لطف خداوند متعال باز هم نصیب من شد. چند ماهی که کم کار بودم و چیزی نمی نوشتم درگیر کار کردن روی نمایشنامه ی اکوئوس نوشته ی پیتر شفر بودم. با دوستای خوبم توی دانشگاه سینما تئاتر اونو کار کردیم و توی جشنواره ی تئاتر دانشگاهی که اختتامیه اش دیروز (شنبه) برگزار شد ، جایزه اول بهترین بازیگر مرد (حمید دهقانی ) ُ بهترین بازیگر زن( سوگل قلاتیان) و بنده ی حقیر هم بهترین کارگردانی بخش نمایشنامه خوانی رو گرفتم . چیزی که این وسط منو خیلی خوشحال کرد دریافت امکان اجرای عمومی توی تالار مولوی بود . انشالله تا آخر سال این نمایش رو توی تالار مولوی اجرا می کنیم . از همه ی دوستای خوبی که ابراز لطف کردن خیلی ممنونم.

نوشتن یه مریضیه . مثل طاعون . وقتی دچارش می شی . وقتی تو خونت می دوئه .می آد و از دریچه ی سلول هات رد می شه و خونه می کنه .بعد همه چی برات عوض می شه . معنای همه چی ... یه جور دیگه است اصلن ... برای نوشتن وقت صرف کردن و لذت بردن از نوشتن .
دارم تنبلی می کنم . نه اینکه همه چی جور باشه . یا من خوشی زده باشه زیر دلم . یه جوری زمان عین گردباد منو تو خودش قل می ده و ملق می کنه . ۴ پنج ماهی هست که به ضرورت سفارش های پراکنده ی اینور اونور می نویسم و آسیبی که اینطور کارکردن با خودش می آره یعنی عدم تمرکزهرو هوا ام . وقتی داری می نویسی ...یه وقتایی ...تنها کاری که نمی کنی فکر کردنه ...
دارم سعی می کنم کلنجار برم با خودم تا فیصله بدم بهش . این وضعیت رو هوا بودن رو . طاعونی که اگه از دستش بدی ... شوق نوشتنی که دیگه نباشه.
باید راهش رو پیدا کرد .
سال نو مبارک

نوروز ۱۳۸۷ نرم و آرام رسیده از
راه
با امید به فرداهایی که نیک می آید
با امید به مهربانی هایی که به
یکدیگر خواهیم کرد
با امید به روزهایی که این همه
مظلوم نباشیم
با امید به خنده های سرخوشانه و
از ته دل
با امید به امید داشتن به روزهای
بهتر
و با یاد گرم پروردگاری که
این همه را
از او می خواهیم
برای من یکی از ستایش برانگیزترین فیلم سازان تمام دورانهاست . چند سال پیش بود ؟ 1379 یا 1380 . در طبقه ی فوقانی سینما تهران (تقاطع شریعتی و بهار شیراز )جایی راه افتاده بود به اسم پاتوق فرهنگی . به همت شهلا لاهیجی و انتشارات روشنگران و مطالعات زنان . جایی بود باب دل کسانی که لاس زدن با کتاب را به هر لذت دیگری در دنیا و آخرت ترجیح می دهند و من هم یکی از آنها بودم . اولین بار آنجا دیدم اش . شبی به یادماندنی بود . به زور جایی برای خودم روی یکی از صندلی های اندک شمار سالن دست و پا کرده بودم و با چشمان گرد شده و دهان باز به سه نفری نگاه می کردم که در نوع خودشان اساطیر بی بدیلی بودند و هستند . 18 سالم بیشتر نبود و دیدن آنها از نزدیک و دل و جان دادن به حرفهایشان هوش از سرم می برد . بابک احمدی ، بهرام بیضایی و مردی که از همان شب شیفته اش شدم : کامران شیردل ....
شب عجیبی بود آن شب . هنوز مست دیدن ِ فیلم « سفر» بیضایی روی پرده ای بودم که روی قفسه های کتاب کشیده شده بود که فیلم «اون شب که بارون اومد» کامران شیر دل را هم پشت بندش پخش کردند و من با تجربه ای بدیع ، گزنده ، شوخ ، به شدت آوانگارد و جذاب در قالبی سینمایی روبرو شدم . این حرفها را به حساب نقد و ارزشگذاری منتقدانه و این جور معیارها نگذارید . من با تمام وجود شیفته ی این فیلم شدم و تا به امروز هم آن را جزو سه فیلم برتر تاریخ سینمای ایران می دانم. اما حالا نمی خواهم از این فیلم حرف بزنم که بی شک در این مجال حتی نمی توانم ذره ای از ارزشهای به شدت ساختارشکن و پیشرو اش را واکاوی کنم .
دیدن کامران شیردل باردیگر و آن هم از نزدیک و گوش دادن به حرفهایش حتی در فرصتی کوتاه دوباره آن خاطرات را در من زنده کرد . شنبه ی همین هفته بود که در خانه ی هنرمندان دیدم اش . لم داده بود روی مبلی دسته چوبی و محمد بیات و امیر بهاری دوره اش کرده بودند و گپ می زدند با هم .اول نگاهم افتاد به خط اتوی شلوار جین آبی رنگ اش و بعد چشم های زلال اش پشت آن فریم نوستالژیک دهه ی 50 ای . سلام کردم و گوشه ای نشستم و گوش دادم . از سینمای ایتالیا گفت ، از کیارستمی گفت و لذتی که بعد از دیدن «بلیت» او برده بود و خیلی حرفهای دیگر .گفت می خواهد فیلم تازه ای کار کند در مورد حج و کعبه که موسیقی متن اش ترانه ای از منصور حلاج است و کارهایی دیگر . اما جمله ای که او گفت و بعد از سه روز ، هنوز در ذهنم می چرخد و مثل پرنده ای چابک و آوازه خوان به هر طرف سرکی می کشد هلم داد برای نوشتن این چند خط .
