تبليغاتX
فروپاشی ی اول شخص مفرد
 

                                        سال نو مبارک

                                                     

پیشاپیش تبریک گفتن عید امسال به خاطر نگرانی منه از عدم دسترسی به اینترنت در خارج از مرزهای ایران . امیدوارم سال ۸۶ یکی از بهترین سالهای زندگی همه ی ما باشه . من به همراه گروه نمایش "ادیپ" عازم کشور فرانسه و شهر پاریس هستم و تا چند ساعت دیگه از ایران می رم .ما روزهای چهارم و پنجم فروردین در یک جشنواره ی تئاتری و در سالن نمایشی "ادیتوریوم سن ژرمن " اجرا خواهیم داشت. من در مقام دراماتورژ و دستیار کارگردان گروه رو همراهی می کنم . کارگردان کار هم "فابریس نیکوت " فرانسویه ... این اولین سالیه که لحظه ی سال تحویل  رو خارج از مرزهای ایرانم . چه سالی بشه سال 1386.در هر حال باز هم عیدتون مبارک . خبر این کار رو هم می تونید در لینک زیر بخونید.

موفق باشید

 http://www.theater.ir/article.aspx?id=10713

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 23:17 توسط امین عظیمی |

سمفونی تاریک بهاری که از راه می رسد

دفتر خاطراتت را  ورق بزن.... تک تک برگهایش را .

 زمانی بوده است که شکوفایی ی سال در بهار، همچون ملامتی بر تو فرود آمده باشد .

شوق شاد بودن در تو هست ، اما  بیرون که قدم می گذاری ، همه چیز دگرگونه است . همچون مسافر یگانه  کشتی  در دریایی بیکران ، دستخوش بی اطمینانی می شوی . باغ و سبزی آغاز   می شود . اما تو تمام زمستان و سالی را که گذشته با خودت به باغ می کشانی . به کنار تک تک شکوفه ها و نهال های تازه ُرسته .....

و در بهترین شکل ، این چیزی نیست جز یک تداوم..... شاید بی معنا ، شاید !

هنگامی که منتظری روحت همراهی ات کند، ناگهان سنگینی اندامهایت را ، جسم ات را حس

می کنی و چیزی چون امکان بیمار شدن بر حس آشکار پیش از وقوعت هجوم می برد. سردت

می شود از این همه بهار و تازگی ی  تکراری . شال گردنت را دور شانه هایت می پیچی .

تو تا انتهای راه رفته ای : بعد با قلبی که تند می تپد در میدانگاه  می ایستی و تصمیم می گیری  تا با تمام  دردها  یکی شوی . پرنده ای تنها می خواند و انکارت می کند.

افسوس ، شاید مرده باشی ؟

شکوفه ها و میوه ها وقتی که می افتند ، رسیده اند . جانوران خودآگاهند : همدیگر را می یابند و

از این بابت خشنودند . اما ما که راه  خداوند را برگزیده ایم ، فرجام نمی یابیم. از سرشتمان که

سر باز می زنیم به وقت بیشتری نیاز داریم.

 یک سال برای ما چه مفهومی دارد  ؟

روزها و ماه ها و  سالها چیستند برای ما ؟ حتا پیش از آنکه خدا را آغاز کرده باشیم در برابرش دست به دعا بر   می داریم : بگذار این شب را تاب آوریم. و سپس تب را . و عشق را .

و سال ها ، بی قرار ، می گذرند .

در هم تنیده می شوند با اوج و فرودی ناشناخته و بهار باز از راه می رسد در مسیر تداومی که

معنایش را باخته است .

چیزی که تازه است ، عبور کردن است : سال و عشق

چیزهایی که گذشته اند . مثل اشیا قدیمی که روزی تازه بودند ...

بهار آغاز می شود . با موسیقی سبز و هذیانی اش . چیزی فرو می ریزد. چیزی خاموشی می گیرد . چیزی تازه می شود . اما تو آنجا در احتضار زمستانی . جانی که تنت را روفته .....

