یک داستان کوتاه
1367: یک روز از غربت
.jpg)
زمین چرخید . سیصد و شصت بار . مرد بی آنکه سیگارش را روشن کرده باشد به آن نگاه می کرد . زن گفت : برای خودت هم بهتر است . مرد می دانست . اما باز هم هیچ نگفت .
زن بلند شده بود . دسته گل زرد رنگ همانجا کنار دستهای بی حالت مرد مانده بود . رفته بود . مرد از کنار پنجره دیدش که از خیابان عبور کرد . دامن صورتی اش در باد تکان می خورد . و سپس میان توده ی رونده ی آدم ها گم شد .
حالا او بود . تنها . می توانست برود . می توانست حتی با پای پیاده برود و دیگر از یاد برده باشد . حالا که زن دیگر نمیخواست او را ببیند.
به ساعتش نگاهی کرد . هزار و سیصد و شصت و هفت سال . حالا این زمین بود که می چرخید . کره ای کوچک در مرکز عقربه هایی سیاه و سفید .
زن گفته بود : تولدت مبارک ! بعد ساعت را خودش برایش بسته بود . از میان تمام ساعتهای مچی از آن یکی خوشش آمده بود . شاید به خاطر تصویر کره ی زمین بود که آنجا زیر آن عقربه های همیشه در حال حرکت مطمئن و آرام حک شده بود . زن می دانست چقدر برای مرد مهم است . که حالا این قدر دور از ایران باید همیشه به آنجا فکر کند . آه بکشد که دیگر نمی تواند پیاده راسته ی کتابفروش های میدان انقلاب را زیر باران طی کند . شاید هیچوقت دیگر .
- sir , Don’t smoke!
مرد که با فندکش بازی می کرد به صاحب کافه نگاه کرد . اول به موهای بور و قیافه ی حق به جانبش و بعد پیش بندی چرک مرده که همچون سپری اسطوره ای او را در بر داشت . راستی او کجای این مدار سیصد و شصت درجه قرار گرفته است . برای مردی که موهای بورش را هر روز جلوی آینه شانه می کرد و حتما ً بی هیچ خیالی قبلش لبی تر کرده بود چه فرقی می کرد که کجای این جهان ایستاده باشد .
مرد با نگاهش به او فهماند قصد ندارد سیگار را روشن کند . صاحب کافه که انگار منظور او را نفهمیده بود ، پیشانی اش را در هم کشید و با صدای بلندتری گفت :
- son of abitch! If you want to smoke go by the window…
مرد ایستاد . در چشمهای سبز و بی حالت صاحب کافه نگاه کرد . اما باز هم هیچ نگفت . واژه ها را فراموش کرده بود . همه شان انگار جا مانده بود توی کتابهایی که ، جلوی راسته ی کتابفروشهای میدان انقلاب سوزانده بودند . کنار پنجره نشست و سیگارش را روشن کرد .
صاحب کافه رفته بود و داشت با یکی از مشتری ها حرف می زد . حلقه های دود بی آنکه بخواهند ، از درز پنجره بیرون کشیده می شدند . حالا می توانست به آن دو صندلی خالی که چند دقیقه پیش ترکش کرده بود خوب نگاه کند . برای او مثل یک چرخش بود . از جایی به جای دیگر .
چشم هایش می سوخت . خره ای کشید . شاید به خاطر دود سیگار بود .... زن را دوست داشت . نفسش صدا دار شد . گیلاس مشروبش را از روی میز برداشت و آمد دوباره کنار پنجره نشست تا به آدم ها نگاه کند . گیلاس را یک نفس بالا انداخت .
-hey you , what are you doing ?
مرد نگاهش را با عصبانیت به صاحب کافه دوخت .
- Didn't you know it is forbidden to drink by the window ?
مرد از جایش بلند شده بود . صاحب کافه چند قدمی عقب رفت و با نگاه تعقیبش کرد . مرد پشت میزش برگشت . گیلاس را پر کرد و یک ضرب بالا کشید . خندید . بلند و کشدار . باز هم و بلندتر ، آنقدر که مشتری های مو بور به طرف آنها برگشتند و به او نگاه کردند .
صاحب کافه دستش را روی پیشانی اش سُر داد و رطوبت آن را لمس کرد . بعد رفت . پشت بار ایستاد و هیچ نگفت .
زمین چرخید . مرد حالا گیلاس اش را دوباره پر می کرد زیر لب می خندید . کنار پنجره نشست ، سیگاری روشن کرد . خندید و چند پک به آن زد . بلند شد به سمت میز قبلی اش رفت و جرعه ای نوشید و دوباره کنار پنجره نشست . پکی به سیگارش زد و باز هم خندید. به خیابان فکر کرد . گیلاس اش را بالا انداخت . حالا می خندید . کنار پنجره بود و سیگار می کشید . دستش را از پنجره بیرون برد . ناگهان چندقطره روی انگشت هایش افتاد . زمین چرخید و بعد بارانی سیل آسا آغاز شد . مرد دستش را روی چشمهایش مالاند . نمی خواست اشکهایش را ببینند . سرش را پایین آورد و میان دو دستش روی میز گذاشت . غروب بود . خیابانها خلوت تر شده بود . مرد در مدارش شروع کرد به چرخیدن . چرخید ... چرخید ... چرخید و آنقدر چرخید که مدارش را گم کرد . صدای دور خنده ی زن و مردی از پیاده رو به گوش می رسید .
