پیرامون پوستر79مین دوره مراسم اسکار

پوستر هفتاد و نهمین مراسم اسکار که در فوریه آینده برگزار میشود به نمایش درآمد و نکته جالب در طراحی آن، درج جملاتی در سرتاسر پس زمینه آن است. دیالوگهای مشهور و خاطره انگیزی از فیلمهای مشهور 70 سال گذشته که جزو زبان محاورهای مردم شدهاند در پس زمینه تصویر مجسمه اسکار آورده شده است.سید جنیس، رییس آکادمی علوم و هنرهای تصویری با طنز درباره ایده دیالوگهای فیلم در پس زمینه پوستر میگوید: «چیزی که ما داریم عدم موفقیت در برقراری ارتباطهایمان است. ما آن را به شکل درشت میبینیم و با خودمان میگوییم "یک فکری توش هست" بله، این یکی زورش زیاد است»
او ادامه میدهد «اینها دیالوگهای فراموش نشدنیای هستند که در صحبتهای روزمره، ملاقاتها، مهمانیها یا قدمزنی در خیابان میشنوید. اینها آرام به افکار ما وارد شدهاند و راه مختصرتری برای بیان حسهایمان ایجاد کردهاند. اگر یک تصویر ارزش هزاران کلمه را داشته باشد در عوض هر یک از این دیالوگها حداقل ارزش 500 کلمه را دارند. طراحان ابتدا فقط میخواستند دیالوگهایی از فیلمهای اسکاری را بگذارند اما بعدها این ایده را به فیلمهای نامزد اسکار گسترش دادند.» با این وجود همه دیالوگها بجز یکی از فیلمهای نامزد جایزه اسکار از سال 1936 تا 2005 انتخاب شده است.
جنیس درباره دیالوگ مشهور پدرخوانده میگوید: «و یقینا ما باید احتمالا پرکاربردترین دیالوگ یک فیلم را اضافه میکردیم "میخوام پیشنهادی بهش بکنم که نتونه رد کنه"»
طراحی و اجرای پوستر توسط آژانس تبلیغاتی لوسآنجلس TBWA Chiat-Day انجام شده و عکاس مجسمه اسکار آلبرت واتسون بودهاست. پوستر روی کاغذ بسیار مرغوب قابل بازگشت به طبیعت و در ابعاد 27 در 40 چاپ شده است و دارای زمینهای سیاه و دیالوگهای فیلم به رنگ طلایی متالیک است که فونت هر دیالوگ با حال و هوای فیلم منطبق شده است.جنیس میگوید: «آکادمی قصد دارد پوسترها را برای نویسندگان زنده این دیالوگها بفرستد. این راه خوبی برای تشکر کردن از آنها است.»
نزدیک 65000 پوستر در تمام دنیا پخش خواهد شد و از طریق وب سایت آکادمی هم قابل خریداری خواهد بود. نامزدهای کسب جوایز 79مین دوره مراسم اسکار در 23 ژانویه سال آینده معرفی شده و مراسم اعلام برندگان نهایی در جشن باشکوهی در کداک تیتر در25 فوریه برگزار خواهد شد.دیالوگهای خاطرهانگیزی که روی پوستر نوشته شده است عبارتند از:
نمیتونی ببینی که من تو رو داشته باشم؟ یه کم ویسکی بهم بده. (زیگفیلد بزرگ- 1936)
بعضی وقتا اینقدر خوشگلی که دهنم قفل میشه. (نمیتوانی این را با خودت ببری- 1938)
راستش عزیزم، من هیچ اهمیتی نمیدم. (بر باد رفته- 1939)
میکشمت، خوشگل من، و همینطور سگت رو. (جادوگر شهر از-1939)
ازت میخوام که با من ازدواج کنی، تو کوچولوی احمق. (ربکا-1940)
رزباد! (همشهری کین- 1941)
یکی حواسش به توئه بچه. (کازابلانکا- 1943)
نه، زمین گلف چیزی بجز یک اتاق بیلیارد که اومده باشه بیرون نیست. (به راه خودم میروم- 1944)
یکی خیلی زیاده و هزار دونهاش کافی نیست. (تعطیلات از دست رفته- 1945)
من هیچی ندیدم. من باید تو خونه میموندم و میفهمیدم که داره واقعا چه اتفاقی میافته. ( بهترین سالهای زندگی ما- 1946)