خورشید بر آسمان پدیدار می شود و زمستان هر چه بیشتر در کالبدت می خلد . تاریک و سرد و طولانی .

بهار می آید . دفتر خاطراتت را ورق بزن ... تک تک برگ هایش را .

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 20:25 توسط امین عظیمی |

 

 بودریار و ملاقلی پور: مرثیه برای نیست / شدگی   

 

 مرثیه ی اول

 فیلسوف وانموده ها هم جایی برای خفتن پیدا کرد . خفتن در جعبه ای چوبی همچون اطاقی تنگ و تاریک و خاموش . حالا او هم به همان سرزمینی سفر کرده که ژاک دریدا یکی دوسالی است که بی برگشتی اش را باور کرده . بودریار پیش از آنکه ما را با مفهوم زندگی در عصر جدید آشنا کند ما را در برابر جهانی قرار داد که رسانه ها برایمان تدارک دیده بودند . خواب خوشی که در پس هر تصویرش یک نموده در دورترین نسبت اش با واقعیت خود را به واقعی ترین شکل رخ نمایانده بود . حالا چند روزی هست که بودریار به قلمرو هادس پناه برده .به سرزمین مردگان .و حالا دارد از پس جعبه ی چوبی تابوت اش دنیای بحران زده ی ما را رصد می کند . انگار با مرگ او خواندن و گفتن و نوشتن بار دیگر از نو آغاز می شود . فیلسوف سخت خوان ما حالا آرام تر از همیشه می خوابد تا روح پست مدرن شهر- جهان ما برای او مویه گساری کند . بودریار فیلسوف جهان نو بود و از پس نگاه نافذ اش بار دیگر واقعیت کاذب ما را به پرسش کشید . او نیست شده است . اما آیا مرگ او امری واقعی است ؟ آیا او وجود داشته است ؟ و آیا این نیست شدگی اصراری بر یک واقعیت تشدید شد ه از شدن او نیست ؟ رفتن او به لامکانی که جاودانه است و هر بار که کلمه ای از نوشته هایش احضار می شود اوست که واقعیت می یابد و نیست می شود !

و چه میراث گرانبهایی است بودریار برای ما : "آمریکا" ، "در سایه ی اکثریت های خاموش" ، "فوکو را فراموش کن - بودریار را فراموش کن" و....

احضار واقعیت او در پس نیستی /شدن او به جهانی تازه یادمان می اندازد جهان ما چقدر پیرتر شده .جهانی که دیگر توان حفظ متفکرین اش را روی خاک خود ندارد.

 مرثیه ی دوم

رسول ملاقلی پور با شتاب ، تند و عاصی و ناگهانی از نفس می افتد . مرگ کارگردان باور کردنی نیست. مرگ خدا/انسانی که در فیلم هایش بارها هزاران نفر را آفریده و نابود کرده است . مرگ انسانی که با دست ساخته هایش ، روح محتضر تماشاگران اش را به سفر های دور و دراز برده است. آن هم در سالن تاریکی به وسعت جادوی سینما. حالا سینما رسول ملاقلی پور ندارد . همچون لحظه ای عاصی آوار آگاهی ی مرگ بر سر ما فرود می آید.

آقای کارگردان نه در جعبه ای چوبی و تاریک ، در پارچه ای سفید و کافورینه به خواب ابدی رفته است تا واقعیت تمام زندگی اش به فراواقعیت فیلم هایش نقل مکان کند . او نیز زیر همان خاکی خواهد خفت که بودریار آرام گرفته . و چه ترکیب غریبی است این نزدیکی خفتن فیلسوف وانموده و مرد عاصی تشدید کننده ی واقعیت . دوربین ملاقلی پور به پاره ای از جاودانگی بدل گشته و فیلم هایش در پس نیستی واقعی شان دوباره و هزارباره به ترسیم واقعیت ذهن او می نشینند . و اقای کارگردان از نیست شدگی به شدنی می رسد که همواره در حال تکرار و تکثیر است . فیلم های او حالا دیگر همچون پیکره هایی جان یافته به تماشای احضار روح خالق/خدا/کارگردانشان می نگرند .