خیلی وقت است که دستم به نوشتن نمی رود. این داستان را هم تا به امروز هیچ جا منتشر نکرده بودم. نمی دانم چرا؟
اگر خواندی و خوشت نیامد نظر بده
اگر خواندی و خوشت آمد نظر بده
اگر خواندی و هیچ ات نیامد نظر بده .............
حالا اگر آمده بود اینجا نشسته بود یک چیزی
امین عظیمی

می شد حسابش را کرد . ولی اینطوری نه ، من که قبول ندارم . راه می افتد توی اتاق . قبلش بلند نمی شود . همینطور بی هوا . انگار که اصلا ً نداند چطوری باید بلند شود . من هم کاری به کارش ندارم . حالا پیچیده است توی راهرو . می گویم چرا چشمهات را بسته ای . می خندد و از جلوی عکس قدی زن رد می شود و باز راه می افتد . بوی نم دیوارها دیوانه ام می کند . من که عادت دارم . بهش میگویم .
حالا یک بار رفته و برگشته. از ابتدا تا انتها .
سیگار روشن می کند . می گویم سیگارت را عوض کرده ای . می گوید از این دالانها زیاد بوده اینجا . می گویم : گفتم که این دالان نیست ، می گوید برای این شمعدانی های پلاسیده ، چه فرق می کند . آنجا نشین بوی نم می دهد. نگاهم نمی کند . همانطور با سیگار گوشه لبش دراز می کشد . حالا من هم دراز کشیده ام . اما کمی آنطرفتر . همه جا ساکت می شود . انگار ماشینهای آنطرف دیوار هم برای یک لحظه متوقف می شوند . نگاهش نمی کنم. در ذهنش چیزی را مرور می کند . می شود حدس زد . برای من کار سختی نیست . الان بلند شده آمده نشسته است اینجا. بی اینکه حرفی بزنم توی چشمهایش خیره می شوم . انگار که ذهنم را خوانده باشد ، صدایش بالا می رود .
دیگر حوصله اش را ندارم . از جایم بلند می شوم . می روم دسته کلید را از توی جیب کتش در می آورم و نشانش می دهم . نگاهم نمی کند . سرش را می خاراند . درست روی شقیقه اش را . بعد کف دستش را سر می دهد روی پیشانیش . من جلوی درگاهی این راهرو ایستاده ام . راهرو در ندارد ، اما می گوید درگاهی که دارد . برای من فرق نمی کند . فقط دلم می خواهد از جایش بلند شود ، نه آنطور که نمی فهمم چطور این کار را کرده . برود تا جلوی عکس قدی زن و باز به من خیره شود و بگوید حیف نبود . من هم شانه بالا بیندازم که فرقی نمی کند . او هم دوباره به عکس خیره شود و بگوید مثل گیاه . بعد بیاید روبروی من بایستد . من هم بروم کنار پنجره تا به رفت و آمد ماشینها خودم را سرگرم کنم .
زیر گاز را که خاموش می کنم تازه شیر سر رفته را کنار ظرف می بینم. من دوست ندارم کسی کنار راهرو بنشیند . اما از بس این راهرو ِنم دار را برای آوردن وسایل طی کرده ام یادم می رود با صدای بلند تری این را بگویم . او هم حالا یاد گرفته نگاهم نکند . اما وقتی اینطور می نشیند ، اینطور که نمی فهمم چطوری از جایش بلند می شود و راه می افتد توی راهروها و به آن عکس خیره می شود ، دلم می خواهد برای همیشه برود . می گوید بعضی شبها بهش فکر می کنم . عصبانی می شوم . می فهمد و باز نگاهش را به کارتون های وسط راهرو می دوزد . می گویم برای من همه چیز تمام شده . دلش می خواهد تا فردا بنشیند و فلسفه بافی کند . من که معنای این حرفها را نمی فهمم . به گلدان اشاره می کند و واژه ها را انگار که در قطارکشی پنهانی دور تنش داشته ، خشاب می زند و شلیک می کند . مثل غولی بزرگ می شوم و تیرها را یکی یکی با دستم توی هوا می گیرم و دوباره جلویش پرتاب می کنم . انگار که از سایه ام ترسیده باشد ، لبخندش محو می شود. بعد بلند می شود و می رود جلوی پنجره می ایستد . چراغ را خاموش می کنم . می گویم بوی نم دیوانه ام می کند . دستهایش را در هوا تکان می دهد . من فقط می توانم خط کمرش را ببینم که پایین می آید و به شکافی می لغزد . سرم سبک می شود . احساس می کنم بوها در هم