هستند آدم هایی که که آنقدر زندگی را فهمیده اند که با ساده ترین واژه ها به دریای عمیق اندیشه ای پرتاب ات می کنند .نمی دانم شاید هم چون او این حرف را زد مرا به درون خودم پرتاب کرد . کارگردان محبوب من می گفت باید تلاش کنی ، آنقدر تلاش کنی تا سهم آگاهی ات را از دنیا بگیری . این حق توست . اگر از دست اش بدهی باخته ای . سوخته ای . کسب آگاهی و انتشار آن . حالا اگر می خواهی بنویسی . بسازی . طرح بزنی . این از طریق تلاش مدام تو بدست می آید . وقتی زمین را حفر می کنی . نقب می زنی . آگاهی مثل میوه ای است که از درختی می چینی اش . منتها یه وقت باید نردبانی بزاری و بالا بروی . یه موقع تنه ی درخت را چهارچنگولی بچسبی و بالا بروی . مسئله ی مهم حق توست . این که درک کنی و اگر توانستی بر مبنای آن بیافرینی .
شاید کامران شیردل همان جمله ی اول را گفته باشد . اما جمله اش در عین سادگی آنقدر عمق داشت که این همه تعبیر در ذهنم زنده کرد . مثل راننده ی خوش دلی که چند ماه پیش سوارم کرد و شروع کرد از بدبختی هایش گفتن . گفتم تا خواست خدا چی باشد . خندید و با لحن طلبکارانه ای گفت . خدا باید به من لطف بکند . آخر مرا آفریده و هر جا که رسیده گفته از من بخواه . منم ازش می خواهم . چیزهای زیادی ازش می خواهم . این حق من است . حق انسانی که او فرستاده روی زمین . من اگر این حق ام را ، یعنی خوشبختی را نگیرم ، ضرر کرده ام . خدا باید به من نعمت بدهد ....
خوشم می آید از آدم هایی که همیشه از زندگی طلب کارند . نه آنهایی که نشسته اند تا از آسمان برایشان ببارد . آنهایی که آنقدر تلاش می کنند که زندگی را از رو می برند و سوارش می شوند . حالا چشم های کامران شیردل از پشت فریم بزرگ عینک اش تب دار می زد . با شوقی بی بدیل از کار تازه اش می گفت و من غرق فکر به آگاهی ای بودم و یا شاید هم آگاهی هایی که سهم من است و باید به چنگ بیاورمشان....
و کشتی همچنان به راهش ادامه خواهد داد
سرزمین های تازه پیش روست
هرچه می خواهی بخوانم
رهایم از حقارت ِنگاه ِ تو
چرا که بیماری چشمانت را
با من کاری نیست
. . . .
سفرنامه ی فشرده و در عینحال کسالت بار ِ مردی در مسیر فروردین - آذر

مدت های مدیدی است سکوت کرده ام . شاید به خاطر فضایی است که همه ی ما این روزها در آن بسر می بریم . شاید هم نه . وقتی می بینم که در همین خیابانهای بی معنای تهران ِ کبیر ِ عزیزمان آدم هایی هستند که انگار از هفت دولت به درند و خوش خوشانشان هم هست از هر چه دور و برشان می گذرد ، فکر می کنم شاید من در منطقه البروج دیگری از این سرزمین بسر می برم .
چیزهایی دور و برمان اتفاق می افتد . رمق اش نمی ماند تا حتی درباره اش حرفی بزنیم.
خواب می بینم . خیال می بافم . پرغلط تر از همیشه می نویسم . خط می زنم و آنقدر خط می زنم که تنها برایم لحظه ی تماشای تصاویر بی معنای تمام نانوشته هایم باقی می ماند . اگر نوشتن برای من تا چند صباح پیش مثل راه بردن ِ ماشینی نیم بند و ساخت وطن در اتوبان کمربندی ای – شما فرض کنید تهران، کرج بود - که چه شاهکار کردنی هم بود !!!- حالا تبدیل شده به هدایت تراکتوری ساخت وطن که پس از صدور به مزارع و کشتزارهای ونزوئلای دوست پسر ِ دوستان عزیزمان و اسقاط شدن اش ، افتاده دست ِ من تا در جاده ای سنگلاخ و صعب العبور عقده ای شوم که چرا نمی توانم راه اش ببرم و حتی برای دل ِ خودم هم که شده چیزی درست و حسابی قلمی کنم .
انگار در هزارتویی گرفتار شده ام که مدام کش می آید . حالا هر ثانیه که می گذرد ذره ای دیگر از دنیای پیرامون را زیر چنگال خویش می کشد تا من ، مرد ِ خاموش ِ هزارتویی باشم که جهان برای من در بطن آن بالیده است .
راست می ایستم تا نگاه کنم . می خواهم نقب بزنم در ماههایی که گذشت تا تصاویر تکه تکه شده ی خودم را پیدا کنم از لابلایشان . خودم را انگار ریشخند کرده ام . سر ِ کار گذاشته ام . راستی چرا دلم نمی خواهد در مورد خودم حرف بزنم ؟ از خودم شروع کنم تا دنیایی را که در آن گرفتار شده ام درک کنم . انگار اسیر چیزی ام که نمی دانم چیست؟
زندانی خودم ..... تا از روزهای گذشته ننویسم نمی توانم خودم را پیدا کنم . مثل رسالتی می ماند برای من . باید انگار یقه ی سایه ی خودم را بگیرم با پس گردنی هم که شده بکشانمش تا به امروز ... تا توی چشم هاش نگاه کنم و بفهمم حالش چطور است ...