تو چیز زیادی نمیخوای. تو فقط یه ماه میخوای... با یه کم جعفری! ( توافق آقایان- 1947)
سستی، نام تو زن است. (از هاملت- 1948)
تو یه جوری پولها رو دور میریزی که انگار پول هستن. ( تمام مردان شاه- 1949)
خیلی خوب آقای دمیل، من برای گرفتن کلوزآپم آمادهام. ( سانست بولوار- 1950)
استلا! (اتوبوسی بهنام هوس- 1951)
خب، من چی هستم؟ من یه سرباز بدون درجهام. و اون طوری که اکثر شهروندان بهش نگاه میکنن، دو درجهای از هیچی بالاتره. (اینجا تا ابدیت- 1953)
من میتونستم کلاس داشته باشم، میتونستم برنده باشم، میتونستم یه کسی باشم، عوض یه مفتخور. چیزی که الآن هستم. (در بارانداز- 1954)
یک انگلیسی قربان هیچوقت درباره شرطبندی شوخی نمیکنه. (دور دنیا در هشتاد روز- 1956)
بازی نکردن و همهاش کار کردن از جک یک پسر خستهکننده ساخته. (پل رودخانه کوای- 1957)
این حماقت در کل تاریخ روابط بشری همتا ندارد. (جی جی- 1958)
شما میتوانید جمجمه یک مرد را بشکنید. میتوانید او را دستگیر کنید. میتوانید او را درون سیاهچال بیاندازید. اما چطور میتوانید اتفاقاتی که در حال وقوع است را کنترل کنید؟ چطور میتوانید با یک فکر بجنگید. (بن هور-1959)
وقتی که عاشق یه مرد زندار میشی، نباید خط ابرو بکشی. (آپارتمان- 1960)
بیاین تو، بیاین تو! ما گازتون نمیگیریم- تا وقتی که میدونیم شما بهترین. (داستان وست ساید- 1961)
اسیر نگیرین! اسیر نگیرین! (لارنس عربستان- 1962)
کاملا ثابت شده که مشروب زیاد آرزوهای یه مرد رو از بین میبره. حقیقتا توی یه مرد علاف این کارو میکنه. (تام جونز- 1963)
آقایان، اینجا نمیتونین بجنگین. اینجا اتاق جنگه. (دکتر استرنج لاو- 1964)
بچههای فونتراپ بازی نمیکنن. رژه میرن. (آوای موسیقی- 1965)
کاش اون بطری خالی میبود جرج! تو نمیتونی جلوی یه مشروب خوب مقاومت کنی، و نه در مورد حقوقت. (چه کسی از ویرجینیا وولف میترسد- 1966)
اونا صدام میزنن «آقای تیبز» (در گرمای شب- 1967)
چیزی که ما اینجا داریم، شکست تو ارتباطمونه. (لوک خوش دست- 1967)
درهای پوسته قرمز رو باز کن هال. (2001 یک ادیسه فضایی- 1968)
فکر میکنی به اندازه کافی دینامیت کار گذاشته بودی بوچ؟ (بوچ کسیدی و ساندانس کید- 1969)
من دارم اینجا قدم میزنم! من دارم اینجا قدم میزنم! (کابوی نیمه شب- 1969)
ما تموم مدت میخوایم کثافتو از توی اون با لگد بندازیم بیرون و میخوایم اونو ازش بیرون بیاریم بیرون مثل مدفوع از توی غاز! (پاتون- 1970)
این دویل هستش. من روی یه غورباقه نشستم. (ارتباط فرانسوی- 1971)
میخوام بهش پیشنهادی بکنم که نتونه رد کنه. (پدرخوانده- 1972)
من عاشق وقتیام که مردا پوست میاندازن. (دیوارنوشتههای آمریکایی- 1973)
خب، اگه راستشو بخوای، یه کم دروغ گفتم. (محله چینیها- 1974)
بندازش برای من رییس! من حرکت کردم! (پرواز بر فراز آشیانه فاخته- 1975)
آتیکا! آتیکا! (بعد از ظهر سگی- 1975)
من خیلی داغ کردم و نمیخوام دیگه این طوری باشم. (شبکه- 1976)
پولو دنبال کن. (تمام مردان رییس جمهور- 1976)
فورس با این قدرتش زیاد میشه! (جنگهای ستارهای- 1977)
استنلی، اینو دیدی؟ این همونه. این چیز دیگهای نیست. این همونه. از این به بعد، خودتی و خودت. (شکارچی گوزن- 1978)