ترکیب شده اند . سردم است و سردم می شود . عرق کرده ام . چشم هایم را می بندم و خیال می کنم روی دیوارهای نمور این اتاق کشیده می شوم . من دیوار می شوم . ایستاده است میان این تاریکی . چشم هایش را نگاه می کنم . راهرو را تا انتها طی می کند . بوی باران می آید . حالا دریچه ای را که روی دیوار است نشانم می دهد . می خواهم صدایش کنم ، اما آنطرفتر نشسته و می گوید تمام شد . می گویم : واقعاً . نمی خندد . انگار که از چیزی ترسیده باشد توی صورتم خیره می شود . هیچ نمی گوید ، تنها در صورتم خیره می شود . بعد بلند می شود ، چراغ را روشن می کند تا چیزی را که نمی دانم چیست اما انگار در من است خوب تماشا کند . احساس خوشایندی دارد . انگشتانم را دور حجم استوانه ای اش قفل می کنم . نوک انگشت اشاره ام نمی رسد به نوک شستم . انگار که گرمایش می خزد و بالا می رود تا خودش را به سرم برساند . به سرم فکر می کنم و این همه راهرو که این خانه دارد . انگار که در سرم باشد راه می افتد و دانه دانه به هر جایی سرک می کشد . لیوان شیر از دستم ول می شود. شیر داغ خودش را رها می کند در کف اتاق و تکه های لیوان از هم دور می شوند . یکی از تکه ها می خورد به دستش . ترسیده است . جا به جا می شود تا سایه این غول اسیرش نکند . پشت آن دریچه دریچه ای دیگر است . در را باز می کند . دریچه ها انگار که بی انتهاست . دوباره شروع می کند به حرف زدن ... حرف ... حرف .... حرف .... حرف .... حرف ..... من به حجم شیر خیره می شوم که از هر طرف کش می آید ، یکی به این طرف ، یکی به سمت راهرو ، یکی درست می آید و تا زیر پایم سر می خورد و انگار که از پایم بالا بیاید ، خودش را به دالانهای سرم می رساند . من فقط تصویرش را می بینم . خودش انگار حالا رفته توی سرم ، نشسته است توی یکی از این دالانها . نمی دانم ، شاید هم راهروها . دارد لباسش را در می آورد . می گویم برای تو چه فرق می کند . حرفش را قطع می کند . بلند می شود و راست توی عکس قدی ی زن روی دیوار نگاه می کند . به ابروهای پیوسته و چشم های معصومش . می گوید شانزده سالش بیشتر نیست . می گویم من سردم است . پنجره را می بندم و به جوی باریک خونی که زیر حجم رونده ی شیر روی زمین خشک شده خیره می شوم . نمی خواهد برود . می گویم نمی ترسم . قطار کش اش را جمع می کند و با بی میلی کنار دیوار دراز می کشد . بوی نم انگار که دوباره بیشتر شده باشد ذهنم را مختل می کند . نمی فهمم که دوباره دارد به دستهایش نگاه می کند یا فقط آنها را حائل چشمهایش کرده تا نور چراغ اذیتش نکند . می گویم تمام شد ، قرارمان همین بود . انگار که ترسیده باشد ، نگاهش را به کناری می اندازد. من در انتهای راهرو ایستاده ام . صدای پایش در پله ها می پیچد و در راهرو تکرار می شود . انگار در تمام راهروها کسی آرام و خموده پایین می رود . سرم سنگین می شود ، راهروهای سرم پر است از آدمهایی با دهانهایی که باز و بسته می شود ... چیزی می گویند که نمی فهمم . با آنکه سردم نیست لباسم را می پوشم . انگار سرما برای چند ثانیه از حافظه ام پاک شده . به گلهای توی گلدان نگاه می کند و از جلوی عکس دیواری زن رد می شود .
حالا دریچه ها را فراموش کرده ام . بیشتر خوابم می آید . پلکهایم کرخ می شود . خیال می کنم مرده ام . اگر آمده بود اینجا. فرقی نمی کرد بنشیند یا بخواهد همانجا جلوی عکس زن بماند . می گویم این دختر شانزده سالش بیشتر نمی شود . می گویم چرا نمی نشیند . بلند می شود . همینطور بی هوا . شمعدانی ها را نگاه می کند . می گوید پلاسیده شده اند ، حیف نیست . دیگر حرف نمی زند . می رود . چه فرق می کند ... اگر آمده بود نشسته بود یک چیزی ....