و این مرثیه ای است برای دلتنگی . برای تمام لحظات بی پایانی که در تماشای سفر به چزابه ، هیوا ، مزرعه پدری ، نجات یافتگان و نسل سوخته گذشت.اوقات خوش ناخوش از تلخی جنگ و زیستن در سرزمین تلخ کام تلخی ها . و تلخ و شوریده و غمناک به سوک رسول ملاقلی پور ... برای سینمایی که برای سرزمینی که هیچگاه در پس از دست دادن هایش به دست نیاورده و جای خالی تمام آدم هایش به وحشتمان می اندازد . روح شان شاد

ژان بودریار ۱۹۲۹/۲۰۰۷ ؛ رسول ملاقلی پور ۱۳۳۴/۱۳۸۵

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 10:48 توسط امین عظیمی |

نگاهی به نمایش "حیاط خلوت" نوشته و کار چیستا یثربی ؛ سالن سایه ، بهمن و اسفند 1385

اگر برای دیدن نمایش می روید پاپ کورن یادتان نرود !

امین عظیمی

 

 سالهای پایانی دهه ی 80 میلادی برای کسانی که تلاش داشتند با مرز زدایی از هنر ، فرهنگ و جامعه  ، الگوهای برآمده از فرهنگ عامه(pupular culture) را بر ترک تازی های چندصدساله ی هنر والا  بشورانند ، روزگار فراموش ناشدنی ای بود . رسانه ها چنان بر عوام گرایی اصرار ورزیدند که گویی راه سروری بر جریانهای هنری اصیل و مُبدع جز مسخرگی و هجو دستاوردهای مطلق گرایانه ی مدرنیسم نبود.  تلویزیون ، عجیب ترین فرزند این نگاه به یکباره جانی تازه گرفت و برای پیشبرد پروژه ای که بعدها به پست مدرنیسم شهرت یافت چنان بی رحمانه به جان فراروایت هایی از قبیل دین ، علم ، سیاست، هنر و ... افتاد که از پس آن تنها ملغمه ای غریب و بیشتر خنده آور باقی ماند. ترکیب تلویزیون و مخاطبی که در حال جویدن "پاپ کورن" بود به نمود آئینی این سروری مصرف گرایانه و در عین حال اشباع شده از وجود رسانه ها بدل شد و در شعبات متفاوت و گاه متناقضی این پروژه را هدایت کرد. گالری های هنرهای جدید ، سالن های رقص ، اپرا ، موزه ها ، کنسرت های موسیقی کلاسیک ، میادین اسب دوانی ، تئاتر ، سینما و هر جایی را که فکرش را بکنید جولانگاه عده ای رسواگر شد که در برابر هر مطلق انگاری روشنفکرانه ای پوزخندی جاه طلبانه می زدند و همه چیز را آنگونه که دوست داشتند به نفع خود مصادره می کردند. و تازه این مخاطبان سرخوش بودند که خوردن و آشامیدن را در حال شنیدن قطعه ای شورانگیز از سمفونی شماره 9 بتهوون به هر کار دیگری ترجیح می دادند. رسانه ی تلویزیون به دلیل ماهیت فراگیرش بیش از هر مدیوم دیگری از این جریان تاثیر پذیرفت و بر آن تاثیر گذاشت . در نقطه ی مقابل آن تئاتر قرار داشت که گرچه از درون توسط نیروهای شر و شور پست مدرن تصور کنید جوانهای کله خراب شاهکار استنلی کوبریک ، پرتقال کوکی را که به هیچ چیز رحم نمی کردند و حالا به جای خشونت ، مسخرگی را به عنوان یک اصل مورد توجه قرار داده باشند- مورد تهاجم قرار گرفته بود اما ذات هجوآلود و مسخره ی پست مدرنیسم کمتر توانست آن را دچار دگرگونی بنیادی کند .آرمان پست مدرن ها در تئاتر آن بود که تماشاگران اش از هر دسته و گروه اجتماعی بتوانند در حین دیدن اثری نمایشی راحت روی صندلی هایشان لم بدهند و صدای جویدن پاپ کورن و خنده های مستانه شان ستون های تئاتر هایی را که هنوز از طنین افکنی مونولوگ "بودن یا نبودن" هملت حالتی روحانی به خود گرفته بود دچار فروپاشی ارزشی- عرفی کنند .    

