درباره ی " رز ارغوانی قاهره "ساخته ی ماندگار حضرت " وودی آلن "
رویایی که سینماست
اگر شما هم با من هم عقیده باشید که وودی آلن یکی از نوابغ همیشه انکارناپذیر سینماست ، تماشای یکی از آثار ماندگارش در دهه ی 80 همونقدر می تونه برای شما دلنشین باشه که همراه وودی آلن توی یه کافه کهنه و قدیمی بروکلینی بشینین و از ته دل به شوخی های با نمک اش بخندین !
وودی آلن " رز ارغوانی قاهره " رو سال 1984 ساخت . یکسال بعد این فیلم 84 دقیقه ای جایزه بهترین فیلمنامه ارژینال و بهترین فیلمو از جشنواره اسکار که اون موقع ها تا این حد سیاسی و روشنفکر نما نشده بود به دست آورد .
من نمی خوام اینجا داستان فیلمو تعریف کنم – واقعا ً گرفتن فرصت تماشای فیلم به هر شکلی که باشه منصفانه نیست – اما سعی می کنم هرچند کوتاه و مختصر به ارزشهای این فیلم و سینمای غبطه برانگیز آلن اشاره کنم .
سینمای وودی آلن یه سینمای سالم ، رو پا و سرحاله که بیشتر از هر چیزی زمینه ای برای بروز خلاقیت نبوغ آمیز ِ اندیشه هایی درباره روابط زن و مرد ، عشق ، رویا و مرگه . وودی آلن آدم بامزه ای یه که در نهایت خودخواهی ، رویاها ، زندگی خصوصی و حتی تردیدهای اخلاقی شو به ما نشون می ده و انقدر خوب و روون این کارو می کنه که احساس می کنی این آدمو سالهای ساله که می شناسی . البته تداوم فعالیت او در عرصه ی فیلم سازی که از سال 1969 تا امروز حداقل سالی یک بار اثری و خلق کرده و توی اغلب کارهاش زندگی و رویاهای شخصی خودشو روی پرده آورده بیشتر این احساسو تقویت می کنه .
"رز ارغوانی قاهره" محصول سالهای طلایی ایه که با فیلمهای خواب آلود (1973) ، عشق و مرگ ( 1975) و شاهکار مسلم تاریخ سینما "آنی هال" (1977) شروع شد . آلن در این دوره از کارهاش به تلفیق موثری از دغدغه های طنز آمیز و در عین حال گرایشهای " برگمانی " اش رسید و سعی کرد با تعمق هرچه بیشتر در لایه های طنز آمیز فرهنگ "امریکایی / یهودی/ نیویورکی" و روابط زن و مرد آثار منحصربفردی و خلق کنه . با اینکه در "رز ارغوانی قاهره" هم زمینه های گفته شده به شکل خاصی دنبال شد ه اما آلن در این فیلم بیشتر به دنبال نمایش رویایی بود که هر کدوم از عاشق های واقعی سینمایی یه موقعی بهش فکر کردن : برداشته شدن مرز واقعیت و رویا ، فیلم و زندگی در لحظاتی که دلمون می خواهد برای هرچه دورتر شدن از سختی های زندگی واقعی به رویاهمون پناه ببریم .
اما نکته جالب اینجاست که آدم های رویاهامون هم خیلی دلشون می خواد زندگی واقعی و تجربه کنن ! تصویر سینمایی همچین رویایی در دستگاه ذهنی آلن به معجون حیرت آوری از لحاظ جلوه های ویژه تبدیل نشده . برای اون هرچه بیشتر پرداختن به مفاهیم وجودی که انسان در چنین لحظاتی درگیرش می شه خیلی جذاب تر بوده . پرسش هایی درباره آفرینش ، حقیقت و زندگی . در کنار تمام این دغدغه ها هنرمندی آلن در اینه که رویای سینما برای اون به زمینه ای مبدل می شه تا به شرایط اجتماعی سالهای رکود اقتصادی در امریکا بپردازه و با هجو کردن تمامی آدم هایی که ممکنه تو همچین قصه ای سر و کله شون پیدا بشه تماشاگرو به عمق رویاهاش ببره .
هیچوقت این جمله ی دو تا بازیگر کم سن و سال فیلم " سفر " بیضایی و فراموش نمی کنم که وقتی بعد از سپری کردن یه راه طولانی توی آخر فیلم نا امید و خسته به این نتیجه رسیدن که :" بیا خیال کنیم . ما مجبوریم خیال کنیم . برای خلاص شدن از تمام این بدبختی ها . بیا خیال کنیم " . و این درست کاریه که وودی آلن خواسته فیلمی در موردش بسازه . فیلمی که قهرمان خیال پردازش و "میا فارو" بازی می کنه . زنی که اونقدر عاشق سینماست که رویای زنده شده ای توی سالن سینما به سراغش می آید و شهرو به هم می ریزه . انا اضاف کنید به بازیهای موندگار "دنی آیلو" و "جف دنیلز"

وقتی امروز صبح فیلمو دیدم هوس کردم هرچند کوتاه چیزی در باره اش بنویسم . با اینکه اینطور دست به عصا حرف زدن کار سختی بود اما اگه ذره ای تونسته باشم شمارو برای دیدن این فیلم آروم ، صمیمی و جذاب ترغیب کنم ، مایه خرسندیه ...