وحشت. وحشت. (اینک آخرالزمان- 1979)
من یه حیوون نیستم. من یه آدمیزادم. من یه مردم. (مرد فیلنما- 1980)
میخوای برقصی؟ یا میخوای فقط اداشو در بیاری؟ (در دریاچه طلایی- 1981)
ای تی به خونه زنگ بزن. (ئی تی موجود ماورازمینی- 1982)
بهترین خلبانی که تا به حال دیدم کیه؟ خب، آآآآ، داری نگاش می کنی. (کار درست- 1983)
باد در موها! انتها در قلم! (دوران مهرورزی1983)
آیا بهش بیاعتنایی کردهام؟ آیا باهاش ازدواج کردهام؟ (شرف خانواده پریتزی- 1985)
خفه شو! خفه شو و درد بکش! درد بکش! (جوخه- 1986)
به هوش بیا! (ماهزده- 1987)
حرص خوبه. (والاستریت- 1987)
ده دقیقه تا واپنر. (مرد بارانی- 1988)
اگه بسازیش، اون میاد. (سرزمین رویاها- 1989)
اگه فراموش کنم که بهت بگم بعدا، امشب یک شب فوقالعاده دارم. (زن زیبا- 1990)
صبح بخیر کلاریس. (سکوت برهها- 1991)
تو نمیتونی حقیقت رو حس کنی. (چند مرد خوب- 1992)
حقیقت هلن همیشه جواب درسته. (فهرست شیندلر- 1993)
مامانم همیشه بهم میگفت زندگی مث یه جعبه شکلات میمونه. هیچوقت نمیدونی چی قراره گیرت بیاد. (فارست گامپ- 1994)
پولو بهم نشون بده! (جری مگوایر- 1996)
هر وقت سلام کنی منو داری. (جری مگوایر- 1996)
من سلطان جهانم! (تایتانیک- 1997)
تو کاری میکنی که من بخوام آدم بهتری باشم. (بهترین شکل ممکن- 1997)
محرمانه، در QT، و خیلی Hush-Hush (سری) (محرمانه لس آنجلس- 1997)
من یک مرده هستم و هیچ سودی هم ندارم. (شکسپیر عاشق- 1998)
اون پوسترایی رو که نوشته بود «امروز اولین روز بقیه عمرتونه» رو یادت میآد؟ خب این برای همه روزها بجز یکیش صادقه. روزی که مردی. (زیبایی آمریکایی- 1999)
اسم من گلادیاتوره. (گلادیاتور- 2000)
فردو! (ارباب حلقهها: رهروان حلقه- 2001)
زرق و برق قدیمی رو نشونشون بدین. (شیکاگو-2002)
شما هیچوقت کل یه زندگی دور نمیاندازین مگر اینکه یه کم خراب شده باشه. (سیبیسکویت- 2003)
به من چرند نگو مرد. (ری- 2004)
نه، اگه کسی مرلوت سفارش بده، من از اینجا میرم. (راههای جانبی- 2004)
کاش می دونستم که چطور تو رو ترک کنم. (کوهستان بروکبک- 2005)
میوه بر شاخه شدم
سنگ پاره در کف کودک
طلسم معجزتی مگر پناه دهد از گزند خویشتنم
چنین که دست تطاول به خود گشاده منم
سپاس از مهربانی و دل نگرانی های دوستان بهترینم
خانه ام
ابری است
خانه ام
یکسره ابری است


خیال روی تو در کارگاه دیده کشیدم
به صورت تو نگاری ، نه دیدم و نه شنیدم .
امید خواجگی ام بود ، بندگیّ ِ تو کردم !
هوای سلطنتم بود ، خدمت تو گزیدم !
شوق ِ چشمه ی نوشت چه قطره ها که فشاندم
ز لعل ِ باده فروشت چه عشوه ها که خریدم
ز غمزه بر دل تنگم چه تیرها که گشادی
ز غصه بر سر ِ کویت چه بارها که کشیدم !
اگر چه در طلبت هم عنان ِ باد ِ شمالم
به گرد ِ سَرو خِرامان ِ قامتت نرسیدم .
امید ، در شب زلفت ، به روز عمر نبستم .
طمع ، به دور دهانت ، ز کام دل ببریدم .
گناه چشم سیاه تو بود و گردن دلخواه
که من چو آهوی وحشی زآدمی برمیدم
چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نسیمی
که پرده بر دل خونین به بوی او بدریدم !
به خاک پای تو سوگند نور دیده ی حافظ ، که بی رخ ِ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم!
