نگاهی به نمایش آنتیگونه در نیویورک نوشته ی یانووش گلووآسکی و کارگردانی هما روستا ؛ تالار مولوی ، تیر 86
با چشمانی بسته

"سوفوکل" در حوالی 440 ق.م ،"آنتیگونه" را به نشانه ی تقابل نیروی فردی ِ متکی برخواست خدایان و تقلای آن در برابر قانون اجتماعی "کرئون" تصویر کرد تا یونانیان را با مفهومی تقدیرگرایانه - که از ورای آسمانها بر انسان حکمروایی می کند - مواجه کند. برای "یانووش گلوواتسکی" این تقدیرگرایی آسمانی ، جایش را به نوعی فقدان و رها شدگی در یک موقعیت رو به احتضار و قربانی شدن در بطن نیرویی خرد کننده و غیرآسمانی داده است. آنتیگونه ی او یک زن ِ نیمه دیوانه ی پورتوریکویی است . یک بی خانمان مهاجر مثل خیلی های دیگر: روسی ، لهستانی و شاید سرخپوست ؛ جدا شده از مفهومی هویت بخش در برابر تصاحب نیمکتی سرد و آهنی در یکی از پارک های نیویورک .
نیویورک ، شهر/ جهانی که نه بعنوان یک جغرافیای "سیاسی/ اجتماعی" بلکه همچون عنصری Hyperreal که دیگر جدا از ساحتی رئالیستیک چیزی جز هجوم تصاویر نیست ، انسانها را در خود فرو می بلعد. آدم هایی سوخته و بریده ، ابژه هایی وامانده در تصویر سرزمینِ رویای آمریکایی . مهاجرینی که هریک به گونه ای قربانی دینامیسم درونی نیروهای سیاسی ، اجتماعی و حتی تقدیر فردی خویش اند و دستاوردشان جز آوارگی در نمود اغواگرانه ی نیویورک نیست . اما "هما روستا" در اجرای خویش از نمایشنامه ی "آنتیگونه در نیویورک" بی توجه به مفاهیم درونی اثر و متکی بر نگاهی سطحی و کلیشه ای تنها به بازآفرینی نشانه های بیرونی متن و شخصیت ها می پردازد .آدم ها و حتی ماهیت روابطشان در اجرای او باورپذیر نیستند و تنها شمایلی بیرونی برای آنها تدارک دیده شده است که در رخت و لباس و اطوارشان خلاصه می شود . این امر در حالی رخ می دهد که اصرار بر ماهیت رئالیستیک کاراکترها در چنین اجرایی کارکردی واژگونه و علیه مفاهیم درونی اثر می یابد و این امر ارتباط چندانی با بروز و آشکارسازی مفاهیم سیال حاضر در متن ندارد . در چنین فرآیندی نادیده گرفته شدن نیروهای درونی متن ، تنها فضا را برای بروز چهره هایی هیپی وار و لباس هایی پاره و مندرس باز می کند و نه هیچ عنصر تاثیرگذاری. در این رهگذار عدم درک ظرفیت های اجتماعی و تاریخی و ارتباط آن با سرزمینی که تالار مولوی – سالنی که این نمایش در آن در حال اجراست- در آن واقع شده ، سبب می شود با وجود نقش آفرینی هوشمندانه ی بازیگرانی چون داریوش موفق و احمد آقالو ، تماشاگر بازهم خود را در برابر شمایلی درک ناشده از کاراکترها و فضای اثر ببیند . دراماتورژی اساسا ً نسبت به امکانات اجرایی دچار بی توجهی و کم کاری است . به تبع این امر ، انتخاب ها در حیطه ی کارگردانی – نور ، اصوات ، صحنه و...- هرچه بیشتر گرایشی تزئینی و غیرکاربردی دارد . نوع برخورد با متن بویژه در 60 دقیقه ی نخست اجرا که با رویداد خاصی روبرو نیستیم تماشاگر را خسته و کسل می کند و در این بین هیچ تمهید بصری برای درگیر شدن مخاطب درنظرگرفته نشده است و اساساً در اجرای خانم روستا با فقر تصویر روبروییم . به گونه ای که می توان با چشم های بسته در سالن نشست و تنها به اجرا گوش داد . از سوی دیگر بافت زبانی متن همچنان در شکل مکتوب خویش اسیر است که این امر گاه بیان برخی دیالوگ ها را برای بازیگران سخت می کند . اما قاعده ی این اجرا نیز استثنایی دارد . ایده ی تبدیل شدن کاراکتر پلیس به عنصری مجازی که احمدآقالو با ظرافت هرچه تمام تر به ایفای نقش او می پردازد تنها نقطه ی برجسته ی اجراست که اتفاقاً به خاطر رویکرد خلاقانه اش از دیگر عناصر اجرایی جدا افتاده است . بهناز جعفری در بازی اش حتی دریافتی سطحی از شخصیت آنیتا را هم ارائه نمی دهد و از فرط کلیشه گرایی در هیچ لحظه ای باورپذیر نیست.

ناگفته پیداست ، نمایشنامه ی "آنتیگونه در نیویورک" ظرفیت ها و ظرافتهایی دارد که در این اجرا از دست رفته است . اما اگر هوس کرده اید نشانی از احمدآقالو بعد از مدت ها در سالن تئاتر پیدا کنید و احیانا ً خاطراتی با STRANGERS IN THE NIGHT "فرانک سیناترا" دارید یک بعد از ظهر تابستانی را بی هیچ توقع خاصی برای تماشایش صرف کنید.
اگر می خواهید اطلاعات بیشتری در مورد نویسنده ی این نمایشنامه و دیگر آثارش پیدا کنید به این آدرس سری بزنید :www.januszglowacki.com