نمایش "حیاط خلوت" در هر نسبت و ساختاری که آفریده شده باشد یادآور چنین رویکردی است .تلاش برای رسمیت دادن به پاپ کورن در سالن تئاتر و در معنایی عمیق تر ، تقلیل و حذف لایه های معنادار نشانه ها در تئاتر برای رسیدن به سطحی که تماشاگر تفاوتی میان آیتم های طنز تلویزیونی و نمایش صحنه ای نکند.

 

حیاط خلوت ِ یک نمایش خوشمزه

ماده المواد عصر پست مدرن یعنی فرهنگ عامه آنچنان که "دومینیک استریناتی" نقل می کند چیزی است که در یک مجموعه از بدایع ساخت بشر که به طور عمومی در دسترس هستند ، همچون فیلم ، نوار ، موسیقی ،پوشاک ،برنامه های تلویزیونی ، وسائط حمل و نقل و...وجود دارد .(استریناتی،1384: 18) یعنی تمام آن چیزهایی که می توان مولفه هایی برای شناخت و برقراری ارتباط با مردمان آن جامعه از آن استخراج کرد . تئاتر در این نسبت همواره در مرتبه ای والا قرار داشته است  و این روشنفکران بودند که همواره نگاهی شیفته وارانه به امکانات استعاری و زیبایی شناسانه ی آن برای بیان دغدغه های اجتماعی و هنری شان داشته اند . اما تاثیر گریز ناپذیر تئاتر نیز از کودتای پوپولیستی پست مدرنیسم خودش را در دوری از  ریشه های فلسفی و انتقاد صریح اجتماعی نمایش ها بروز داد . تئاتری که تلاش داشت در وهله ی نخست با سطحی ترین ابزار ممکن تماشاگرانش را سرگرم کند ، آنها را بخنداند و دست آخر پیام های اخلاقی اش را در بیرونی ترین شکل به خورد تماشاگر بدهد . این امر بدان معنا نیست که پست مدرن ها جهدی بر سطحی بودن داشتند بلکه آنها تلاش می کردند تصاویر و علائم را به خاطر خودشان مصرف کنند و به فایده و ارزش ها ی عمیقی که ممکن بود در آنها جریان داشته باشد توجهی نداشتند. (استریناتی،1384)فرهنگ عامه پر از عناصر سهل الهضمی بود که می توانست آبشخور چنین جریانی باشد و چه هوشمندانه که چنین مضامینی را در پوشش هجو و مسخرگی بیان کنیم .مسائل زناشویی ، ملال خاطر عشاق وامانده و.... و هر موضوعی که تا پیش از آن در آثار نویسندگانی اگر خواهیم انواع وطنی اش را مثال بزنیم- چون "فهیمه رحیمی" و "ر.اعتمادی" اصل بود به چنین تئاتری راه یافت.

در دو سال اخیر اندک اندک از تسلط این رویکرد در جهان هنر کاسته شد اما همچون دیگر الگوها راه خودش را به عنوان امکانی برای نگریستن و تبیین جهان حفظ کرد و نمایش "حیاط خلوت" را می توان شیفتگی یک نویسنده و کارگردان ایرانی به چنین امکان اجرایی دانست حتی اگر او به هر زبانی این نسبت را منکر شود .