درباره ی "آتش بس" ، مبتذل ترین فرآورده ی بورژوایی یک کارگردان متوهم فمینیستی !
توروخدا دیگه فیلم نساز !

خانم تهمینه میلانی با کمال ادب و احترام دلم می خواهد فقط روی فیلم شما بالا بیاورم !
بوی تعفن نگاه بورژوایی تان به زندگی انسان ایرانی تمام شهر را برداشته است . آدمهایی که هم خوشگل اند ، هم مایه دار و هم اینکه زن خوشگل می گیرند تا تخم و ترکه ی نسل بعدی شان هم خوشگل باشند ! یادم نمی رود یکی از دیالوگهای فیلم "نیمه پنهان" را که شوهر گرامی شما – محمد نیک بین – در نقش سردبیری که نیکی کریمی عاشقش می شد بر زبان می آورد : " دیگر دوره این حرفها گذشته که ما بخواهیم در مورد اصالت خانوادگی آدم ها حرف بزنیم ... این نگاه فئودالی دیگر معنایی ندارد ...." . نمی دانم آن روز که چنین دیالوگی توسط شما بر روی کاغذ نوشته نوشته شد ، حال امروزتان را داشتید یا نه . ولی چیزی که از آخرین شاهکار هنری تان بیرون می زند تعفن است ! توهین محض است به طبقه ی متوسط و تمام ارزشها و تنگناهای زندگی اش . به تمام زنان و مردانی که در شرایط سختی بار زندگی را بر دوش می کشند . آدمهایی که مشکلات اقتصادی کمرشان را دوتا کرده ... زن ها و مردهایی که اگر تا سالها بدوند نمی توانند خانه ای اجاره ای از آن خودشان داشته باشند . و بعد شما تصویر انسانهای بی درد و متمکنی را روی پرده ی جادو به آنها نشان می دهید که تنها مشکل شان سوسول بازیهای بچه های پولدار است . مرد کارگری که همراه زن و بچه اش این تنها سرگرمی ارزان قیمت – سینما- را شبی با فیلم " آتش بس " تجربه می کند چه تعاملی می تواند با شما و جهان ذهنی تان داشته باشد . خانواده ای که هفته ای یک بار می تواند برنج و خورش سر سفره اش حاضر کند چه واکنشی در برابر خالی شدن دیس های پر از برنج و ظرف خورش و جعبه ی شیرینی در سطل زباله داشته باشد ؟ راستی شما برای چه کسی فیلم می سازید ؟ نکند در ایران زندگی نمی کنید و در استودیوی خصوصی تان در جزایر قناری فیلم می سازید . فیلم شما به شکل رقت انگیزی مبتذل است . شخصیتها و روابطشان پیش از آنکه نیاز به درمان توسط روانپزشک داشته باشد نیازمند دمیده شدن نگاهی اجتماعی در کالبد خویش دارند . آنها اگر کمی به اطرافشان نگاه کنند و به زندگی اجتماعی بیاندیشند دیگر فرصت زندگی کردن خویش را اینگونه به بازی نمی گیرند . شاید هم بیماری شخصیت های فیلم شما از سر تربیتی باشد که هیچگاه در محافل بورژوایی سراغی از آنها نمی توان گرفت ...
خانم تهمینه میلانی اسم مردم را نیاورید که کذاب تر از شما در این سرزمین نیست . شما تنها و تنها برای آن آدم های شکم سیری می سازید که نه برایشان مردم مهم اند ، نه نابسامانی اقتصادی ، نه فقر ، نه تنگناهای سیاسی .. آنهایی که روی شانه های انسانهای شریف این جامعه ایستاده اند و در اقتصاد بیمار ما یک شبه ره صد ساله می روند . شما سیرک اختصاصی تان را برای آنها ترتیب داده اید . دلقک های شما واقعا ً زیبارویند ... اما آنقدر سطحی و مبتذل هستند که شما دیگر نتوانید پز روشنفکری دروغین تان را بدهید. شما نه زنها را می شناسید و نه مردها را .... نگاه تان به روابط ِآنها هم بیرونی ، دروغین و احمقانه هست و برای همیشه و در هر زمان عقیم می ماند . از فروش فیلم تان سرمست باشد . اما تاریخ در مورد شما و سینمایتان داوری خواهد کرد . سینمایی که از آب گل آلود ماهی می گیرد و با ساختن جهانی که تا این حد آدمها در آن بی درد و بدون دغدغه اند حسرت را بر دل تماشاگرانش بگذارد که اگر دوتا اتاق از همان خانه را برای زندگی به ما می دادید کودک و بالغ درون که چیزی نیست خودمان را در یکدیگر حل می کنیم !
