کلمات ِ ...
کلمات ِ ...
اومده بودم این اطراف هوایی بخورم که چشم ام به یه کامنت جالب افتاد . هرچه قدر خواستم از کنارش بگذرم ، نشد که نشد و منو به فکر واداشت . خوب اول کامنت رو با هم می خونیم :
نویسنده : ..... ، یعنی آقا یا خانم ناشناس ، قطعاً یه دوست که هوس قایم باشک بازی به جونش افتاده و منو یاد این جمله ی شکسپیر می اندازه که "اغلب دوستان ما از خطرناک ترین دشمنان ما هستند" ! طنز موجود در جمله ی شکسپیر پیش از هر چیز مبین نوعی آگاهی از نبود نیرویی مطلقاً انسانی است که آدم ها رو بهم پیوند می ده . اتفاقاً ثابت شده ترین خصیصه ی انسانی یعنی "اصل صیانت نفس" بیش از اونکه آدم ها رو در کنار هم به عنوان دوست و برادر – چه کلمه ی زیباییه این کلمه ی برادر که امین زمانی همیشه منو اینطوری صدا می زنه و من هم مثل یه برادر راستکی از صمیم قلب دوست اش دارم – قرار بده ، اونها را بر اساس اصل تنازع برای بقا تبدیل می کنه به موجوداتی که اگر به خاطر امنیت همدیگه شهرها رو تشکیل دادن ولی خودشون با دستهای خودشون میل خشونت و دژخویی رو ، اونطوری که دیوید فینچر توی فیلم "fight club" نشون می ده زیر لایه های ظاهراً متمدن شهرها و روابط اجتماعی به جریان انداختن . ما آدم ها در تمامی روابطمون از دوستانه تا غیر دوستانه دچار آسیب های زیادی هستیم . مهمترین آسیب اینه که همیشه به شکل تراژیکی همدیگه رو آزار می دیم . این قضیه در روابط دوستانه و اتفاقاً از نوع نزدیک اش به شدت شایع تره . همه ی ما بر اساس الگوی خواستی که شوپنهاور توضیح اش می ده و اون رو به عنوان نیروی پیش برنده ی حیات معرفی می کنه مجموعه ای از خواست ها هستیم . لحظه ی سخت موقعی فرا می رسه که خواست های ما در نقطه ی مقابل خواست هم قرار می گیره . یعنی همون چیزی که به قول ارسطو جوهره ی اصلی درام هم هست . حالا در مجموعه روابط دوستانه ی ما این خواست ها و نیروی تعقیب کننده ی اونها انقدر شکل عجیبی پیدا می کنه که ادم رو حیرت زده می کنه . نیچه مفهوم خواست ای رو که شوپنهاور مدنظر داشت در تجلی بحث قدرت دونست و اینکه همه ی ما چیزی جز خواست قدرت نیستیم . حالا این خواست قدرت هرجایی می تونه به شکلی خودشو بروز بده . از طرق مختلف ، حتی از طریق چهار پنج تا کلمه ی ناقابل . الان که نگاه می کنم واقعاً از کسی که این کامنت رو گذاشته ممنون می شم . چون باعث شد در فاصله ی استراحت بین کار نگارش پایان نامه ام انقدر فکر کنم !!!
اما متن کامنت : بهت تبریک می گم.امیدوارم جایزه های بهتر بگیری ولی اینو بدون آدما با قضاوتهای نادرست حتی اگه اسکار هم بگیرن خیلی زود فراموش می شن و از دل بیرون می رن .سعی کن رفتار و عملت با حرفت یکی باشه.
این کامنت مربوط به پست پایینی و ماجرای جایزه ی نقده ..
و اما مجادلات من :
1- ای کاش آدم ها قبل از هر چیز شجاعت داشتن و خودشون رو پشت سه نقطه ها پنهان نمی کردن . دوست عزیز البته تقصیر شما نیست . این فرهنگ دو روی ماست که همه رو مجبور می کنه دچار بیماری چند شخصیتی باشن . من حتی اگر در نوشته ای یا زندگی ام قضاوت نادرستی کرده باشم انقدر شجاعت دارم که پاش وایسم . خیلی موقع ها هم چوبش رو خوردم . در نظر من انسان چیزی جز اشتباه مدام نیست . اشتباه های مکرر برای تاثیرگذاشتن روی نیروی مبهمی که اسم اش زندگیه به امید اینکه لحظاتی اش رو برای خودش و اگه بتونه برای دیگران معنا کنه .اما توی تونل خواست ها – بویژه خواست قدرت – این مضحک ترین کاریه که یه آدم ممکنه دلش بخواد انجام بده . چون همه چیز قصد داره تو رو به نفع خودش مصادره کنه . حلقه های دوستی از طریق اهداف مشترک و لحظات مشترکی که به تو تحمیل می کنند ، دشمنانی که با حذف ات یکسره صورت مسئله رو پاک می کنن و آدم های بی تفاوتی که تا موقعی که سر راهشون قرار نگرفته باشی براشون با یه دیوار تفاوت نداری .