در نمایش "حیاط خلوت" تلاش می شود  با ترکیب 5 بخش روایی کوتاه به نوعی کولاژ روایی دست یافت که در هریک بی آنکه با موضوعی جدی و عمیق روبرو باشیم ،  بخندیم ، متاثر شویم و کمتر به فکر فرو برویم. در ساختار هریک از این روایت ها سطحی بودن و در عین حال اشارات بیرونی یک اصل اساسی است . تماشاگر هیچگاه با دستگاه پیچیده ی نشانگانی روبرو نیست بلکه در دنیایی فانتزی گون فرصت این را یافته است که موضوعات و ماجراهای پاورقی گون نشریات زرد را به شکل زنده ، روی صحنه ببیند . سروری الگوهای برآمده از فرهنگ عامه در نمایش حیاط خلوت همه چیز را بیش از پیش به قطعات نمایشی برنامه ی خانواده در شبکه های تلویزیون ایران شبیه می کند که حالا اینجا با اتکا به محدودیت های رهایی بخش تئاتر ، زبان طنازانه تری یافته است . در بخش اول ماجرای راننده ی تنها و زنی که برای رفتن به عروسی دوستش لباس قرضی به تن کرده روایت می شود که فرجام اش به شکل غریبی هم در جریان ایده و هم اجرا یادآور بخش اول نمایش "خشم و هیاهوی" مهرداد رایانی مخصوص است . ماجرای مردی که پیرزنی را در اتوبوس خفه کرده بود و اصرار داشت که این کار را نکرده و تنها کمی گلوی پیرزن را فشار داده است . در اینجا نیز راننده پایین شهری ( کثیف و بد بو ؟! ) زنی را که شبیه بالاشهری ها لباس پوشیده و خوشبوست سوار ماشین اش می کند و او را اتفاقی یا عمدی ( باور کنید فرقی نمی کند !) خفه می کند !

در این بخش است که تنهایی مرد راننده و دلایلی همچون بسته بودن سینما در آخر شب ، تمام شدن غذای رستوران و در پس تمام آنها نبود امکانی برای از بین بردن طبقات اجتماعی باعث می شود او زن را سوار کند و بکشدش . ملغمه ای که با اتکا به امکانات راوی اول شخص و رو به تماشاگران روایت می شود و بیش از هر عنصر دیگری بر این اصرار دارد که در حیاط خلوت به دنبال هیچ نشانه ای برای اندیشیدن نگردید . شما برای دقایقی به سالن این نمایش آمده اید که تنها سرگرم باشید و پاپ کورن تان را بالا بیاندازید !

در بخش دوم نمایش راننده ی دیگری پیرزنی را که کنار خیابان وامانده ، سوار می کند . پیرزن ناظم دوران تحصیل راننده است. زنی مستبد که پسر بارها از او کتک خورده است . به شکلی سطحی و بیرونی و در عین حال فشرده و بامزه !!! ماجرای تنبیه های پسر توسط ناظم اش تصویر می شود و بی آنکه قرار باشد تماشاگر آموزه ای اخلاقی و انتقادی دریافت کند در برابر تصاویری که از مقابل اش جان گرفته قرار می گیرد.