خانم میلانی باور کنید درک سطحی و نادرستتان از جریان اجتماعی چون فمینیسم آنقدر در گنداب ذهن سرمایه داری تان تغییر شکل داده که حالا با ساختن و روانه کردن چنین فیلمی بر پرده سینما ظهور پیدا کرده است .... شما سینما را با چیزی شبیه دستمال کاغذی اشتباه گرفته اید . حتی به حقوق اقلیتهای اجتماعی نیز در آتش بس رحم نکرده اید . مضحکه شان کرده اید . به آنها سخت ترین توهین ها را کرده اید . اقلیت دوجنسی که در ایران از کمترین حقوق اجتماعی برخوردار است . در نخستین نمایی که در فیلم یکی از آنها را دیدم تصور کردم شما جسارت آن را داشته اید که هرچند کوتاه به آنها بپردازید . اما هنگامی که تنها برای مفرح کردن فضای فیلمتان او را دست انداختید مطمئن شدم در پس ذهن ِ بورژوایی حماقت بارتان هنوز هم کلیشهای سنتی فرهنگ پر تناقض ایرانی جریان دارد و نمایش این شخصیت نه به خاطر جانبداری بلکه به خاطر دست انداختن و عینی کردن نگاه سطحی جامعه است .
خانم میلانی از شما متواضعانه تقاضا دارم دیگر فیلم نسازید . حداقل تا زمانی که درک اجتماعی شما تا این حد ابتدایی است ، دست به کار ساخت هیچ فیلمی نشوید .
علی دایی و بر و بچه ها توی صندوق پاندورا
اصلا ً چرا باید فوتبال نگاه کرد ؟ چرا باید امیدوار بود ؟ اصلا ً چرا تا این حد ملت امیدواری هستیم . همه اش امیدواریم که دستی از غیب بیاید و ما را از هر فلاکتی که درش اسیریم نجات دهد . حالا می خواهد کرایه ی زور راننده ی تاکسی قل چماق مسیر انقلاب – طالقانی باشد یا مثلا ً همین مسابقه فوتبال با پرتغال که تا این حد بدون منطق امیداور بودیم ( ! ) بازی را ببریم و آرژانتین رو هم توی دور بعد حذف کنیم . راستی چرا ما تا این حد ملت خوشحالی هستیم که خیال می کنیم بدون هیچ برنامه ریزی و نظمی همه چی خود به خود و به خواست خدا درست می شه . انگار پاندورا صندوق امیدواری شو زده تو ملاج ما . انقدر امیدواریم که شاید بهتره اسمشو بزاریم خوش خیالی .... خوش خیالی محض ... حالا علی دایی و بر وبچه ها اون گوشه ی صندوق امیدواری پاندورا خوابشون برده . ما بازم یه بار دیگه به این امیدواری ابلهانه مون باختیم . بازم باختیم تا یادمون بمونه ما هیچوقت نمی تونیم از اشتباهاتمون درس بگیریم . این دفعه به پرتغال باختیم .....
ای کاش پاندورا بی خیال ما بشه .
هایکوهای تنهایی
3)
بیدار خواب بود کودک
پدر اما باید بر می داشت
اسلحه اش را
از زیر نازبالش او
نوشتن
شغل نیست .
پیشه ی اوقات
ناخشنودی است .
تکنیک نویسندگی در سیزده نهاده
والتر بنیامین
1
کسی که می خواهد دست به کار ِ نوشتن ِ اثر بزرگی شود ، باید با خود مدارا کند ، و وقتی سهم معین روزانه اش را نوشت و تمام کرد ، تا آن جا که مانع کارش در روز بعد نشود ، خوش بگذراند.
2
می توانی از نوشته هایت با دیگران سخن بگویی ، اما تا کتاب تمام نشده است ، چیزی از آن را برای دیگران نخوان . هر خشنودی خاطری که از این طریق به دست آوری ، از ضرباهنگ کارت می کاهد . اگر به این انضباط پای بند بمانی میل ِ رو به افزون برای برقراری ِ ارتباط ، سرانجام تبدیل به نیروی محرکه یی برای پایان دادن کار می شود .
3
در محیط کاری ات از میان حالی ِ زندگی روزانه اجتناب کن . یک آرامش نسبی که همراه با سروصداهای کسل کننده است ، خفت بار است . از سوی دیگر ، همراهی ِ یک اِ تود یا سر و صدای اطراف ، به اندازه ی شنیدن سکوت شب می تواند مفید باشد . اگر چنین سکوتی گوش درون را تیز می کند ، آن اولی در حکم سنگ محک طرز بیان است که به واسطه ی فراوانی اش حتی ناهنجارترین صداها را می پوشاند .
4
از نوشت افزار ِ هرچه پیش آمد خوش آمد استفاده نکن ، پافشاری در استفاده از نوع معینی کاغذ ، قلم و مرکب سودمند است . دنبال تجمل نباش ، اما وفور این ابزار شرط ضروری است .
5
نگذار هیچ اندیشه ای از ذهنت به طور ناشناس بگذرد : و در دفترچه ی یادداشتت به همان جدیتی بنویس که ماموران امنیتی اسامی اتباع خارجی را ثبت می کنند .