هر دو می خواستیم از هم اطمینان پیدا کنیم
انگار نیرویی درونی ما را وا می داشت که به شکل ناخودآگاهی هر لحظه بخواهیم از این اطمینان کسب کنیم که دیگری شانه خالی نمی کند . و درست لحظه ای که می فهمیدیم طرف ما در تصمیم اش راسخ است ، آن یکی شروع می کرد با تردید حرف زدن و این بازی بارها تکرار شد . زن از ترس حرف می زد . از چیزی که می خواست از وجودش مطمئن شود . از حبابی شیشه ای که وجودش را فرا گرفته و نگرانی مثل ترکی که آرام روی تن آن سر می خورد می توانست در ثانیه ای فلج اش کند . حالا مرد با تمام وجودش – آنطور که بلد بود – زن را آرام می کرد و اطمینان می داد . چیزهایی می گفت . مثل ابراز عشق . یا حرف هایی که بلد بود . چیزهایی که از ترس هاش جا مانده بود . نمی خواست از او گدایی ی محبت کند . فقط باید از چیزی حتی به گونه ای کور و بی معنا اطمینان کسب می کرد . اما زن نمی دانست ، نمی خواست ، نمی توانست ، چیزی بگوید یا حرفی بزند . برای زن دنیا و آدم های ساکن آن خیالاتی بود که هر لحظه جان می گرفت و ثانیه ای بعد محو می شد . موجوداتی شبیه لامپ مهتابی که طول می کشد روشن شوند و با نور خودشان که خیلی هم گرم نیست جایی را روشن کنند . مرد بیشتر توی صندلی اش فرو رفت . انگار گرفتار گردابی شده بود که نمی خواست باورش کند . آخر نه گردابی در کار بود و نه مرد چیزی برای از دست دادن داشت . تمام زندگی اش بیشتر به شکست های عاطفی گذشته بود . اشتباهاتی که دیر یا زود گریبانش را می گرفت و این فکر را در ذهن اش زنده نگه می داشت که او تراژدی زندگی خودش است . حادثه ای تکرار شونده و ملال آور. مرد خیال کرد چطور می شود از چیزی مطمئن بود که وجود ندارد . گردابی که هنوز نبود . پاهایش از جریان رودی خنک و زلال مرطوب می شد اما چیزی در آن میان نبود که بخواهد مرد را نگران کند . به خودش فکر کرد . به حالتی که همیشه در حرف زدن و در چشمان اش بود . خواهشی برای درک کردن آدم ها . نه تمام آنها . چقدر نیاز داشت به چیزی یا کسی که کنارش آرام بگیرد . اما نیاز او نیازی غیر طبیعی بود . آنقدر به سفیدی چرک مرده ی دیوار روبرویش نگاه کرده بود که حالا بی طاقت تر از همیشه می خواست از کسی که خیلی نمی شناختش معشوقه ای خواستنی بسازد . کسی که مرد برایش تفاوتی با دیگران نمی کرد . حالا مرد نشسته روی صندلی ای بی شکل ، فکرهایش را مرور می کرد . بی طاقت می شد و باز خیال می بافت . خیال های دور از گذشته هایی تلخ و سوزان .خیال هایی بی پایان و زجر آور از تمام ثانیه ها و لحظاتی که سپری کرده بود . از تلخی ها و شادکامی ها . از چیزهایی که به آنها امید بسته بود . مرد دلش می خواست برای یک بار هم که شده قواعد خودش را بر چیزی که بی معنایی ی افسارگیخته ی زندگی می نامیدش سوار کند . زندگی برای او مبدل شده بود به چیزی تکراری : مجموعه اشتباهات تکراری . اما او با تمام سختی ها و رنج هایی که می کشید دیگر طاقت رنج تازه ای را نداشت. او به عشق اش می اندیشید و این تمام وجودش را گرم می کرد. اما در اعماق آن ، چیزهایی ناخشنود کننده بود . چیزهایی که با آنکه می دانست واقعی و درست است اما باز هم نمی خواست با ساده لوحی رقت انگیزش آنها را بپذیرد . او با تمام ورق هایش بازی می کرد . با ورق های پوسیده و زهوار در رفته اش . با نقشه های شکست خورده اش و با .....
زن رفته بود و مرد احساس می کرد باید تنها باشد . زندگی برایش بی معنا بود . باید بزرگ می شد و باور می کرد که زندگی چیزی نیست که بخواهی با آن بازی کنی . زندگی بازیگری است که سخت بازی ات می دهد . با تمام زرنگی نداشته ات بازهم در برابرش چیزی نیستی که معنایی داشته باشد . زندگی چیزی نیست که آدم ها بخواهند به زور سر به راهش کنند . آنها می توانند اندکی تلاش کنند ، اندکی امید وار باشند ، اندکی ایمان داشته باشند و اندکی ... اندکی هم سهم برای چیزهایی که دوستش ندارند بگذارند . مثل قطعه ای موسیقی که بی هیچ نظمی بالا و پایین می شود . که در اوج ناگهان فروکش می کند . پایین می آید و خاموش می شود . هیچ کس برای تو دل نمی سوزاند . هیچ اشکی برای تو به زمین فرو نخواهد افتاد . هیچ خیالی از بودن تو گرم نخواهد بود و یا از نبودنت ترسان ....
چه شب پر التهابی است زندگی . درست مثل کابوس های بی پایانی که ظاهر خوبی دارد اما در زیر نگاه های تخت و کش دارش جهنمی برپاست ....