در خیال ِ سکوت این ظهر ِ جمعه

حالا ، سال هاست که می گذرد . سال های درشتی و بی تابی . سالهای ِ روزهای ِ از دست رفته . سال های بی قراری . چقدر مانده است از این سال ها . چند روز . چند ساعت دیگر .....؟
حالا که در این ثانیه بی خیال تمام آیینه ها به دنبال تصویر خودم در این شهر می گردم ؛ شهری که مرا در خودش ، در تاریک ترین و پرهیاهوترین خیابان هایش بزرگ کرد . شهری که شب ها بالای سرم ایستاده و هنوز از لابلای دستهای زمخت اش می توانم چند ستاره را ببینم . ستاره هایی که هر روز مرا به خیابانی می کشانند . حالا آهسته آهسته قدم برمی دارم و در حاشیه ی سایه ای که افتاده روی این خیابان به تصویر مردی فکر می کنم که آهسته آهسته در من بزرگ می شود و جای خیال های تمام کودکی ام را می گیرد . راستی به لحظه ای که دیگر در گذشته نیستی فکر کرده ای ؟ زمان تو را روفته با خیالی خوش ؛ به فردایی پیوند داده که روبرویت ایستاده است. باور نمی کنی که 24 بهار و پاییز و زمستان را دیده ای . تابستان ها که حسابش جداست . از بچگی همینطور بود . عاشق روز بودم و تابستان . شبها برایم پر از معماهای ترسناک بود و پاییز ، فصل قید و بند طولانی ی مدرسه تا شاید روزی سفیدی برف ٬دست مدرسه را از شانه های من جدا کند و بعدترها که عید بود . روز نو که تا سیزده اش می شد کودکی کرد و باز از فردایش مرد شد و درس خواند و رها نبود ........
حالا انگار که سالهاست تمامش را به رویاهایم پیوند داده ام . رویاهایی که از کودکی من جان می گیرند و هنوز در آستانه ی 25 سالگی ی مردانه ام خیال می کنم جزئی از آن دنیایم .
حالا عاشق شب ها هستم . شب های شهر من . شب های شهری که با تمام سیاهی هایش دوستش دارم . تهران من . تهرانی که در تمام خیابانها و کوچه هایش جریان دارم . در میان تمام جوی هایش . میان تمام ساختمانهای خاکستری اش و درخت های جنگل سیمانی اش . میان تمام چیزهایی که با آنها باور می کنم زندگی کرده ام . در تمام این سالها و با تمام آدم ها و ماشین ها و خانه ها و زخم ها و لب خند ها زندگی کرده ام . حالا شب که می شود دلم می خواهد رها شوم در پیاده روهای خالی ای که جان می گیرد تصویر کودکی و نوجوانی و شاید کهنسالی و فردایی که هنوز برنخاسته است برای من .
پاییز و زمستان ؛ دوستان ساکت و بی ادعای من که آرام همه جا را می خشکانند و سفید پوش می کنند . درست مثل فصل پایانی ی انتظار آدمی برای نبودن . نیست شدن . وقتی که تمام کوشش ها و خیال ها و رویاها خاموش می شوند و تمام اش یک خط صاف ممتد است از تمام قدم های ایستاده ....
حالا عاشق شب و پاییزم ، عاشق زندگی و سایه ای که مرا به زمین پیوند می دهد . انگار قدر زندگی را باید در سایه هایی پیدا کنی که همیشه پشت سرت حتی در برابر چراغی رومیزی افتاده است . تصویری که از تو حک می شود . سایه ای که از ستون وجود تو روی زمین آرام می گیرد . سایه ای انعطاف پذیر و معلوم که جایش را پر می کند در هر دیواره و هره ای . چه فرق می کند کدام زمین . مهم آن است که در لحظه ثبت می شوی .
حالا احساس می کنم باید عاشق بود . باید آرام و بی انتها عاشق بود و برای ادامه ی این سالهای بی شماره ، زندگی کرد . حالا شب و پاییز را عاشقانه می پرستم . لحظاتی که احساس می کنم روح من در آنها منبسط می شود .
اگر بشود عاشق بود . یک بار دیگر اگر بشود باور کرد که عاشق باشم ، که کسی را بیشتر از جانم دوست داشته باشم .
زندگی خواهم کرد
زندگی
زندگی .
نگاهی به "باد بر فراز مرغزار می وزد" ساخته کن لوچ "، برنده نخل طلای جشنواره کن2006
قابیل: برادر انقلابی تو !