2- من- به عنوان یک انسان- پیش از تولدم فراموش شدم . چون چیزی نیستم جز حاصل فراموشی نیرویی که یکهو به قول هایدگر منو پرتاب کرده توی جهنم بزک شده ی هستی .حالا مضحک تر از این چیه که من بخوام کاری رو برای توی دل رفتن کسی بکنم . اتفاقاً تجربه بهم ثابت کرده اون کارهایی که برای توی دل نرفتن کسی انجام دادم خیلی برای دنیا مفید تر بوده تا تموم اون کارایی که برای دل آدم ها کردم .ادم ها از اون نیرویی که منو شوت کرده توی این دنیا فراموش کار ترن . پس از من به تو نصیحت هیچوقت واسه دل کسی کاری نکن .اگه هم کردی توقع فراموش کردن اش رو داشته باش
3- دوست عزیز هیچ کس ، هیچوقت نمی تونه اعمال و رفتارش رو با حرف اش یکی بدونه . انسان هم بخشی از ذات طبیعتیه که هر لحظه در حال تغییر و دگرگونیه . من حتا اگه به یه ذات ماتریالیستی هم اعتقاد داشته باشم در هر لحظه در حال فرسوده شدن و تبدیل شدن به یه چیز دیگه ام . ماها تاثیر می گیریم و تاثیر می گزاریم و تغییر می کنیم . حالا ذهن که خیلی سیال تر از این حرفاست . توی یک ثانیه می تونه صدها هزار ایده ی متناقض رو همزمان توی خودش جا بده .... من با خودم تعارف ندارم. توی زندگی اشتباهات و قضاوت های نادرست زیادی داشتم . اما هیچوقت برای اشتباه کردن و قضاوت نادرست تلاش نکردم . حالم هم از اسکار و هر جایزه ی دیگه ای که بخواد تلاش من رو به عنوان یه انسان محدود کنه بهم می خوره .- اما اینم هست که من هم به جایزه ، مسابقه ، توجه و... نیاز دارم . اگه نیاز نداشتم انسان نبودم !!!-
در هر حال شما از طریق کلمات دنبال همون خواست قدرتید . تحمیل چیزی که شجاعت اش رو نداری پشت اش بایستی ....من به عنوان یک انسان سراپا اشتباه و خطا اینجا هستم . چون انسان زاده شدم . چون انسان زاده شدن تجسد وظیفه ی من بوده . ای کاش روزی برسه که کمتر اشتباه کنم ...
آه
کاش هنوز
به بی خبری
قطره ای بودم پاک
از َنمباری
به کوهپایه یی
نه در اقیانوس ِ کشاکش ِ بیداد
سرگشته موجِ بی مایه یی...
20 مرداد 1386
داخلي– تالار انديشه – شب
جشن انجمن نويسندگان و منتقدان خانه تئاتر
منتقد محترم، جناب آقاي امين عظيمي
بر اساس راي نهايي هيئت داوران ، نقد شما بر روی نمایش "ددالوس و ایکاروس" مندرج در سایت ایران تئاتر به عنوان بهترين اثر در گرايش نقد ششمین مسابقه مطبوعاتي سالانه انجمن منتقدان و نويسندگان خانه تئاتر- 1385- ، برگزيده شد . اين توفيق روزافزون باد .
هيئت داوران: حسین قندی ، حسین شاکری ، منصور ابراهیمی
ممنونم از تمام دوستانی که ابراز لطف کردن و مایه ی دلگرمی من شدن . در این روزگار سخت واقعاً به همدلی و همراهی همدیگه نیاز داریم .
در این روزگار ِ عسرت و تلخی و تعطیلی و کسادی کار فرهنگی ، کاندیدا شدن در ششمین مسابقه مطبوعاتی سالانه انجمن منتقدان و نویسندگان خانه تئاتر نمی تونه اونقدرها آدم رو خوشحال کنه . وقتی همه ی ما دچار یه جور بی حوصلگی فرهنگی شدیم ، جایزه دادن و گرفتن هم دردی دوا نمی کنه از ما . اما به هر حال راضی هستیم به رضای پروردگار و شکرگزار .