یک داستان کوتاه از خولیو کورتاسار 
خطوط کف دست

از نامه ای پرت شده روی میز ،خطی می آید و در طول الوار کاج میز می دود و از یکی از پایه ها فرو می لغزد . خوب که نگاه می کنی می بینی در طول کف پارکت پوش ادامه می گیرد و از دیوار بالا می رود و وارد یکی از نقاشی های تکثیری "بوشه" ۱ می شود و طرحی از شانه ی زنی خم شده بر نیمکتی راحتی رسم می کند و در پایان از سقف اتاق بیرون می رود و از زنجیر برق گیر توی خیابان پایین می پرد . اینجا به خاطر حمل و نقل عمومی دنبال کردنش دشوار است ، اما با اندکی دقت بیشتر می توانی بالا رفتن اش از چرخ اتوبوسی که در کنجی پارک شده و آن را تا باراندازها می برد ، پی بگیری . آنجا بر جوراب مسافری پایین می آید و به قلمرو خصمانه چتر لباس ها وارد می شود و می پرد و می لولد و راهش را چپ اندر قیچی تا بزرگترین بارانداز طی می کند و آنجا ( اما دیدنش مشکل است و فقط موش ها چهار دست و پا بالا کشان می توانند دنبالش کنند ) توی کشتی با موتورهای غران می پرد و از الوارهای عرشه درجه یک عبور می کند و به سختی از بالای دریچه اصلی می پرد و توی کابینی که در آن مرد غمگینی نوشیدنی می نوشد و گوش به سوت وداع سپرده است ، از درز شلوار بالا می آید و از این طرف به آن طرف جلیقه بافتنی به پشت آرنج می لغزد و با آخرین فشار توی کف دست راستی که همین حالا است که برگرد قنداق ششلولی بیچد پناه می گیرد.

"روستایی" اثر فرانسوا بوشه François Boucher( نقاش فرانسوی ) ۱۷۵۰ .م
من واقعاَ معتقدم که توی بعضی داستانها جادو وجود داره . جادویی که اگه حتی بخوای بهش بی تفاوت باشی بازم مثل یه موجود نامرئی از صفحات کتابی که دستت گرفتی می لغزه . روی پوستت می آد و از اونجا آروم و بی صدا وارد بدنت می شه . این حسی یه که هر وقت داستانی از کورتاسار می خونم بهم دست می ده . کورتاسار تصویر غریب و خارق العاده ای از اتفاقات ساده می سازه . چیزی که تنها و تنها توی داستانهای اون اتفاق می افته . منحصر بفرده و با آثار هیچ داستان نویس دیگه ای قابل مقایسه نیست . مثل کارای "موریس اشر" هلندی که توی تک تک طرح هاش نوعی نبوغ جریان داره .
خولیو کورتاسار سال 1914 از پدر و مادر آرژانتینی خودش در بروکسل متولد شد . از سال 1952 ساکن پاریس شد و شروع کرد به نوشتن . غیر از نوشتن داستان کوتاه و رمان به شعر ، ترجمه و موسیق جاز علاقه ویژه ای داشت . توی ایران از کورتاسار رمان امتحان نهایی ( ترجمه مصطفی مفیدی ، نشر نیلوفر ) ، لی لی بازی ( ترجمه نه چندان خوب کیومرث پارسای ) ، مجموعه داستان دروازه های بهشت ( ترجمه ی نایاب بهمن شاکری ) و یک ماه پیش هم رمان فانتوماس علیه خون آشام های چند ملیتی که توسط کاوه میر عباسی ترجمه شده و نشر نی چاپ اش کرده .کورتاسار سال 1984 از دنیا رفت . داستان تسلسل بیشه ها یکی از بهترین کارهای کورتاساره که توانایی خارق العاده ی این نویسنده رو در زمینه ی داستان کوتان نشون می ده . امیدوارم خوشتون بیاد .
تسلسل بیشه ها
خولیو کورتاسار

جمله ای سپس جمله ای دیگر ، مجذوب راه حل کثیفی که شخصیتهای اصلی داستان از آن سخن می گفتند ، محو تصاویری شد که شکل می یافتند و یکی پس از دیگری رنگ و جان می گرفتند . بدین ترتیب شاهد آخرین دیدار آنها شد . درون کلبه محقری در دل خارستانها . نخست زن مردد پای درون کلبه نهاد و به دنبالش مرد با چهره ای خراشیده از تیغ شاخه ها سر رسید . زن با مهربانی خون خراش ها را با بوسه هایش بند آورد . مرد خود را از بند نوازش های او رهانید ، آخر او نیامده بود تا تن به مراسم عشقی دزدانه دهد که در دل ِ جهاتی از شاخه های خشکیده و کور راه های پرت در امان است . دشنه در تماس با سینه اش نیم گرم می شد و زیر دشنه آن رهایی که آرزویش را می کشید ، می تپید . گفت و شنودی بریده بریده ، چون نهری از خزندگان پیچ و تاب می خورد . چنین برداشت می شود که ترتیب همه چیز از پیش داده شده . حتی همان نوازشها هم که شاید پیکر معشوق را برای بازداشتن و ممانعت در بر می گیرد ، گویی یک راست پیکر آن یکی را نقش می زند که باید کشته شود . هیچ چیز فراموش نشده . اثبات غیبت از محل ارتکاب جرم ، احتمالات ، اشتباهات اتفاقی . از این ساعت به بعد هر لحظه کارکردی دقیقا ً حساب شده برای خود داشت . تکرار مجدد و کینه جویانه ، حتی آن فرصت کوتاه را هم که دستی بتواند خراشی بر گونه افکند ، از میان برداشت و کم کم شب فرا می رسید .