از سفر فرنگ که بر می گردم فروردین ماه است . حال ِ خوبی دارم و همه چیز روبراه است . خوش گذشته و یک ماهی با خاطرات ِ آنجا سر می کنم .
نیمه های اردیبهشت می شود . ترس ِ پایان نامه به جانم افتاده . می روم روی سن تئاتر شهر و جایزه ای می گیرم. جشنواره ی تئاتر دانشگاهی دهم. می آم پایین و باز نگران پایان نامه ام می شوم . حالا رسیده ام به خرداد . سرم را گرم می کنم با کارهایی دم دستی توی رادیو و گه گاه نوشتن یادداشتکی برای روزنامه ی شرق و اعتماد و نگران ِ پایان نامه ام و باز هیچ کاری نمی کنم جز کار کردن روی فیلم نامه ای که قرار است برای پایان نامه ام بسازم . با تهیه کننده های مختلف سر و کله می زنم . بایکی بی شعورترین انسانهای که توی زندگی ام دیدم به اسم مجید قنبر زاده که توی کار آهن و سوله است و ادعای فرهنگی اش می شود و پستی های این آدم و امیدواری الکی دادن هایش چقدر مرا عقب می اندازد و گرفتار تر می کند . تیر می شود . نخستین ماه از فصل نفرت انگیز ِ تابستان 1386. تابستانی که درست مثل فیلم های اکسپرسیونیستی برای من تیره و تاریک و توهم آلود و بی پایان بود. با آدم هایی که دور و برم بودند و چهره هاشان عوض می شد و مثل روزهای کودکی ام که در کنج های تاریک ِ سقف ، موجودات غریبی می دیدم که به سوی من هجوم می آوردند . برای شرکت در جشنواره ی تئاتری در تانزویل استرالیا انتخاب می شوم و ماراتن زبان خواندن من و هموار کردن شرایطم برای رفتن شروع می شود . روزهایی که سرم را فرو می کردم در دنیای واژه ها و کلماتی تازه و دوستان تازه ای که با مهر بسیار کمکم می کردند . آران و نگین . هرکدام بخشی از این دنیا را ساختند برای من . ذهن من اما نگران پایان نامه بود ، مثل بالنی که باد می شد ، باد می شد و خوف آورتر از کابوس هایم . آنقدر بزرگ شد که قید سفر ِ یک ماهه ام به استرالیا را در آستانه ی رفتن زدم که حسابی خودم را عذاب بدهم و اهیمت پایان نامه ام را به خودم یاد آور شوم . انگار آن همه فکر کردن پریشان و بیمارم کرده بود که وقتی رسیدم به آستانه ی زمانی که می بایست پایان نامه ام را به هر ضرب و زور و جبری که شده بود می دادم مثل پیکری زخم خورده که روی زمین کشیده می شود سینه خیز پیش می رفتم . آنقدر خسته بودم که حتی نمی توانستم رایحه ی خوشی که همچون هدیه ای آسمانی در زندگی ام جریان یافته بود به خوبی احساس کنم. رایحه ای که از اوایل مرداد آمد و با خودش خوشی های بسیار آورد برایم .... بوته ای گل که با هر خنده اش دیواری از هزارتو را محو می کرد....
شهریورماه بود که بار دیگر روی سن رفتم تا جایزه ی بهترین منتقد تئاتر سال را بگیرم . اما هیچ شادم نکرد و هراس از زمانی که به سرعت در حال طی شدن بود به شکل مالیخولیاواری آزارم می داد .
افسوس که شاخه های این لابیرنت همچون علفی سیاه و هرز رشد می کرد و مرا در درون خویش مدفون تر. دشواری ها تازه آغاز شد . کابوس واقعی زمانی بود که می دیدم برای تمام انتظارات سالیانم برای ساخت فیلم و ماحصل بیش از 15 بار بازنویسی فیلم نامه را باید در وضعیتی عصبی و نامناسب بسازم ..... پایان نامه ام را در 137 صفحه و در حالتی مرگبار به پایان بردم ؛ شیرین و آران محبت زیادی کردند. البته این تنها آغار راهی بود که در انتهایش می توانست هیچ نجاتی نباشد که هنوز هم نمی دانم بود یا نبود . دکتر سجودی ، استاد راهنمای من بیمار شد . بیماری ای سخت و این کارها را پیچیده تر کرد . حالا باید به سراغ بخش عملی می رفتم . هولناک بود . 11 روز تصویربرداری با آدم هایی که یا مهربان بودند و دلسوز و یا همچون بازیگر مرد کارم که از فرط بی استعداد بودن همه را دچار احساس ترحم به خودش می کرد ... صدابرداری که درکی ابتدایی هم از صدابرداری فیلم نداشت و.... آدم هایی که سر به هوا و به شدت نابلد بودند و تا آنجا که توانستند به پروژه به هر شکل که می شد آسیب زدند و حتی گزینه ی خیانت به معشوقه ی خودشان و برقراری روابط غیر افلاطونی با دیگران را نیز فرو نگذاشتند !؟ این ماجراها بعضی شان آنقدر جذاب است که اگر روزی روزگاری انرژی ای داشته باشم یک کمدی گروتسک تاثیرگذار از کنارش در می آورم . مثلاً بیایید تصور کنید – هرچند تصور کردنش سخته !!!- شما با بازیگری کار می کنید که پیش از کار با او در مورد نقش اش اتمام حجت کرده اید - بازیگر نقش اول کارتان - در این مورد که بخش عمده ای از بازی شما پشت فرمان است و باید رانندگی بلد باشید و ایشان هم اطمنیان می دهند به شما . نقش اصلی هم هستند ایشان . حالا 8 روز از کار گذشته و نماهای داخلی را تمام کرده اید و رسیدید به نماهای خارجی ؛ کاشف به عمل می آید که این شخص محترم !!! رانندگی بلد نیست !!!!! و این امر را از طریق زدن ماشین امانت سر صحنه به در و دیوار به شکل عمیقی هم ثابت می کند !!!!!!!!