امسال هم بنده ی حقیر با نقدی که روی نمایش ددالوس و ایکاروس نوشتم در بخش بهترین نقد تئاتر کاندیدا شدم . سال گذشته برای اولین بار بود که توی همچین مسابقه ای شرکت می کردم و خوشبختانه جایزه ی بهترین نقد رو هم گرفتم . امسال هیئت داوری رو حسین قندی(مدرس علوم ارتباطات و عضو شورای سردبیری روزنامه جام جم) حسین شاکری (مترجم، منتقد و عضو شورای سردبیری خبرگزاری ایسنا) و محسن ابراهیمی (مدرس تئاتر و روزنامهنگار) تشکیل دادن که در این بین حضور دکتر حسین قندی که یکی از حرفه ای ترین روزنامه نگارهای تاریخ روزنامه نگاری ایرانه برام خیلی ارزشمنده . ایثار ابومحبوب و آزاده شاهمیری هم در بخش مقاله کاندیدا شدن . برای هر دوشون خیلی خوشحالم . بالاخره در هیئت ازپانیفتادگان مجله ی مرحوم شده ی "سیمیا" می تونیم به هم قوت قلب بدیم که دوباره یه روز سیمیا به کوری چشم دشمنانش بر پا بشه . امروز عصر مراسم برگزار می شه . شرق تعطیل شده. روزنامه ی اعتماد در آستانه ی تعطیلیه . سیمیا تعطیل شده. سایت ایران تئاتر در آستانه ی تعطیلیه و مدیران مرکز خیلی هم برای این ماجرا متاسف نیستن و... نمی دونم با تمام اینها باید باز هم خوشحال بود از کاندیدا شدن یا نه ؟
اما فهرست کاندیداها جهت اطلاع :
در بخش گفتگو
فروغ سجادی (خبرگزاری مهر)، مهدی عزیزی(روزنامه ایران)، سمیه علیپور(روزنامه اعتماد).
در بخش مقاله
ایثار ابومحبوب(سایت ایران تئاتر)، آزاده شاهمیری(سایت ایران تئاتر)، رضا کوچکزاده(نشریه فرهنگ و هنر).
در بخش نقد تئاتر
امین عظیمی (سایت ایران تئاتر)، مهدی نصیری(روزنامه جام جم)، امید بینیاز(روزنامه ایران).
در بخش گزارش
علی جمشیدی(ماهنامه صحنه)، سمیه علیپور(روزنامه اعتماد)، فروغ سجادی(روزنامه بانی فیلم).
در بخش یادداشت
صادق خاموشی(روزنامه کارون)، مهرداد ابوالقاسمی(روزنامه بانی فیلم)، بهزاد خاکینژاد(هفته نامه آتیه).
در بخش ترجمه
مهدی نصیری(ماهنامه صحنه) و آی سان نوروزی (ماهنامه صحنه).
در بخش عکس
افروز مقیمی (روزنامه کارون)، رئوفه رستمی( سایت ایران تئاتر) و شکوفه هاشمیان(ماهنامه زنان).
مرثیه برای آدم هایی که "شرق"ای بودند .....

واقعه سخت نامنتظر
از بهار حض تماشایی نچشیدیم.....
از عمق وجودم غمگین و رنجورم به خاطر توقیف روزنامه ی شرق . نه به خاطر اینکه عضو کوچکی بودم از این خانواده .... نه به خاطر اینکه در کشور ما یک رسانه ی دیگه به همین سادگی به محاق توقیف می افته .... نه به خاطر هزار تا حرف روشنفکری اینطوری ...
غمگینم به خاطر اشکهای مرد پنجاه ساله ای که راسته ی تحریریه رو بالا و پایین می ره و گریه می کنه چون دوباره نگران اجاره خونه و اول مهر شدن و خرج زندگی و بدبختی هاش افتاده . هزار و یک گرفتاری که مثل پتک رو سرش فرود می آد . به خاطر چهره ی غمگین آدم هایی که دوباره بیکار شدن . کسایی که خسته شدن از بالا پایین شدن توی بازی هایی که زندگی کردن رو تا این حد براشون سخت و طاقت فرسا می کنه .
غمگینم برای تمامی روزنامه نگارهایی که افسرده شدن و روزی صدهزار بار به خودشون فحش می دن که چرا همچین شغلی اختیار کردن ... شغلی که حتی اگه سر همه شونو بزارن لب جوی خیابون ولی عصر و ببرن هیچ کدوم از این هموطن های عزیز ککشون هم نمی گزه! تمام کسایی که اگه روشنفکر هم نیستن اما تلاش می کنن با روشنگری به دیگران امکان آگاهانه درد کشیدن و بدن ...
آهای آدم هایی که دارید لابلای این حرفها رو می کاوید تا یه تیکه ی سیاسی پیدا کنید و اتهام توطئه و .... بزنید ، من فقط دارم از دستهای لرزون و قلب گرفته ی کسایی حرف می زنم که به خاطر بازی های شما زندگی شون از هم می پاشه . از نویسنده و عکاس و تایپیست و ویراستار و نگهبان و راننده ی نیسان توزیع گرفته تا چه می دونم دکه داری که روزی دو قرون روی تک فروشی یه روزنامه گیرش می آد .
ما مردمان بیهوده ای هستیم . باور کنید .