6
قلم ات باید از الهام دوری جوید تا با نیروی مغناطیسی آن را به سوی خود بکشد . هر چقدر مآل اندیشانه تر، نوشتن چیزی را که به ذهنت رسیده است به تاخیر بیاندازی ، پربارتر خودش را در اختیارت می گذارد.
7
هیچ گاه به خاطر این که چیزی به ذهنت نرسیده است ، از نوشتن دست نکش ، حیثیت ِ ادبی ایجاب می کند تنها در لحظه ی از پیش تعیین شده ( وقت غذا ، یا قرار ملاقات ) ، یا در لحظه ی پایان کار نوشتن را کنار بگذاری .
8
وقتی برای نوشتن الهام نمی رسد ، وقتت را با پاک نویس کردن ِ آن چه نوشته ای پر کن . این جوری شمّت دوباره بیدار می شود .
9
Nulla dies sine lineo [ هیچ روزی بدون نوشتن سطری نگذرد ] – اما ممکن است هفته ها همین طور بگذرد.
10
هیچ کاری را که یک شب تا سپیده ی صبح رویش کار نکرده ای ، تمام شده قلمداد نکن.
11
خاتمه ی یک اثر را در اتاق کار ِ همیشگی ات ننویس . شهامت لازم را آنجا نخواهی یافت .
12
مراحل نوشتن : اندیشه / سبک / نوشتار . ارزش پاک نویس کردن در این است که همه ی حواست را جمع زیبایی خط بکنی . اندیشه ، الهام را از بین می برد ؛ سبک ، اندیشه را مهار می کند ؛ و نوشتار ، سبک را به نتیجه می رساند.
13
اثر ، صورتک ِ مرگ برای طرح ِ ذهنی است .
مقالات کاربردی سینما
1)
نوشته ای که در پی می آید فتح بابی است در این وبلاگ برای ارایه مطالب کاربردی پژوهشی در حوزه سینما و تئاتر . لطفا ً در مورد ادامه انتشار این نوع مطالب نظر بدهید.
مفهوم تكنولوژي و سينما
نويسنده: كريستوفر نوريس

در فيلم عصر جديد اثر چارلي چاپلين ميبينيم كه چاپلين در حال سفت كردن پيچ و مهرههاست. سرعت نقاله كمكم افزايش مييابد تا آنجا كه چاپلين دچار مشكل و تنش رواني ميشود… شصت سال پس از اين فيلم چاپلين در فيلم «احياء يك بيگانه» ميبينيم كه ريپلي بعد از مردان با روش شبيهسازي دوباره زنده شده است اما او تصادفاً اتاقي را كه در آن شبيهسازي انجام ميشده را ميبيند و در آنجا «ريپلي» ديگري را مييابد كه ناقص است و التماس ميكند كه او را بكشند. در اين دو فيلم كاملاً ميتوان نگراني و هراس از پيشرفت علم را مشاهده كرد. بيشك علم و تكنيك زندگي ما را دستخوش تحولات جدي كردهاند. اما در كنار تمام ارزشهاي مثبت همواره سؤالهايي پر از ترديد وجود دارند. آيا تمام تحولات تكنولوژيك در جهت خير بوده است؟ آيا هزينههايي كه به انحاء مختلف براي تكنولوژي پرداخت ميشود با نتايج آن برابر است؟ اما به هر حال دو اصل ويژگيهاي بنيادين مدرنيته هستند يكي «فردگرايي» و ديگري «ايمان به پيشرفت ارزشمند تكنولوژي»
مدينههاي فاضلهي علمي
علاقهمندي وافر جهان مدرن به علم و تكنيك ريشه در قرون 16 و 17 ميلادي دارد. نظرگاه مدرن در مورد علم و تكنيك از اين قرن سر برميآورند. اين نظرگاه توسط انديشمنداني همچون فرانسيس بيكن، جان لاك، رنه دكارت، گاليله و نيوتن ارائه شد. در اين نظرگاه تفكر تفسير صحيح جهان از طريق كتاب مقدس نفي ميشود و به جاي آن تجربه و كسب دانش به عنوان يگانه راه دريافت صحيح جهان مطرح ميشود. با ارائه اين نظرگاه، الگوهاي سنتي و كهن فهم و مواجههي با كائنات مردود شد و مورد ترديد قرار گرفت. در واقع جهان ديگر از هر معناي فراطبيعي عاري شده است و ميتوان با كمك ابزارهاي رياضياتي به مواجههي ديگرگون خود و جهان شكل داد. اين تحولات خود به خود به يك نهضت فلسفي در قرن هجدهم شكل داد كه به آن نهضت روشنگري ميگويند. در نهضت روشنگري بسياري از ابعاد اساسي نظرگاه مدرن تبيين شد. متفكراني همچون هيوم، بنتام و كانت از شاخصترين متفكران اين نهضت هستند. هابز شايد پيشرو نهضت روشنگري در قرن هفدهم باشد چرا كه ستايشهاي فراوان او از پيشرفت علوم جديد اين امر را آشكار ميكند از منظر نهضت روشنگري فهم علمي از انسان بنياد اساسي زيست او قرار ميگيرد از دل همين نگرش علمي در مورد انسان است كه تعابير مختلفي ظاهر ميشود چنان كه هيوم