بی آنکه نگاهی بر هم اندازند ، هم پیمان در چیزی که از پیش انتظارش را داشتند ، در درگاه کلبه از هم جدا شدند . زن باید رهسپار جاده ای شود که سوی شمال می رود . در جاده روبرو مرد لحظه ای سر برگرداند تا او را با آن گیسوان پریشان در حال دویدن بنگرد . سپس او هم به نوبه ی خود دولا دولا زیر درختان و پرچین ها پا به دویدن گذاشت . سرانجام در میان مه کاسنی رنگ ، آن کوچه باغ تنگ را دید که به همان خانه می رسید . سگ ها قرار نیست پارس کنند و پارس هم نمی کنند . مباشر هم در آن ساعت نباید در خانه باشد که در آن جا هم نبود . از سر پلکان درگاه بالا رفت و وارد شد . از میان خونی که در گوش هایش وز وز می کرد ، بار دیگر حرف های زن را به یاد آورد . اول یک اتاق آبی رنگ ، آنگاه یک راهرو و سپس پلکان با یک فرش . در طبقه بالا در اتاق اول کسی نیست . در اتاق دوم هم هیچ کس . در تالار و یک آن دشنه در دست ، روشنایی پنجره ها . مخمل سبز پشتی بلند راحتی و در آنسوی راحتی سر مردی در حال خواندن یک رمان .
يك داستان كوتاه ...........
می رود
امين عظيمي
باران می آید . مثل همیشه . چشمهایش را به جایی می دوزد. اگر از اتاق بیرون می رفتم می توانستم دوباره از پشت پنجره ای که هیچگاه باز نمی شود نگاهش کنم . نگاهش نمی کنم تا از عرض کوچه عبور کند . حالا باید جلوی آینه بروم . باید لحظه ای ، شاید ثانیه ای از جلویش عبور کنم تا همه چیز را به خاطر بسپرم . تمام آن تصاویری که از جایی میان دیوارهای اتاق بیرون می آید و از پس سایه های بلند ، مردی اسطوره ای را می سازند که کناری نشسته است و به چیزی خیره شده . شاید به گلدانی که مادر آورده است برایم . هیچ حرف نمی زند و تنها به جایی خیره می شود . بوی تنش مثل سکوتی که همه جا را در برگرفته اتاق را پر می کند . بوی کاکوتی است وقتی مادر عصرها روی پارچه ای سفید پهنش می کرد و باران نبود و عطرش همه جا را می گرفت و حتی پدر را که دیگر هیچگاه نمی آمد گوشه ای می نشاند و به فکر فرو می برد . حالا یکسالی بود که هر صبح بعد از نماز می آمد و گوشه ای می نشست و حافظش را باز می کرد و به روبرو، جایی که نمی دانستم کجاست خیره می شد و گاه عکسی را از لای کتاب بیرون می آورد و دوباره همانجا می گذاشتش . مادر که برایش چای می برد من کودکی 6 ساله بودم . مثل همیشه تسبیحش را گوشه ای می گذاشت و اول قند را بر می داشت و به دهان می گذاشت . مادر نگاهی می کرد به اطراف و مرا اگر نمی دید می نشست کنارش و سرش را می گذاشت روی زانوهای درهم گرفته اش و با دستش – دست او – موهایش را نوازش می کرد . موهای مادر خرمایی بود و زیر نور آفتاب صبحگاهی به رنگی می زد که هیچ نمی دانم در چشم های پدر می تراوید یا در جمله ای که در گوش مادر زمزمه می کرد و مادر را به خنده می انداخت و بعدتر که به لب های پدر نگاه می کرد ، رویش را به سمتی دیگر می گرفت و اشکهایش را پاک می کرد و باز پدر را که چند ماهی بود دیوان حافظش را کنار درخت صنوبر جا گذاشته بود تنها می گذاشت که از آن چارچوب بیرون برود و دیگر نیاید و حتی نخواهد که برایش از دکه ی سر ِ بازار روزنامه عصر را بگیرم و او تیترهایش را زیر و بالا کند و بعد که روزنامه را بومی کند موهای همیشه کم پشتم را یک دور با دستش آشنا کند و باز مثل همیشه هیچ نگوید . بعد برود روبروی پارچه ی سپید بایستد و بگوید بوکن ! من عاشق این بو شدم ، این بوی مادرت است . من هم آرام دستش را رها کرده باشم و با چشمهای بسته همانطور که گاه روبروی کاغذی می نشست و می نوشت و بعد شبانه بیرون می رفت و صدای تیر می آمد و تا سحر اَمن یجیب را که با سایه مادر روی دیوار ایوان افتاده بود و نمی دانستم در خواب دیده ام یا بیداری ، خیال می کردم تا تمام بوی کاکوتی را که آنجا بود لمس کنم . بعد احساس می کردم در میان این تاریکی راه افتاده ام . از پله ها بالا رفته ام . از راهرویی عبور کرده ام و جلوی اتاقی که نمی دانم کجای این ساختمان است ایستاده ام و وقتی در را باز کرده ام چهار قدم به سمت راست رفته ام و دو قدم آنطرفتر با دستم کتابها را لمس کرده ام و از روی جلد چرمی طلاکوبش دیوان حافظ را شناخته ام و بعد چشمها را که باز کرده ام ، فهمیده ام اشتباه شده و هنوز توی راهرو هستم . پشت پنجره ای که همیشه بسته مانده به باران خیره شده ام که دست تکان می دهد برایم و به عکس غبار گرفته ی پدر که نمی دانم چرا اینهمه سال است کنار این پنجره روی دیوار جامانده و با آن نگاه بی حالتش لباس راه راه تنش را دوخته به دیوار روبرویش .