ای کاش این ماجراها برای من هم به همان شیرینی ای بود که پایان های هالیوودی وودی آلن ترسیم می کند !
فیلم 43 دقیقه ای من با عنوان بلوار کشاورز ساخته شد، تمام ذخیره ی مالی ام ظرف دو سال اخیر به باد هوا رفت و آنقدر بدشانسی و حوادث ناگوار چه برای کار ، چه برای عوامل و چه و چه رخ داد که این خود لابیرنتی در بطن لابیرنت پیشین بود . در تمام این روزها با تمام وجود تحلیل رفتم . آنقدر که نشانه های تحلیل از سرزمین ذهنم به جسم ام نیز هجوم برد . تکیده و فرتوت شدم . موهای سرم دانه دانه فرور ریخت و من بی رمق تر از همیشه باید ادامه می دادم . به خاطر بیماری استاد راهنمایم ، به خاطر بدقولی تدوینگرم که آخر نفهمیدم دوستم است یا دشمن خونی ام که ملغمه ای پیچیده و خطرناک از این هر دو بود ، فیلم به موعدی که باید می رسید ، نرسید- با اختلاف 2 ساعت !!!!!!- و در وضعیتی کابوسی در هفته های بعد به نمایش عمومی هم نرسید و تنها در جمع اساتید ژوری دیده شد و بالاخره نمره ای به من دادند که آلوده به بغض و حسادت اساتید گروه سینما با دکتر سجودی بود و من یک بار دیگر زمینه ی ارضای این حس ِ اساتید گرانقدر و روان نژند گروه سینمای دانشکده ی سینما تئاتر شدم . آبان ماه بود ، فکر می کنم چهارم ماه . با هر ضرب و زور و نامردی که بود نمره ی 19 به من دادند . و قضیه جایی خنده دار شد که تازه دکتر شده ای پایش را کرد توی یک کفش که باید 18 بشود این نمره چون آقای سجودی بودریار را نفهمیده !!!! و دانشجوی تحت راهنمایی اش هم همینطور !!!
تا به امروز هم به دکتر سجودی در این مورد چیزی نگفته ام . و امیدوارم هیچوقت این سطور را نخواند . اما در این مدت به چشم ام چیزهایی دیدم که اگر کسی قسم جان مادرش را هم می خورد باور نمی کردم که حقارت ء استاد و غیر استاد نمی شناسد و ....
خدایا چقدر احساس خستگی می کردم. اگر نبود محبت دوستانی مثل فارس باقری و سکینه عرب نژاد که پاکبازانه و بی هیچ چشم داشتی خانه و زندگی و کنج آسایش شان را برای چندین روز در اختیار من و گروه فیلمبرداری گذاشتند ، اگر نبود محبت های نگین فیروزی و پی گیری های شبانه روزی اش ، اگر نبودند دوستانی مثل امین زمانی و امیرحسین دوانی و خیلی های دیگر حتمن وسط کار جان به جان آفرین تسلیم کرده بودم .
حالا از آبان تا به امروز مدت زیادی نمی گذرد . افسرده شده ام و حوصله ی هیچ کاری را ندارم . نه رمقی ، نه انگیزه ای . باید بروم سربازی . بدقولی می کنم . کارهایی را که برای نوشتن قبول کرده ام بی سرانجام می ماند و اوضاع پیچیده تر می شود . تا می رسد به ماجرای دبیری جشنواره ی تئاتر عروسکی که با اصرارهای مدیگر گروه تئاتر و مدیر کانون نمایش دانشکده خودم را توی هچل اش می اندازم و فرصت طلبی و سودجویی یکی از اساتید که منافع اش را در برابر دبیری من در خطر افتاده می بیند سبب می شود جنگ روانی علیه من درست کنند که فلانی تئاتری نیست و هیاهوی بسیار رای هیچ .
جالب اینجاست که در جمع سینمایی ها وقتی فیلمی از من می بینند متهم ام می کنند که من تئاتری ام ... و تئاتری ها هم بعد از خواندن نقدی مقاله ای و یا حتی بازی و کارگردانی ای متهم ام می کنند که سینمایی ام ....
در ورای تمام اینها عمیقا ً بی حوصله ام ... بی حوصله ام از دیدن دنائت آدم هایی که سن و تجربه شان دو یا سه برابر من است ولی تا چه حد پست و حقیر هستند ... و جالب اینجاست که نام خودشان را استاد گذاشته اند و تمام این زشتی ها از محیط مقدس و مکش مرگ مای آکادمیک بر می آید ...
شاید باید معجزه ای اتفاق بیافتد . باید دریچه ای پیدا شود برای خروج از این لابیرنت ... برای رهایی از خستگی ِ این سفر دشوار در ۲۵ سالگی ِ من !