انسان را بيش از هر چيز بندهي ميل و شهوت فرض ميكند و اين انديشه اساس تفكر فايدهباوري بنتام ميشود. انديشمندان ديگر دوران روشنگري هم همچون لامتري و هلوسيوس و هولباخ نيز به اين مفهوم از انسان اصالت دادهاند و در آثار خود از اين مبنا سود جستهاند. حتي افرادي كه درباره اين فهم درباره انسان شك كردهاند اين نظرگاه را كه عقل انسان ميتواند جهاني بهتر بسازد را حفظ كردهاند. از نظر كانت اين باور كه انسانها در پي كسب لذت و گريختن از خطر هستند با اين باور كه بشر ميتواند با عقل خود دنياي بهتري را بسازد در تضاد است. ايمان نهضت روشنگري در قبال عقل انسان براي سامان دادن جهان به شكل عميقي با باور سدهي هجدهم در مورد پيشرفت علم همراه شده است… وقتي آيندهاي را كه تكنيك قرار است به ارمغان آورد را مدنظر قرار ميدهيم آنگاه يافتن تصا
وير سينمايي از دنيايي كه با علم و تكنيك تغيير شكل پيدا كرده است عجيب نيست. دنيايي آراسته، منظم با روباتها، ماشينهايي كه پرواز ميكنند، تلفنهاي تصويري و غذاهاي همانند قرص و … اين تصاوير در فيلم به خواب روند اثر وودي آلن كاملاً مشكل هزلگونهاي به خود گرفتهاند. در اين فيلم مدير يك فروشگاه غذاهاي بهداشتي (آلن) در يك عمليات ناقص منجمد ميشود و 200 سال بعد دوباره بيدار ميشود. او با دنيايي مواجه ميشود كه در آن روباتها به عنوان پيشخدمت فعاليت ميكنند و غذاها به طور اتوماتيك آماده خوردن ميشوند. اما اين تصور كه علم و تكنيك نه تنها با پيشرفت زندگي مادي بلكه با پيشرفتهاي فرهنگي همگوني دارد را در فيلم «پيشتازان فضا» ميتوان ديد… مدينه فاضله در پيشتازان فضا مانند تصوير خيالي «كوندورسه»، تقريباً رويكردي فردگرايانه دارد. اين مدينه فاضله سايهاي از هراس از تماميتخواهي را در هيأت «بورگ» را همراه دارد. بورگ يك ساختار گروهي است كه اشكال مختلف حيات را كه در برابر خود مييابد در خويشتن جذب ميكند و هر فرديتي را محو ميكند. اين مدينه فاضله به هر شكل كه باشد بازتاب اين اعتقاد است كه عقل و علم در نهايت باعث پيشرفت خواهند شد. اين يقين چشمانداز اصلي جهانبيني مدرن را تبيين ميكند. تغييرات حاصل از علم و تكنولوژي همچون صنعتي شدن بر همه آشكار است. با اين حال اين تصور كه علم و تكنولوژي نيروهايي كاملاً تكاملبخش هستند ديگر به سادگي پذيرفته نميشود. وقايع سنگين قرن بيستم از جمله دو جنگ جهاني وحشيگريهاي نازيها و مسابقات تسليحات هستهاي ايمان به تكامل بخش بودن بيچون و چراي علم را سست كرده است و علم را زير سؤال برده. تأثيرات تكنولوژي و صنعتي شدن بر زندگي روزمره هرگز به صراحت مثبت ارزيابي نميشود. تكنولوژي جديد همچون مهندسي ژنتيك چالشهاي جديدي را پيش روي انسانها قرار داده است.
خودپرستي علمي
زماني كه اولين متفكران مدرن با خوشبيني ارزشهاي يك شناخت علمي و تسلط بر طبيعت را طرح ميكردند افرادي كه خوشبيني كمتري داشتند هراسناك از اين دستاوردها سخن ميگفتند. به گفته ديويد وست ابتداييترين نمودهاي اين هراس را ميتوان در نمايشنامههاي فاوست اثر گوته و نوشتارهاي شيلر و در داستانهاي گوتيك قرن نوزدهم مشاهده كرد. رمان فرانكنشتين نوشته مري شلي از معروفترين هشدارها به بلندپروازيهاي علم است. هراس از بلندپروازيهاي علم را در آثار هنري معاصر نيز ميتوان دنبال كرد. انديشه علم تماميتجو و البته گمگشته راه در گونه فيلمهاي «دانشمند مجنون» قابل رديابي است. فيلم كلاسيك فرانكنشتين جزو اولين اين آثار است، در اين فيلم دانشمندي به نام فرانكنشتين تكههاي بدن مردگان را ميدزدد تا با وصل كردن برق به آنها مخلوق جديدي بيافريند. او تصادفاً مغز يك آدمكش را در جمجمهي اين مخلوق ميگذارد. فرانكنشتين در واقع همان دانشمند متكبري است كه سرمست از دانش خود در پي خلق يك موجود بدون ارتباط با خداوند است. در واقع او در پي دست انداختن به 2 ساحت دور از دست است: ساحت مرگ و ساحت حيات.