در بخش سوم که تفاوتهایی از لحاظ موضوعی با دیگر بخش ها دارد ،  زنی روستایی که با نوشتن اولین رمان اش برنده ی کتاب سال شده پشت میکروفن می آید و ماجرای نوشتن اتفاقی رمان اش را برای حضار بازگو می کند . چیستا یثربی در این بخش تلاش می کند گوشه کنایه هایی به روند برگزاری مسابقات ادبی و برندگان کتابهای سال بزند . گوشه کنایه هایی که گاه نامی چون "زویا پیرزاد" را به ذهن مخاطب می آورد . اما باز هم عنصر خنده آور بودن که در بستر نگاهی هجو آلود جریان یافته علاوه بر آنکه این بخش را به عنوان تکه ای جدا از دیگر بخش ها مطرح می کند بیشتر به یادداشتی وبلاگی شبیه می شود که تلاش دارد با زبانی طنز آلود جایزه دهنده و جایزه گیرندگان مسابقات ادبی را مسخره کند . البته این مسخره کردن یکی از نمودهای جدی پست مدرنیستی در هنر و ادبیات است . آنقدر که گاه نویسندگان و هنرمندانی که آثارشان در این دسته بندی قرار می گیرد خودشان را نیز که شیفته ی شرکت در مسابقات ادبی و کتاب سال هستند نیز به سخره می گیرند تا با رد هرگونه مطلق گرایی ارزشی در پس دید فراتاریخی شان همه چیز را به بازی گرفته باشند و طرفه آنکه در این میان هرچه خالقان اثر تلاش کنند جدی تر باشند خنده دار تر به نظر می رسند .این هم از ویژگی های غریب پست مدرن هاست !

در بخش چهارم تماشاگر بیش از هرچیز شیفته ی امکانی می شود که روی صحنه مورد استفاده قرار گرفته است . اما برای درک گسترده تر این بخش نیاز به توضیحاتی مقدماتی داریم : "سامان مقدم" یکی از کارگردانان خوش ذوق و جوان سینمای ایران است . سامان مقدم فیلم های موفقی همچون مکس ، پارتی و کافه ستاره را در کارنامه اش دارد . او در کافه ستاره که فیلمی مبتنی بر خطوط چندگانه ی روایی است ماجرای پیردختری را روایت می کند که پولدار است و از آنجایی که در تب تجرد می سوزد روزی که یکی از دوستان فالی برای او می گیرد و نام خسرو را به زبان می رود ، باعث می شود وجود این زن  - که رویا تیموریان به زیبایی نقش اش را ایفا کرده - به جوش و خروش بیافتد و پسر جوانی به نام خسرو را که در محل ول می چرخد به بهانه ی درست کردن دیش ماهواره به منزل اش دعوت می کند . کسانی که این فیلم را دیده اند می دانند که این عشق هیچگاه به فرجام نمی رسد . اما خانم یثربی در نمایش "حیاط خلوت" تلاش کرده است این عشق را به فرجامی برساند که کم از بار تراژیک فیلم سامان مقدم ندارد . در بخش چهارم نمایش حیاط خلوت هیچ اشاره ی مستقیمی به فیلم سامان مقدم و روابط آدم هایش نمی شود اما از آنجا که پست مدرن ها برای نقل قول آوردن و هر نوع استفاده ای از آثار دیگر هیچگاه از کسی یا چیزی اجازه نمی گیرند و هر طور که دلشان بخواهد از آثار دیگر استفاده می کنند در برابر ماجرای زن سن و سال داری قرار می گیریم که همراه پسر جوانی_ تازه شوهرش !_ در حال رفتن به ماه عسل هستند. این در حالی است که صندلی های پشتی ماشین پر از دیش ماهواره است . در جایی پسر جوان از ماشین پیاده و گویی دچار حمله ی صرع می شود . زن مسن تازه در می یابد چه کلاهی سرش رفته ، درست است که با پسر جوان ازدواج کرده اما خوب با بیماری اش چه کند ؟

یثربی با این کار علاوه بر آنکه پایانی متفاوت بر خط سیر روایی فیلم کافه ستاره می افزاید این خوانش مختص آن دسته از تماشاگران کنجکاوی است که اصرار دارند این دو اثر با هم ارتباط دارند !!! وگرنه می توان با یک انکار ساده جریان ارتباط نمایش حیاط خلوت و فیلم سامان مقدم را رد کرد اما پست مدرن ها علاقه ی عجیبی به خوانش های متفوت و گاه متناقض از آثارشان بروز داده اند - نوعی تذکر و آموزش را به زنان پا به سن گذاشته ی مجرد در مورد ازدواج با پسرهای جوان می دهد . پست مدرن ها اعتقاد دارند آموزش باید به مستقیم ترین شکل و بی واسطه ترین شکل آن اتفاق بیافتاد. هرنوع ابهام ، پیچیدگی و استعاره سازی ممنوع است .