امین عظیمی
هیچ کس باورش نمی شد هیئت داورانی که "ونگ کار وای" کارگردان صاحب سبک هنگ کنگی - که در دهه ی اخیر با فیلم های خلاقانه اش در حیطه ی روایت های تجربی و امکانات تصویری برای خودش شهرتی قابل توجه دست و پا کرده- به "کن لوچ" و سینمای آزادی خواهانه اش روی خوش نشان دهد و نخل طلا را این بار در دستان پیرمرد بگذارد . حضور فیلمی همچون "بابل" ( الخاندرو گونزالز ایناریتو ) که با بازی های سبکی و فرمی اش ، "21 گرم" و "عشق سگی" ( دیگر آثار این کارگردان مکزیکی) را از چشم تماشاگران این نوع فیلم ها انداخته ،تردیدها را در مورد نخل طلا و تصاحبش توسط "ایناریتو" بی اثر کرد . اما هنگامی که نخل طلا بر سینه ی پیرمرد 70 ساله چسبید ، کارگرها و تمام آزادی خواه هایی که در تمام این سالها با اشتیاق مجذوب سینمای ساده و انسانی لوچ شده بودند هورا کشیدند . "لوچ" 70 ساله هنوز هم مثل یک جوان پر شر و شور و انقلابی پای ثابت تمام دعواهایی است که یک طرف آن را قدرتهای امپریالیستی تشکیل داده اند . برای او آزادی خواهی همان ضرورتی است که "پیتر شومان" – بنیانگذار تئاتر نان و عروسک در دهه ی 70 .م - در تئاتر آن را می جست : یک ضرورت است ، چیزی شبیه نان برای زندگی ! او همیشه با فیلم هایش پدرخوانده های آشکار و پنهان نظام سرمایه داری را آزار داده است و حالا در آخرین فیلم اش با بازخوانی مبارزات ارتش جمهوری خواه ایرلند در برابر متجاوزین انگلیسی در سالهای آغازین قرن بیستم ، تلاش می کند یادمان بیاورد استعمارگری ای که در رگ و پی تمدن بریتانیایی جریان دارد چیزی نیست که حالا حالا ها بتوان اثرات آن را از تارک تاریخ پاک کرد یا به دست فراموشی سپرد !
فارغ از آنکه بتوان سیاست های جشنواره کن و حتی بازه ی زمانی تولید و عرضه ی فیلم در روزهایی که انگلیسی ها در باتلاق عراق هر لحظه بیشتر فرو می روند و پس بودن اوضاع "تونی بلر" و رفقایش در کشورشان را در موفقیت آن موثر دانست ، این ارزش های روایی و سبکی در فیلم لوچ است که تماشاگران و منتقدین را به یک اندازه راضی می کند . روایت ساده و تراژیک فیلم باز هم این ایده را در ذهن مان پر رنگ می کند که یک فیلم قدرتمند هیچگاه نیاز به پیچیدگی های سبکی و فرمی ندارد ؛ چراکه سینما آنفدر هنر وسیع و دامنه داری است که برای تمامی انواع و رویکردها جای بروز دارد و اتفاقا ًً تماشای " باد بر مرغزارها می وزد " علاوه بر نوعی نوستالژی ای که در مورد ژانر فیلم های "چریکی و مبارزات زیرزمینی ِ آزادی خواهانه" در تماشاگران اش ایجاد می کند این نکته را به اثبات می رساند که سروری رویکردهای تجربی روایی در سینمای معاصر هیچگاه نمی تواند جای آثار درخشانی چون فیلم لوچ را تنگ کند . اثری که بر پایه ی نمایش آزادی خواهی و رهایی مردمان یک سرزمین تصویری تاثیرگذار و تلخ را به نمایش می گذارد ؛ و چه خوشبختی بزرگی که اندک زمانی پس از دریافت نخل طلای کن ، این فیلم سر از سالن های سینمای ایران در آورده و در سانس های آخر شب طالبان زیادی را به سالن های گرم و نرم می کشاند .