در نهايت غرور علمي منجر ميشود تا مخلوقي شكل بگيرد كه وحشتناك است، كه در نهايت خالق خود را از پا درميآورد. هراسهايي اينگونه در فيلمهايي همچون «دكتر جكيل و مستر هايد» كه در آن دانشمند گذشته از دخالت در كار كائنات درگير دخالت در نفس خويشتن هم هست.
پيشرفتهاي شگرف علم در حوزههايي همچون شبيهسازي و مهندسي ژنتيك نيز مواردي هستند كه هراس جدي در فضاهاي روشنفكري ايجاد كرده است و اين هراسها تجليات بسياري را در حوزه هنر داشته است. دخالت در زنجيرهي DNA و ايجاد تغيير در موجودات بعدي و نيز شبيهسازي يعني وارد كردن اطلاعات ژنتيكي يك فرد داخل يك تخمك بارور شده شكل دادن به نسخههاي يكسان ژنتيكي از همان موجود را ممكن ميسازد. در فيلم «مرد خوشبخت» در يك صحنه «دكتر ميلاو» با هيجان بسيار به «مايك» ميگويد كه توانسته است به كمك مهندسي ژنتيك و پيوند اعضاء يك «نژاد مطلوب» از انسانها را به دست بياورد. نگراني حاصل از پيشرفت مهندسي ژنتيك دقيقاً همين امر است كه در اين فيلم طرح ميشود يعني اينكه انسانها به مواد خامي براي كارخانهي مهندسان ژنتيك دربيايند. وقتي چنين امكاني دست دهد در كنار آن امكان سوءاستفاده از افراد در موقعيتهاي مختلف نيز رخ مينمايد. چنان كه در فيلم «زندگي دوباره بيگانه» ريپلي صرفاً محصول يك پروسه است و ريپلي عقب ماند تنها يك محصول ناقص از توليدات آن كارخانه است. در اين فيلم شبيهسازي صرفاً به مثابه تقليل هويت انسان در حد يك محصول توليدي مطرح ميشود. چنان كه تجاوز در ريشهايترين سطح زيست انساني به تصوير درميآيد. هراس ديگري كه وجود دارد بر اساس اين فكر شكل گرفته است كه تغييرات ژنتيكي در فرايندهاي طولاني معلوم نيست كه چه نتايجي را در پي داشته باشد ممكن است پس از طي سالهاي طولاني اساساً به گونهاي ديگر بدل شود يا ارگانيسمها، گياهان و جانوران خطرناك براي محيط زيست به وجود بيايند. اين هراس به وضوح در فيلم «پارك ژوراسيك» ديده ميشود. «هاموند» دانشمندي است كه دايناسورهايي را از روي DNA پيدا شده بر روي يك فسيل بازسازي ميكند و پاركر براي اين دايناسورها ميسازد اما عليرغم حفاظتهاي سرسختانه از اين پارك اما اين موجودات از اين پارك ميگريزند و وقايع شومي را به بار ميآورند. همان طور كه رياضيدان برجسته و البته همواره مردد «ايان مالكوم» هشدار ميدهد كه: «اگر تاريخ پيشرفت يك نكته به ما آموخته شده باشد آن نكته اين است كه در مقابل حيات نميتوان قدعلم كرد».
تأويلهاي جديد از داستان فرانكنشتين صرفاً در موضوع خلقت و دستكاري در حيات نمود ندارد. در فيلم هجوكنندهي كوبريك به نام «دكتر استرتج لاو» صرفاً اين تسليحات نيست كه ويراني به بار ميآورد. در پايان اين فيلم «ماشين جنايت» كه شوروي به عنوان آخرين مانع ساخته است جهان را نابود ميكند و مشاور علمي رئيس جمهور كه در پس زمينه كادر در حال محو شدن است، آخرين دانشمند پليد و زنداني شده در صندلي چرخدار دكتر استرنج لاو (پيتر سلرز) است. اين هراسها در مورد تكنولوژي انفورماتيك هم رخ نموده است. در فيلم «كولوسوس» ابركامپيوتري كه براي كنترل كردن پدافند موشكي آمريكا ساخته شده است، كنترل اوضاع را در دست ميگيرد و با اتحاد با همتاي روسي خود دست به ويراني جهان ميزند.