در بخش آخر نمایش - تکه ی پنجم- نیز که ماجرایش در یک کافی شاپ می گذرد دو زن و یک مرد که در انتها در می یابیم در مورد هویت خودشان دچار مشکل هستند مثلثی عشقی را به تصویر می کشند که همچون دیگر بخش های این نمایش هیچ عمق روانکاوانه یا انتقادی ندارد .

"حیاط خلوت" در ژانر کمدی قرار نمی گیرد اما نمایشی مفرح است که این مفرح بودن را در طراحی صحنه ی لادن سیدکنعانی نیز می توان شاهد بود . او با به کار بردن ترکیبی فانتزی از رنگ ها در صحنه و نیز به تقلیل رساندن اشیا تلاش می کند از هرگونه نمادسازی دوری کند و به شکلی بیرونی روحیه ی متن و اجرا را برای رسیدن به فضای مطلوب کارگردان یاری رسان باشد. بازی ها نیز در این ترکیب آنچنان که انتظار می رود بیرونی ، اغلب اغراق شده و فاقد هویت زیبایی شناسانه ی اصیلی است . پست مدرن ها همواره تلاش می کنند از اصالت دوری کنند و جعلی باشند !

تماشاگر در هنگام تماشای نمایش حیاط خلوت لبخند می زند و گاه به مرز خندیدن نیز نزدیک می شود و این چه خوشبختی بزرگی است که  می شود با خیال راحت قبل از رفتن به سالن نمایش یک یا چند بسته پاپ کورن تهیه کرد ، بی خیال روی صندلی لم داد و خوش بود . و مطمئن بود این اعمال چیزی جز باور کردن همان تلاشی نیست که روی صحنه در حال انجام شدن است .

 

َشق ِ دیگر

حالا بیایید تصور کنیم گروه اجرایی نمایش حیاط خلوت به هیچ وجه اطلاع و علاقه ای به  پست مدرنیسم ، فرهنگ عامه ، پوپولیسم و عوام انگیزی ، ارتباطات بینامتنی ، فرامتنی ، زیرمتنی و... ندارند و هدف شان تولید نمایشی مستقل از هر نوع ایسمی بوده است . باز هم در چنین شرایطی آنها اقدامی مبارک را صورت داده اند و نمایشی مفرح را خلق کرده اند که برای شادی و سرگرمی تماشگر آنقدر ارزش قائلند که مطلقا ً تلاش دارند تا آنجا که ممکن است از طرح مسائل جدی اجتماعی ، نقد و واکاوی ، طرح رویکردهای تازه برای حل مشکلات و اساساً هر مسئله ی تفکر برانگیزی دوری کنند و زمینه را برای خلاص بودن تماشاگر در سالن نمایش فراهم آورند . در چنین شرایطی نیز پاپ کورن حرف اول و آخر را می زند و می تواند بر خوشمزگی های چنین اجرایی بیافزاید. اگر این امر را به عنوان شق ِ ممکن دیگر این اجرا در نظر آوریم بازهم مشکلی پیش نخواهد آمد. باور کنید .

منابع :

- استریناتی ، دومینیک (1384) . مقدمه ای بر نظریه های فرهنگ عامه . ترجمه ی ثریا پاک نظر . نشر گام نو ، تهران

-  و

       

+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 9:40 توسط امین عظیمی |