حالا که نگاه می کنم چی را جا انداخته ام ساعات متمادی اتلاف وقت و انرژی را می بینم که داشته ام در این چندماه و حالا بعد از فارغ التحصیلی بیشتر و بیشتر شده . عقیق عزیز اگر نمی نویسم از تئاتر شهر به خاطر آن است که حالم بهم می خورد از وضعیتی که کوتوله ها بر تئاتر ما هموار کرده اند در این کشور ... گفتن من چه فایده ای می تواند داشته باشد که حالا بعد از فراغت از تحصیل تا این حد احساس سرگشتگی می کنم ....

بخواهید که به شما داده خواهد شد ؛
بجویید ، که خواهید یافت ؛
بکوبید ، که در به رویتان گشوده خواهد شد.
زیرا هر که بخواهد ، به دست آورد و هر که بجوید ، یابد و هرکه بکوبد ، در به رویش گشوده شود . کدام یک از شما اگر پسرش از او نان بخواهد ، سنگی به او می دهد ؟
یا اگر ماهی بخواهد ، ماری به او می بخشد ؟
حال اگر شما با همه ی بدسیرتی تان ، می دانید که باید به فرزندان خود هدایای نیکو بدهید ، چقدر بیشتر پدر شما که در آسمان است به آنان که از او بخواهند ، هدایای نیکو خواهد بخشید . پس با مردم همانگونه رفتار کنید که می خواهید با شما رفتار کنند . این است خلاصه ی تورات و نوشته های انبیا .....
انجیل متی ، باب هفتم ، بند دوم
یک عاشقانه ی آرام

.... زنی را در نظر بگیرید که مردی برایش نامه ی عاشقانه ی پرسوز و گدازی می فرستد. زن می پرسد کدام بخش از وجودش مرد را بیش از همه فریفته بوده . مرد چه جوابی می تواند در چنته داشته باشد؟ البته که چشم هاش . و بعد چشم زن ، پیچیده در کاغذی تیره ، با پست به دست اش می رسد . مرد خرد می شود ، نابود می شود . زن سرنوشت ساز ِآن دیگری می شود . زن با تحت الفظی گرفتن استعاره نظم نمادین را مضمحل می کند . نشانه به شی ء بدل می شود . سوژه در دام میل خود می افتد . زن چشم اش را از دست می دهد ، مرد وجهه اش را. (ژان بودریار در گفتگو با سیلور لوترانژه)
کلمات ِ ...
کلمات ِ ...
اومده بودم این اطراف هوایی بخورم که چشم ام به یه کامنت جالب افتاد . هرچه قدر خواستم از کنارش بگذرم ، نشد که نشد و منو به فکر واداشت . خوب اول کامنت رو با هم می خونیم :
نویسنده : ..... ، یعنی آقا یا خانم ناشناس ، قطعاً یه دوست که هوس قایم باشک بازی به جونش افتاده و منو یاد این جمله ی شکسپیر می اندازه که "اغلب دوستان ما از خطرناک ترین دشمنان ما هستند" ! طنز موجود در جمله ی شکسپیر پیش از هر چیز مبین نوعی آگاهی از نبود نیرویی مطلقاً انسانی است که آدم ها رو بهم پیوند می ده . اتفاقاً ثابت شده ترین خصیصه ی انسانی یعنی "اصل صیانت نفس" بیش از اونکه آدم ها رو در کنار هم به عنوان دوست و برادر – چه کلمه ی زیباییه این کلمه ی برادر که امین زمانی همیشه منو اینطوری صدا می زنه و من هم مثل یه برادر راستکی از صمیم قلب دوست اش دارم – قرار بده ، اونها را بر اساس اصل تنازع برای بقا تبدیل می کنه به موجوداتی که اگر به خاطر امنیت همدیگه شهرها رو تشکیل دادن ولی خودشون با دستهای خودشون میل خشونت و دژخویی رو ، اونطوری که دیوید فینچر توی فیلم "fight club" نشون می ده زیر لایه های ظاهراً متمدن شهرها و روابط اجتماعی به جریان انداختن . ما آدم ها در تمامی روابطمون از دوستانه تا غیر دوستانه دچار آسیب های زیادی هستیم . مهمترین آسیب اینه که همیشه به شکل تراژیکی همدیگه رو آزار می دیم . این قضیه در روابط دوستانه و اتفاقاً از نوع نزدیک اش به شدت شایع تره . همه ی ما بر اساس الگوی خواستی که شوپنهاور توضیح اش می ده و اون رو به عنوان نیروی پیش برنده ی حیات معرفی می کنه مجموعه ای از خواست ها هستیم . لحظه ی سخت موقعی فرا می رسه که خواست های ما در نقطه ی مقابل خواست هم قرار می گیره . یعنی همون چیزی که به قول ارسطو جوهره ی اصلی درام هم هست . حالا در مجموعه روابط دوستانه ی ما این خواست ها و نیروی تعقیب کننده ی اونها انقدر شکل عجیبی پیدا می کنه که ادم رو حیرت زده می کنه . نیچه مفهوم خواست ای رو که شوپنهاور مدنظر داشت در تجلی بحث قدرت دونست و اینکه همه ی ما چیزی جز خواست قدرت نیستیم . حالا این خواست قدرت هرجایی می تونه به شکلی خودشو بروز بده . از طرق مختلف ، حتی از طریق چهار پنج تا کلمه ی ناقابل . الان که نگاه می کنم واقعاً از کسی که این کامنت رو گذاشته ممنون می شم . چون باعث شد در فاصله ی استراحت بین کار نگارش پایان نامه ام انقدر فکر کنم !!!