در فيلم «ترميناتور» كامپيوترهاي آينده در حالي كه مستقل شدهاند در پي بر پا كردن جنگ براي نابود كردن تمام نشانههاي انسانيت هستند. در فيلم ماتريكس هم كامپيوترها در حالي كه بر انسانيت غلبه كردهاند آنها را همچون مواد مورد نياز رشد ميدهند تا از حرارت بدنشان به عنوان منبعي براي تأمين انرژي استفاده كنند. در اين موقعيت ميبايد چه واكنشي در برابر اين خودپرستي علمي نشان داد؟ مدافعان تكنولوژي بر اين باورند كه داشتن قدرت كنترل بنيادهاي اصلي حيات به ما آزادي براي رهايي از قيد هر محدوديت را ميدهد ما ميتوانيم با كمك از زنجيرههاي ژنتيك به مداواي بسياري از بيماريها بپردازيم و ميتوانيم به رشد گياهان و بهرهبرداري از آنها بپردازيم اما درست بر اساس همين انديشه خوشبينانه است كه ميتوان استدلال كرد كه اگرچه ممكن است دستكاري در بنيادهاي زيست مخاطراتي به همراه دارد اما منافع اين دستكاري بر مضرات و معايب آن غالب است… اين ديدگاه استدلال ميكند كه با اعمال كنترلهاي مناسب و ارائه دادن نصايح اخلاقي و هشدارهاي مناسب ميتوان از بسياري از خطرهاي احتمالي نيز پيشگيري كرد. يكي از راههاي پيشگيري آن است كه مطمئن باشيم كه دانشمندان در حوزه اخلاق فعاليت ميكنند و موارد اخلاقي را در فعاليت خود مدنظر دارند. به گفته «مكس چارلزروث»: ما در برابر امكانات تكنولوژي جديد هرگز ناتوان نيستيم، ميتوانيم اين تكنولوژي را به نفع منافع خود كنترل كنيم».
بيهويتي در جامعه تكنولوژيك
بسياري بر اين اعتقادند كه علم جديد با صنعتي كردن و ماشيني ساختن زندگي يك محيط زيست كاملاً غيرانساني خلق كرده است كه در آن افراد از خودبيگانه و بيهويت خلق شدهاند. انسانها در اين محيط زيست از خودبيگانه شدهاند و هويت انساني خود را از دست دادهاند آنان در دام يك زيست بيهويت و فارغ از انسانيت گرفتار شدهاند ريشه اين نظرگاه به ديدگاه «ماركسيست»ها درباره از خودبيگانگي است. ماركس در تحليلي كه از مراحل تكامل فرايند كار در فصل پانزدهم كتاب «سرمايه» بيان ميكند كه تكنولوژي نقش بسيار مهم و تأثيرگذاري در حوزه كار دارد. لاجرم سرمايهدار دلبستگي عميقي به تكنولوژي دارد چرا كه ورود تكنولوژي او را از نيروي كار بيشتر بينياز ميكند و از سوي ديگر موجب رونق فعاليتهاي اقتصادي او ميشود. در بسياري از موارد مهارتهاي مختلف كارگران توسط ماشينهاي مختلف انجام ميشود و در جايي هم كه هنوز به كارگران نياز است و ماشين را نتوان جايگزين فرد ساخت اين كارگران هستند كه ميبايد خود را با ماشينها هماهنگ سازند لاجرم كارگران در واقع به زائده و ضميمهاي براي ماشينها بدل ميشوند. از سوي ديگر سرمايهدار ميتواند كنترل بيشتري بر كارخانه خود پيدا كند چرا كه او صاحب ماشين است. نقد ماركس بر آثار غيرانساني تكنولوژي و ماشينسازي بستري براي نقدهاي جديتر بر تكنولوژي را در زندگي مدرن فراهم كرد. بسياري از انديشمندان بر اين باورند كه در قرن بيستم هر روز كه ميگذرد اين از خودبيگانگي و بيهويتي انسان در مقابل تكنولوژي شكل عميقتري به خود ميگيرد به هر نسبت كه تكنولوژي جنبههاي مختلف از زندگي اجتماعي اعم از برنامه زندگي، سيستمهاي ارتباط و انتقال را دستخوش تغيير و تحول ميكند و مديريت و ساماندهي علمي حيطه گستردهتري از زندگي را اشغال ميكند. اين نگراني نيز از آثار منفي تكنولوژي نيز بيشتر به چشم ميآيد… تصاوير سينمايي كه از آينده در فيلمها ارائه ميشود نيز اين نگراني از زندگي فقدان انسانيت به چشم ميخورد. استنلي كوبريك در فيلم «اديسه فضايي: 2001» با طنز مختص به خودش جهان تغيير يافته از نظر تكنولوژي را به سخره ميگيرد. در ظاهر اين مدينه فاضله علمي يك جهان پيشرفته تكنولوژيك و منظم است كه در آن كامپيوترها و سفينههاي فضايي در اختيار انسان هستند اما اين نمودها كاملاً فريبنده است. جهاني كه كوبريك از آينده نشان ميدهد با جهان آينده در پيشتازان فضا تفاوت جدي دارد. در اين جهان در حالي كه تكنولوژي بسيار باشكوه است انسانها بدل به بردگاني بيرمق و در اصل چهرههايي روبات مانند براي ماشينها شدهاند. از بخش دوم فيلم دو فضانوردي كه به سياره مشتري رفتهاند ديگر ماجراجويان قهرمان نيستند بلكه در واقع بدل به كارمنداني بياحساس شدهاند. آنها تحت تأثير يك كامپيوتر بسيار احساساتي و مستعد به نام هال قرار دارند كه عليرغم آنكه عليه آنها رفتار ميكند اما باز هم تقريباً انسانيترين موجود در سفينه است. اين تصاوير سياه از آينده نشان ميدهد كه هر چه تكنولوژي و علم بيشتر پيشرفت كند و روال تكنيكي شدن ادامه داشته باشد همان قدر حكومت از دست مردم خارج ميشود و سلطهاي ديگرگون به نام سلطه فن بر بشر يا «فنسالاري» شكل ميگيرد.