هنوز آنجاست . وقتی در آغوشم می گیرد خیال می کنم مثل آنوقتهاست که خودم را لای آن پارچه سفید قایم می کردم و نفس نمی کشیدم تا مادر را که کفری دنبالم می گردد ریش کنم و بعد او از روی خنده های کودکانه ام بیاید و پارچه را بالا بزند و مرا که بوی کاکوتی می دهم ببیند و سفت دستم را بگیرد و راه بیافتد تا توی حمام و با کیسه و سنگ پا به جانم بیافتد و پوست قرمز شده ی تنم را از داغی آب با حوله ای بپوشاند و چشم هایم را دستهایش ببندد تا خودش را هم که خیس شده از این اتاق باران خیس تر کند و من بپرسم و او بگوید و باز ندانم و او بگوید شرم و باز خیال کنم وقتی چشمهایم را بسته است دارد زیر آب می رقصد و چشم هایم را که از سوزش صابون نمی توانم باز کنم همینطور چند ثانیه ای بگذارد تا در این اتاق باران تنش را بی محابا به این باران بسپارد و مرا که اشک می ریزم قلقلک دهد . می گویم برقص . می خندد و با دستهایش دستهایم را گرم می کند و در گوشم چیزی می گوید که نمی دانم راست است یا دروغ ، بعد چشم هایم را که می بندم انگار دارد با قطرات آب می رقصد و چشمهایم را که باز می کنم مرد اسطوره ای را می بینم که با تبختر روی تخت ایستاده است و با دست راست روی سینه اش می زند و بعد به پایین می جهد و به سمت دیگر اتاق می رود و شروع به خندیدنی می کند که تا ثانیه ای بعدتر تبدیل به ترانه ای می شود که انگار جایی شنیده ام اش . زمزمه اش که می کنم باران کفشهایش را پوشیده . توی چشمهایم دنبال چیزی می گردد ، انگار نشانی ای باشد که پس از چند ثانیه پیدایش کرده لبخندی می زند و جلو می آید . حالا پشت به در کرده ام و به نگاه متفکرانه ی مرد اسطوره ای فکر می کنم ، به طره هایی که سیاه و سپید تاب خورده روی پیشانی اش و چشمهای غبار گرفته اش را غم آلود کرده . با هم باران را نگاه می کنیم که توی حیاط است . ایستاده کنار دیوار ، انگار خشکش زده ، دست می کشد روی برگهای ختمی .
گل ختمی را مادر آورده بود . اگر می آمد که دیگر نیامده بود جلویش می نشست و روی پاهایش کش می آمد ، بعد مرد اسطوره ای را که روی قفسه های کتابخانه خوابیده بود بیدار می کرد و ناشتا می داد. من هم گوشه ای می نشستم و به دستهایش نگاه می کردم که دیگر نایی نداشت . استکان چای را که هورت می کشید تازه یاد باران می افتادم که رفته است و رفته است آن ور آب و دو سال می شود که رفته است و مرد اسطوره ای را که انگار کوتاه شده است اینطور چمباتنه زده پشت پنجره ای که هیچگاه باز نمی شود تنها گذاشته است . مرد اسطوره ای انگار که کوچک شده باشد از لای در بیرون رفته و کنار گلدان ختمی کز کرده و دیگر بالا نیامده . من هم نشسته ام کناری و به موهای باران نگاه می کنم که بوی کاکوتی می دهد و روسری اش را که بر می دارد تازه می فهمم آمده است و زیر چای را روشن کرده و دارد از سفری می گوید که خواهد رفت و ... انگار که مرد اسطوره ای دیوانه شده باشد دور حیاط می چرخد و خودش را روی زمین می غلتاند . حالا او کودکی 6 ساله است . دیگر مرد نیست . مردها در را شکسته اند با قنداقهای تفنگهاشان ، نعره می زنند و همه چیز را به هم می ریزند ، چادر سفید مادر جا مانده زیر کفشهای سیاه و بزرگشان ، مرد اسطوره ای گریه می کند و دست پدر را رها نمی کند . مردها با کفش سیاه ، مرد اسطوره ای را هل می دهند . بوی نمک می دهد مادر . کاکوتی ها را نگاه می کنم که باد در حیاط پخششان کرده . مردها رفته اند . پدر را یادم نیست که دوباره بیاید ، تنها به مرد اسطوره ای فکر می کنم که روی تخت ایستاده بود و نفس نفس می زد ، می خندید و نفس نفس می زد ، مادر رفته بود ، حالا توی حیاط بود کنار ختمی نشسته بود و زار می زد ، مرد اسطوره ای دوباره کوچک شده بود ، انگار در آغوش مادرم بود و شیر می خورد . من این را نمی دانستم تنها می دانستم که باران رفته است . مطمئنم . کسی در حیاط نبود . چراغ را خاموش می کنم . انگار کسی در تاریک روشنای اتاق می رقصد . ای کاش باران بیاید .