اما متن کامنت : بهت تبریک می گم.امیدوارم جایزه های بهتر بگیری ولی اینو بدون آدما با قضاوتهای نادرست حتی اگه اسکار هم بگیرن خیلی زود فراموش می شن و از دل بیرون می رن .سعی کن رفتار و عملت با حرفت یکی باشه.
این کامنت مربوط به پست پایینی و ماجرای جایزه ی نقده ..
و اما مجادلات من :
1- ای کاش آدم ها قبل از هر چیز شجاعت داشتن و خودشون رو پشت سه نقطه ها پنهان نمی کردن . دوست عزیز البته تقصیر شما نیست . این فرهنگ دو روی ماست که همه رو مجبور می کنه دچار بیماری چند شخصیتی باشن . من حتی اگر در نوشته ای یا زندگی ام قضاوت نادرستی کرده باشم انقدر شجاعت دارم که پاش وایسم . خیلی موقع ها هم چوبش رو خوردم . در نظر من انسان چیزی جز اشتباه مدام نیست . اشتباه های مکرر برای تاثیرگذاشتن روی نیروی مبهمی که اسم اش زندگیه به امید اینکه لحظاتی اش رو برای خودش و اگه بتونه برای دیگران معنا کنه .اما توی تونل خواست ها – بویژه خواست قدرت – این مضحک ترین کاریه که یه آدم ممکنه دلش بخواد انجام بده . چون همه چیز قصد داره تو رو به نفع خودش مصادره کنه . حلقه های دوستی از طریق اهداف مشترک و لحظات مشترکی که به تو تحمیل می کنند ، دشمنانی که با حذف ات یکسره صورت مسئله رو پاک می کنن و آدم های بی تفاوتی که تا موقعی که سر راهشون قرار نگرفته باشی براشون با یه دیوار تفاوت نداری .
2- من- به عنوان یک انسان- پیش از تولدم فراموش شدم . چون چیزی نیستم جز حاصل فراموشی نیرویی که یکهو به قول هایدگر منو پرتاب کرده توی جهنم بزک شده ی هستی .حالا مضحک تر از این چیه که من بخوام کاری رو برای توی دل رفتن کسی بکنم . اتفاقاً تجربه بهم ثابت کرده اون کارهایی که برای توی دل نرفتن کسی انجام دادم خیلی برای دنیا مفید تر بوده تا تموم اون کارایی که برای دل آدم ها کردم .ادم ها از اون نیرویی که منو شوت کرده توی این دنیا فراموش کار ترن . پس از من به تو نصیحت هیچوقت واسه دل کسی کاری نکن .اگه هم کردی توقع فراموش کردن اش رو داشته باش
3- دوست عزیز هیچ کس ، هیچوقت نمی تونه اعمال و رفتارش رو با حرف اش یکی بدونه . انسان هم بخشی از ذات طبیعتیه که هر لحظه در حال تغییر و دگرگونیه . من حتا اگه به یه ذات ماتریالیستی هم اعتقاد داشته باشم در هر لحظه در حال فرسوده شدن و تبدیل شدن به یه چیز دیگه ام . ماها تاثیر می گیریم و تاثیر می گزاریم و تغییر می کنیم . حالا ذهن که خیلی سیال تر از این حرفاست . توی یک ثانیه می تونه صدها هزار ایده ی متناقض رو همزمان توی خودش جا بده .... من با خودم تعارف ندارم. توی زندگی اشتباهات و قضاوت های نادرست زیادی داشتم . اما هیچوقت برای اشتباه کردن و قضاوت نادرست تلاش نکردم . حالم هم از اسکار و هر جایزه ی دیگه ای که بخواد تلاش من رو به عنوان یه انسان محدود کنه بهم می خوره .- اما اینم هست که من هم به جایزه ، مسابقه ، توجه و... نیاز دارم . اگه نیاز نداشتم انسان نبودم !!!-
در هر حال شما از طریق کلمات دنبال همون خواست قدرتید . تحمیل چیزی که شجاعت اش رو نداری پشت اش بایستی ....من به عنوان یک انسان سراپا اشتباه و خطا اینجا هستم . چون انسان زاده شدم . چون انسان زاده شدن تجسد وظیفه ی من بوده . ای کاش روزی برسه که کمتر اشتباه کنم ...
در این روزگار ِ عسرت و تلخی و تعطیلی و کسادی کار فرهنگی ، کاندیدا شدن در ششمین مسابقه مطبوعاتی سالانه انجمن منتقدان و نویسندگان خانه تئاتر نمی تونه اونقدرها آدم رو خوشحال کنه . وقتی همه ی ما دچار یه جور بی حوصلگی فرهنگی شدیم ، جایزه دادن و گرفتن هم دردی دوا نمی کنه از ما . اما به هر حال راضی هستیم به رضای پروردگار و شکرگزار .