ماجرای این فیلم به ایرلند و سالهای دهه ی 1920 باز می گردد . چریک های ارتش جمهوری خواه ایرلند در برابر آزار و اذیت های متجاوزان انگلیسی مبارزاتی را شکل می دهند . در این بین "دمین" پزشک جوانی است که برادرش "تدی" رهبری یکی از این شاخه های مبارزاتی ایرلندی ها در شهری کوچک بر عهده دارد . "دمین" که در ابتدا موضعی بی طرفانه در برابر انگلیسی ها دارد هنگامی که شاهد مرگ یکی از عزیزترین دوستانش - تنها به این دلیل که خواسته نامش را به زبان محلی به یکی از نیروهای انگلیسی بگوید - می شود به اعضای گروه برادرش می پیوندد و در اندک زمانی به خاطر اعتقادات و مرام آزادی خواهانه اش به قاتلی قسی القلب علیه دشمنان و خائنان بدل می شود . اندکی بعد اوضاع عوض می شود و انگلیس ها پیمانی رندانه را در مورد خروج از ایرلند امضا می کنند و سبب بروز تفرقه میان نیروهای مبارز ایرلندی و درنهایت جنگ داخلی در ایرلند می شود . سرانجام این اختلاف ، پیوستن"دمین" به گروه مخالفین پیمان صلح ایرلند و انگلیس و قرارگرفتن در برابر برادرش "تدی" است که حالا جز نیروهای دولت آزاد و موافقان پیمان شده است .
در پایان فیلم در حالی که "تدی" می گرید دستور تیراندازی را به جوخه ی اعدامی می دهد که گلوله های ایرلندی اش ، گوشت و پوست برادرش "دمین" ، یک ایرلندی آزادی خواه را پاره پاره می کند .
تراژدی سوزناک "کن لوچ" که نوعی روایت قابیل گون را این بار در بطن یک انقلاب بازگو می کند بیش از آنکه تماشاگران اش را به قضاوت وادارد آنها را در هاله ای از غم و ناباوری قرار می دهد . اگر "تدی" فرمان اعدام برادری را صادر می کند که در نخستین مرتبه ی گرفتار شدنشان جان اش را برای او به خطر انداخته بود ، حالا مبنای او ارزش هایی است که فراتر از هر نسبت خونی او را وادار به واکنش می کند . او به قابیلی اجتماعی شده مبدل گردیده است . کسی که آرمان های نظامی سیاسی و ایدئولوژیک ، او را در برابر برادرش قرار داده است . نمود این واژگونی را در ارزش هایی که در پس هر انقلاب فرزندان راستین خود را هدف قرار می دهد قابل مشاهده است . پدیداری که این جمله ی مشهور "آگوس کنت" را به یادمان می آورد : " انقلاب فرزندان خود را می خورد " . اگر "دمین" همچون بسیاری از دیگر هموطنان اش بی توجه به بی عدالتی و ظلمی که به مردمان سرزمین اش روا داشته می شد به دنبال حرفه پزشکی می رفت هیچگاه قربانی چنین تراژدی تلخی نمی شد . بویژه که "لوچ" شخصیت او را به گونه ای پرداخته است که مسیر دگردیسی او از روشنفکری آزادی خواه تا یک چریک اسلحه به دست مبنایی جز ضرورت های ناگزیر فعالیتهای آزادی خواهانه نداشته است . این سیر تماشاگر را در لحظاتی به یاد مسیری می اندازد که عزیز دردانه ی شیک پوش "دن کورلئونه" در فیلم پدرخوانده1 ( فرانسیس فورد کاپولا ) طی کرد . اگر در آنجا انگیزه انتقام از کسانی که "دن کورلئونه" را هدف قرار داده بودند پسرش مایکل ( ال پاچینو ) را واداشت که قید پلیس شدن را بزند و مبدل به پدرخوانده ای نوین شود ، در فیلم "لوچ" نیز "دمین" با انتخاب پیوستن به ارتش جمهوری خواه ایرلند وظیفه شناسانه مرگ را به جان می خرد . و در انتها نیز این تحلیل جدید در شرایط جدید است که او را یکسره به گام مرگ می فرستد .
"پل لاورتی" فيلمنامه نويس اسکاتلندی این فیلم که حالا مدتی است پای ثابت کارهای "لوچ" شده و تا به امروز فیلم نامه های "نام من جو است"، "نان و گل های سرخ"، "يک بوسه عاشقانه"، "بليت"(فيلمی اپيزوديک که کن لوچ آن را همراه عباس کيارستمی و ارمانو اولمی ساخته است) به رشته تحریر در آورده است به زیبایی جزئیات تاریخی این مبارزات را وارد بدنه ی روایت خویش کرده است تا تلخی و احتضار روزهای مبارزات مردمان ایرلند را در برابر انگلیسی های ددمنش به خوبی نشان دهد .
" باد بر فرار مرغزارها می وزد " یک شاهکار بی بدیل سینمایی نیست ، امااثری خوش ساخت و برجسته است که از دیدن آن پشیمان نمی شوید .
کن لوچ