اولین برخورد من با این داستان به 5 و 6 سال پیش بر می گردد . این داستان همراه مجموعه ی 108 داستان دیگر در یک ویژه نامه ادبی که توسط یکی از ناشرین معتبر امریکایی منتشر شده بود به دستم رسید و مرا با خودش به دنیایی پر از رویا برد. همیشه دلم می خواست فرصتی پیش می آمد و ترجمه اش می کردم . تا اینکه خیلی اتفاقی به ترجمه ای از آن برخوردم که انصافا ً روان و شسته رفته است . نویسنده ی این داستان ، یاسوناری کاواباتا به خاطر مجموعه آثارش جایزه نوبل هم برده است . بخوانید . مطمئنم برای شما هم لذت بخش است .
چتر
ياسوناری کاواباتا

«اوه، بارون میآد؟»
پسرک همانطور که از جلوی فروشگاه میگذشت چترش را باز کرد؛ البته بيشتر برای پنهان کردن کمرويیاش تا در امان ماندن از باران.
بااينهمه بیصدا چتر را طرف دختر گرفت. دخترک فقط يک شانهاش را زير چتر نگه داشت. پسر داشت خيس میشد، اما نمیتوانست خودش را بيش از اين به دختر نزديک کند و ازش بپرسد آيا با او زير چتر میآيد. دختر بااينکه میخواست دستش را روی دست پسر بگذارد و دستهی چتر را بگيرد جوری نشان میداد که انگار آمادهی فرار است.
دو تايی به يک استوديوی عکاسی رفتند. پدر پسرک به خاطر شغلش در خدمات اجتماعی بهزودی به جای ديگری منتقل میشد. اين میتوانست عکس يادگاریشان باشد.
عکاس به کاناپه اشاره کرد: «لطفا اونجا کنار هم بشينين.» ولی پسر نمیتوانست کنار دختر بنشيند. او پشت دختر ايستاد و با همان دستی که پشت نيمکت گذاشته بود روپوش دخترک را لمس کرد تا بدنهایشان اين جوری با هم در تماس باشد. اولين باری بود که دستش به دختر میخورد. گرمايی که از بدن دختر در نوک انگشتانش حس میکرد مثل حرارتی بود که اگر دختر را برهنه در بغل میگرفت احساس میکرد. پسر بعدها، هروقت به اين عکس نگاه میکرد، میتوانست ياد گرمای بدن دختر بيفتد.
«دوس دارين يه عکس ديگه بندازم؟ بغل هم بشينين، يه عکس از نزديکتر بگيرم.»
پسر سری تکان داد. در گوش دختر آهسته گفت: «موهات...؟» دختر به پسر نگاه کرد و سرخ شد. چشمهايش از خوشی برقی زد. تند به دستشويی دويد. چند دقيقه پيش، وقتی پسر را ديده بود که از جلوی فروشگاه میگذرد، سريع بيرون پريده بود و فرصتی نمانده بود تا موهايش را درست کند. حالا موهايش، انگار که تازه کلاه حمام از سرش برداشته باشد، آشفته بودند. دختر آنقدر خجالتی بود که حتا نتوانست جلوی مردها دستی به گيسوی پريشانش بکشد، اما پسر فکر کرد اگر يکبار ديگر ازش بخواهد موهايش را مرتب کند بيشتر خجالت خواهد کشيد. خوشحالی دختر وقتی به دستشويی میدويد دل پسر را هم گرم کرد.
وقتی دخترک برگشت، روی نيمکت طوری کنار هم نشستند که انگار طبيعیترين اتفاق دنياست. موقع رفتن از استوديو، پسر برای برداشتن چتر به دور و برش نگاه کرد. بعد فهميد دختر جلوتر از او چتر را برداشته و بيرون رفته. دختر وقتی ديد پسر دارد نگاهش میکند، ناگهان يادش آمد چترش را برداشته. تکانی خورد. آيا کار ناخودآگاهش نشان میداد حس میکند او هم، مثل چتر، مال پسر است؟
پسر نمیخواست چتر را ازش بگيرد و دختر هم نمیتوانست چتر را بهش بدهد. حالا ديگر، يکجورهايی، خيابان همانی نبود که آنها را به عکاسی کشانده بود. دختر و پسر ناگهان بزرگ شده بودند. با اين تصادف ـ که از چتری شروع شد ـ آنها، انگار که زوج متاهلی شده باشند، به خانه برگشتند.
ياسوناری کاواباتا(1932)
ترجمه : دامون مقصودی