امسال هم بنده ی حقیر با نقدی که روی نمایش ددالوس و ایکاروس نوشتم در بخش بهترین نقد تئاتر کاندیدا شدم . سال گذشته برای اولین بار بود که توی همچین مسابقه ای شرکت می کردم و خوشبختانه جایزه ی بهترین نقد رو هم گرفتم . امسال هیئت داوری رو حسین قندی(مدرس علوم ارتباطات و عضو شورای سردبیری روزنامه جام جم) حسین شاکری (مترجم، منتقد و عضو شورای سردبیری خبرگزاری ایسنا) و محسن ابراهیمی (مدرس تئاتر و روزنامهنگار) تشکیل دادن که در این بین حضور دکتر حسین قندی که یکی از حرفه ای ترین روزنامه نگارهای تاریخ روزنامه نگاری ایرانه برام خیلی ارزشمنده . ایثار ابومحبوب و آزاده شاهمیری هم در بخش مقاله کاندیدا شدن . برای هر دوشون خیلی خوشحالم . بالاخره در هیئت ازپانیفتادگان مجله ی مرحوم شده ی "سیمیا" می تونیم به هم قوت قلب بدیم که دوباره یه روز سیمیا به کوری چشم دشمنانش بر پا بشه . امروز عصر مراسم برگزار می شه . شرق تعطیل شده. روزنامه ی اعتماد در آستانه ی تعطیلیه . سیمیا تعطیل شده. سایت ایران تئاتر در آستانه ی تعطیلیه و مدیران مرکز خیلی هم برای این ماجرا متاسف نیستن و... نمی دونم با تمام اینها باید باز هم خوشحال بود از کاندیدا شدن یا نه ؟
اما فهرست کاندیداها جهت اطلاع :
در بخش گفتگو
فروغ سجادی (خبرگزاری مهر)، مهدی عزیزی(روزنامه ایران)، سمیه علیپور(روزنامه اعتماد).
در بخش مقاله
ایثار ابومحبوب(سایت ایران تئاتر)، آزاده شاهمیری(سایت ایران تئاتر)، رضا کوچکزاده(نشریه فرهنگ و هنر).
در بخش نقد تئاتر
امین عظیمی (سایت ایران تئاتر)، مهدی نصیری(روزنامه جام جم)، امید بینیاز(روزنامه ایران).
در بخش گزارش
علی جمشیدی(ماهنامه صحنه)، سمیه علیپور(روزنامه اعتماد)، فروغ سجادی(روزنامه بانی فیلم).
در بخش یادداشت
صادق خاموشی(روزنامه کارون)، مهرداد ابوالقاسمی(روزنامه بانی فیلم)، بهزاد خاکینژاد(هفته نامه آتیه).
در بخش ترجمه
مهدی نصیری(ماهنامه صحنه) و آی سان نوروزی (ماهنامه صحنه).
در بخش عکس
افروز مقیمی (روزنامه کارون)، رئوفه رستمی( سایت ایران تئاتر) و شکوفه هاشمیان(ماهنامه زنان).
مرثیه برای آدم هایی که "شرق"ای بودند .....

واقعه سخت نامنتظر
از بهار حض تماشایی نچشیدیم.....
از عمق وجودم غمگین و رنجورم به خاطر توقیف روزنامه ی شرق . نه به خاطر اینکه عضو کوچکی بودم از این خانواده .... نه به خاطر اینکه در کشور ما یک رسانه ی دیگه به همین سادگی به محاق توقیف می افته .... نه به خاطر هزار تا حرف روشنفکری اینطوری ...
غمگینم به خاطر اشکهای مرد پنجاه ساله ای که راسته ی تحریریه رو بالا و پایین می ره و گریه می کنه چون دوباره نگران اجاره خونه و اول مهر شدن و خرج زندگی و بدبختی هاش افتاده . هزار و یک گرفتاری که مثل پتک رو سرش فرود می آد . به خاطر چهره ی غمگین آدم هایی که دوباره بیکار شدن . کسایی که خسته شدن از بالا پایین شدن توی بازی هایی که زندگی کردن رو تا این حد براشون سخت و طاقت فرسا می کنه .
غمگینم برای تمامی روزنامه نگارهایی که افسرده شدن و روزی صدهزار بار به خودشون فحش می دن که چرا همچین شغلی اختیار کردن ... شغلی که حتی اگه سر همه شونو بزارن لب جوی خیابون ولی عصر و ببرن هیچ کدوم از این هموطن های عزیز ککشون هم نمی گزه! تمام کسایی که اگه روشنفکر هم نیستن اما تلاش می کنن با روشنگری به دیگران امکان آگاهانه درد کشیدن و بدن ...
آهای آدم هایی که دارید لابلای این حرفها رو می کاوید تا یه تیکه ی سیاسی پیدا کنید و اتهام توطئه و .... بزنید ، من فقط دارم از دستهای لرزون و قلب گرفته ی کسایی حرف می زنم که به خاطر بازی های شما زندگی شون از هم می پاشه . از نویسنده و عکاس و تایپیست و ویراستار و نگهبان و راننده ی نیسان توزیع گرفته تا چه می دونم دکه داری که روزی دو قرون روی تک فروشی یه روزنامه گیرش می آد .
ما مردمان بیهوده ای هستیم . باور کنید .

می دانم / می دانم / می دانم
اما کاش ..........
یک هفته افکار پریشان :
میان فروردین و اردیبهشت
شاید به خاطر هواست . یا فصل . کمتر این طرف ها پیدام می شه . دلم می خواد مدام توی خیابونهای دائمن متوحش تهران ول گردی کنم . آدم ها رو تماشا کنم . آدم هایی که نمی شناسمشون . نمی شناسَنَم. با پوست آفتاب سوخته ام که دیگر به سیاهی می زنه . به روزهای فروردین فکر می کنم که انقدر زود گذشت . به درک !... چه فرقی می کنه ؟
اینکه تند بگذره یا اصلن بگذره ؟
حداقل با خودم قرار گذاشتم هفته ای یک بار بنویسم . در مورد چیزهایی که توی هفته ی گذشته مغزم رو آن لاین در اختیار داشته . این هفته آزمایشی تا ببینیم هفته های بعد چه جور می شه :
1- یعقوب را برای همیشه آزاد کنید

مثل شوخی بود . ولی احمقانه و عذاب آور . "یعقوب یادعلی" به خاطر نگارش رمان "آداب بی قراری" که تا به امروز دو بار تجدید چاپ شده و در ضمن برنده ی جایزه ی گلشیری و مهرگان هم شده ،50 روز در زندان مخوف یاسوج زندانی می شه . اتهام نامعلوم . شاکی : جمعی از مردم همیشه در صحنه ی نا معلوم ! وقتی برای اولین بار خبر رو ، خبر ِ چله نشینی اجباری "یعقوب یادعلی" رو خوندم حسابی کفری شدم ! آخه مگه ما تو قرون وسطا زندگی می کنیم که یه نویسنده رو به خاطر کتابهایی که از ارشاد مجوز گرفته ، مورد تشویق قرار گرفته ، تجدید چاپ شده و قراره "کیومرث پوراحمد" بر اساس یکی از اونها فیلمی بسازه ، به شکل خنده داری بندازن کنج هلفدونی ؟!
