش منعکس می شود . در بطن خویش تکرار می شود و اتفاقاً تماشاگر خویش را در برقراری ارتباط ناکام میگذارد . پینوکیو نمی تواند با مخاطب خویش ارتباط برقرار کند . چرا که به نظام نحوی قواعد صحنه ای بی علاقه است . تماشاگر این اثر به شکل تراژیکی به خود واگذار می شود تا از پس تماشای وانمایی شبیه سازی شده ، به واقعیت عریان وجود خویش بازگردد . امری که "بودریار" آن را به عنوان بازگشتی همیشگی در نظر می آورد که در بطن هر رویکرد مطلق انگارانه ای جریان دارد . از اینرو پینوکیو این امکان را به مخاطب اش می دهد که بیش از هرچیز به خود بیاندیشد . یادآوری دنیایی که او در بطن آن زیست می کند و از خلال تمام آموزه هایی که برای درک آن در اختیار دارد بازهم بیشتر و بیشتر به خود واگذار می شود . پینوکیو مخاطب خویش را به نقطه ی آغازین حیات بشر باز می گرداند و از این رو در زیرین ترین لایه های خویش به شدت گرایشی مذهبی دارد . چرا که مخاطب او دیگر با غیاب معنا روبرو نیست بلکه اساساً با عدم وجود معنا روبروست . معنا هیچ گاه وجود نداشته است . ما تنها با توهم معنا دست به گریبانیم و نیاز به پرودگار ، نیاز به خدایی که ما را از این ترس عظیم نجات دهد با ارجاعات اثر در لحظات پایانی به "در انتظار گودو" برجسته تر می شود. در دنیایی که قواعد آن هربار نقض می شود تا انسان مظلوم و شکست خورده تنها و تنها ناظر باشد ، نشانه ها از صحنه ناپدید شده اند و همانگونه که "پینوکیو" در دایره اش اسیر گشته و راه به "هیچ کجا" می برد مخاطب نیز در الگوی ذهنی خالقان این اثر راه به "هیچ کجا" می برد .
اما این "هیچ کجا" چیست ؟ سقراط جایی می گوید "ساده ترین راه رسیدن به حقیقت هرچیز تعریف آن است". اما اگر سقراط در عصر ما حاضر بود چگونه می اندیشید ؟ شاید او در تجاهل گرایی اش رادیکال تر می شد و شاید هم همچون پینوکیو ،با نمایش فرو رفتن اش در مرداب تناقض بی پایان معنا ، جایی که دروغ گفتن و نگفتن یک معنا را دارد – بلند شدن بینی چوبی - می رسید. برای او بازی فرار و گسستن از فضایی که تنها و تنها تاکید خویش را بر بنیان شکل خاصی از عارضه ی خودارجاعی ((self-referentiality بنا کرده است در حقیقت تن دادن به همان رویکردی است که اجرا در جستجوی آن است . نظامی به ظاهر همبسته و در ذات خویش به شدت گسسته که هرگونه تاویل مطلق و نهایی را به سخره می گیرد چرا که در هر ثانیه خود و جهان درونی خویش را بی اعتبار می کند . این بیشتر به یک بازی بصری می ماند . درست مثل بازی با لغات در متنی که از پیش ، خودآگاهی اش را در انتقال معنا از طریق واژگان پنهان کرده است . جایی که چینشی نظام مند ، واژگان را در برابر چشم های کنجکاو و معناجوی خواننده قرار می دهد . جایی که خواننده ی گمشده در شبکه ای از دلالت ِ دال ها و در غیاب ارجاع به مدلولی قطعی ، به سرزمین فقدان ارجاع به واقعیت می رسد . واقعیتی که همواره برای رسیدن به معنا به آن تکیه می کرده است. حالا ما در سرزمین دایره های پینوکیو رها شده ایم . شبکه ای از ارتباطات که کانونی ندارد و پیوسته محصول شبیه سازی های خود را تکثیر می کند. آنگونه که حتی پینوکیو را در بطن خویش شبیه سازی می کند . پینوکیو چیزی را توضیح نمی دهد جز تلاش بی فرجام اش را برای توضیح دادن ." او – انسان" ناتوان از توضیح دادن و درک کردن است . جهان در برابر او بیشتر به بازی ای شکل یافته میان سیب سرخ گناه، شرارت مرد اسلحه به دست و بازی خوردن در بازی ای است که به شکل مضحک/تراژیکی در جستجوی معنا صرف اش می کند . اصغر دشتی و نسیم احمدپور با نمایش شان ما را آزار می دهند . چرا که به یادمان می اندازند همه ی ما گرفتار در افسردگی عمیق دایره های بی معنایی هستیم که تلاش داریم معنایش کنیم. از این رو تلاش مخاطب برای برقراری رابطه ای سالم ، آنگونه که با فریاد شادی ادراک خویش را جشن بگیرد از ثانیه ی نخست اجرا محکوم به شکست است . پینوکیو تمام تلاش خویش را معطوف یک جمله کرده است : مرگ بر هرگونه خوانش قطعی ، محدود کننده و تعیین تکلیف کننده و در مقام حرف آخر. آنچه تماشاگر را در سالن آزار می دهد همان چیزی است که تاریخ فلسفه و تمام هیات اندیشه و علوم را در طول سالیان آزرده است . کشف معنای جهان ، زندگی و شکست خوردن در این راه .
پینوکیو منطق خودش را دارد . منطق بی منطقی که در پس وانموده ها ظهور می یابد . جهان معنایی ندارد . هیچ معنایی . مطلقاً تهی و کاذب و جهانی که ما در آن می بالیم بیشتر و بیشتر رویاهایش را در درک و برقراری رابطه از دست داده است . ما از دیدن پینوکیو لذت نمی بریم چرا که مخاطب هم همچون خود پینوکیو ازعیش و لذتِ درک معنا محروم مانده است.
نگارنده ی این سطور اجرای دوم ، پنجم و بیست و چندم پینوکیو را دیده است . هیچ چیز در این میان تا این حد شگفت انگیز نیست که گویی بازیگران نیز همچون تماشاگران در کارناوال ازخودبیگانگی و بیداری از خواب جستجوی بی حاصل معنا در جریان ایفای نقش شان ، دچار از خودبیگانگی شده اند . این روند سبب شده درجریان وانمایی کلان نسیم احمدپور و اصغر دشتی برای بیان گزاره هایی فلسفی در طول اجرا بازیگران نیز به وانموده ی وانموده هایی که نقش شان را ایفا می کنند ، بدل شوند. پینوکیو بیشتر شبیه شعده بازی فیلسوفانه ی معاصری است که به نوعی ضدتئاتر بدل شده است. از این روست که مخاطبانش را عصبانی می کند . اما اگر توانسته باشد حاضرین در سالن را به فکر وادارد چه ؟ شکل تازه ای از تجاهل سقراطی برای طرح پرسش هایی که انگار پاسخی برای آنها وجود ندارد .