واقعاً اندازه ی آزادی توی این مملکت چه قدره ؟ یعنی حتا به اندازه ی خلق شخصیتهای داستانی هم نیست ؟
اولین برخورد من با "یعقوب یادعلی" مجموعه داستان خلاقانه ی "احتمال پرسه و شوخی " بود. دو سه سال پیش بود و من به شدت درگیر تجربیات پست مدرن ها در حوزه ی ادبیات داستانی بودم که اتفاقی به این کتاب برخوردم و چندتا از داستانهاش واقعن به مذاقم خوش اومد. به عنوان یه نمونه ی وطنی جسارت آمیز و در عین حال دور از اداهای روشنفکرانه بود . داستان بود و سر و شکل داشت . انقدر از این مجموعه خوشم اومد که باتلاش بسیار اولین مجموعه اش رو با نام "حالت ها در حیاط" گیر آوردم و یه ضرب خوندم. این مجموعه آنارشیستی تر از مجموعه ی بعدی اش بود . مخصوصن داستانی که از سطر آخر صفحه ی آخرش شروع می شد و از چپ به راست و معکوس پیش می رفت . این میزان تجربه گری که موفق هم بود در کنار داستانهایی که بافت ساده تری داشتن اما قدرت تصویر سازی یادعلی رو نشون می دادن منو سخت جذب کرد . مخصوصن بعدها که فهمیدم یادعلی سینما خونده و ذهن تصویری اش ورزیده و تربیت شده است .

گشت و گشت تا تابستون دو سال پیش که رمان "آداب بی قراری " منتشر شد . رمان قابل توجه بود اما ضعف هایی هم داشت . بویژه توی دیالوگ نویسی که واقعا ً خام دستانه بود . اما مثل مابقی کارهای یادعلی خلاقانه بود و تجربه ی قابل توجهی در ساختار روایی داشت. در بخشی از رمان ماجرای عشق مردی به یک زن ایلیاتی روایت می شد . رابطه ای که در دنیای داستان جریان داشت و نه در بیرون !!! و همین رابطه باعث شد امت غیور به غیرتشون بربخوره و یادعلی رو راهی زندان کنند .دادستان یاسوج توهین به یکی ار اقوام ایرانی رو از طریق این رمان مورد توجه قرار داده !
به نظر من کار شکایت کننده ها – در صورت وجود خارجی - بیشتر به شوخی سیزده شبیهه ! منتها یه کم نمک اش رو زیاد کرده بودن . چون در غیر این صورت اعتراض حماقت بارشون به شخصیت یک داستان هیچ محمل عقلایی نداره .
در هر حال خوشحالم که فعلا ً یعقوب یاد علی ، با وثیقه هم که شده از بند خلاصه! شاید اینم فرصتی باشه تا یه باره دیگه به آثار اندک اما شریف و خلاقانه اش نگاهی بندازیم.
۲- پادشاه بوتان و دست راست اش
خوشم می آید از آدمهایی که انقدر غیرت و جربزه و فهم و درک دارند . چند روز پیش روزنامه ی اعتماد رو ورق می زدم که در مورد پادشاه بوتان مطلبی نوشته بود . از قضا هنوز در این کشور کوچک سیستم پادشاهی حاکم است . اما پادشاه جوان به قدرت رسیده که تحصیلاتش را در رشته ی علوم سیاسی به تازگی در دانشگاه آکسفورد به پایان رسانده تصمیم گرفته دیگر پادشاه نباشد و برای سرگرمی هم که شده در کشورش انتخابات برگزار کند تا مردم خودشان سرنوشت خودشان را بسازند . بوتان از مناطق عجیب دنیاست. برای اولین بار در سال 1998 تلویزیون وارد این کشور شده و به خاطر کوه های سربه فلک کشده ای که این سرزمین رو احاطه کرده ، رابطه ی مردمان این سرزمین با دنیای بیرون تقریبا ً قطعه . می شه حدث زد که اونا هیچ اطلاعی از کشتارهای هر روزه ی عراق ، وضعیت بحرانی خیابونهای تهران که شبیه پادگان های نظامی شده یا اعتراف به اهمال وزیر کشور در مورد کشته شدن 22 نفر به فجیع ترین شکل در تاسوکی زاهدان ندارن و تازه با سر خوشی از پادشاهشون خواستن بی خیال دموکراسی بشه . ولی اونم انقدر در برقراری یک حکومت دموکراتیک جدیه و برخلاف قدرتمندان کشورهای خارج از کره ی زمین که از شنیدن کلمه ی دموکراسی حالت تهوع می گیرن ، سر حال و شادابه که این روزها داره یه جور انتخابات آزمایشی رو توی بوتان ترتیب می ده تا سال دیگه ق