«ژان لوك گدار» در فيلم «آلفاويل» شهري را به ما نشان ميدهد كه در آن يك كامپيوتر شرور به نام «آلفا ـ 60» شهر را اداره ميكند. يك نظم اجتماعي سلطهجو تحت عنوان منطق شكل گرفته است. در «آلفا ويل» هر كس نقش خود را دارد… در اين شهر كه انسانها بدل به كارمنداني بيانديشه شدهاند، اين بيانديشگي تبليغ ميشود چرا كه حاصل آن به وجود آمدن نظم اجتماعي است. داروهاي محرك بين مردم توزيع ميشود و دايرهي واژگان فعال با حذف لغات از لغتنامهها محدودتر ميشود. گدار در نهايت شخصيت محوري اين فيلم يعني «لمي كاوشن» را كه مأموري بين كهكشاني است وارد ميكند او تنها كسي است كه ميتواند كامپيوترها را شكست دهد. به همين نحو در فيلم فارنهايت 451 (اثر فرانسوا تروفو) تروفو يك جامعه تماميتخواه بياحساس را نشان ميدهد كه در آن انديشهورزي مستقل رد ميشود. مأموران آتشنشاني كتابها را ميسوزانند و توده مردم از طريق تلويزيون احمق نگه داشته ميشوند.
بسياري از اين هراسها درباره تأثير تكنولوژي در آثار اعضاي مكتب فرانكفورت ديده ميشود: ماركس هوركهايمر (1973 ـ 1895) تئودور آدورنو (1969 ـ1903) و هربرت ماركوزه (1979 ـ 1898).
ماركوزه شايد معروفترين اين جمع باشد ولي اين انديشه ماركس را كه تكنولوژي در نهايت در پي بيهويت كردن كارگران و حاكم شدن سرمايهداران است را در زمينه اجتماعي گستردهاي مطرح ميكند. او بر اين باور است كه تكنولوژي در قرن بيستم (كه آن را تكنولوژي ديرهنگام مينامد) شايد باعث افزايش توليد شود اما در واقع وابستگي جدي براي فرد به وجود ميآورد و انسان را بدل به ضميمهاي براي ماشين ميكند. هر چه اين تكنيكي شدن ادامه يابد ساحتهاي بيشتري از حيات اجتماعي تابع منطق اين تكنيكي شدن ميشوند و در نهايت مديران فنسالار و بوروكرات قدرت بيشتري در دست ميگيرند و در نهايت به سلطه خود شكل ميدهند. ماركوزه بر اين باور است كه عقلگرايي بر مبناي تكنولوژي اينك حتي دايرهاي محدود را براي انديشه ترسيم كرده است، چنان كه در شرايط فعلي تنها سؤال در مورد مسائل فني و تكنيكي با مفهوم به نظر ميرسد. بنابر انديشه ماركوزه اين روش انديشهورزي بيش از پيش به عنوان تنها روش قابل قبول انديشهورزي مطرح شده است. به بيان ديگر از نظروي اين انديشه اينك به مثابه يك ايدئولوژي ظاهر شده است. نظم اجتماعي حاكم با مديريت بوروكرات آن موجه به نظر ميرسد چرا كه اين نظم اجتماعي بازدهي تكنولوژيك را تأييد ميكند و افزايش ميدهد. لاجرم عقل تكنولوژي زده دقيقاً توجيهكننده وابستگي افراد به صنعت و به نهادهاي اجتماعي است، كه در پس گسترش تكنولوژي شكل گرفته است. در نهايت ماركوزه بر اين باور است كه علم و تكنولوژي جامعهاي كاملاً غيرانساني ايجاد كرده است و در نهايت منجر به انواع جديدي از كنترل اجتماعي شده است…
از نظر انديشمند ديگري كه جانشين ماركوزه و نماينده معاصر مكتب فرانكفورت است يعني يورگن هابرماس انسانها بيشتر و بيشتر تابع محدوديتهاي الزامي پيشرفتهاي تكنولوژيك ميشوند. اما از نظر يورگن هابرماس هرگز امكان رها شدن از تكنولوژي وجود ندارد و نميتوان از امكانات شگرف تكنولوژي چشم فرو بست. اما با اين حال اين پيشرفت تكنولوژيك صرفاً يك جنبه از هستي ما را شكل ميدهد. بعد جنبه مهم ديگر وجود دارد كه همان روابط بين افراد است. آنچه براي اين جنبه ميان انديشهاي وجود دارد گفتوگو و تعامل فكري ميان افراد به جاي دستكاري تكنيكي است. ما از طريق زبان ميتوانيم خواست و علايق خود را در جمع مطرح كنيم و با يكديگر بر سر آن به چانهزني و گفتوگو بپردازيم و آنگاه به عنوان يك جامعه بر سر اهدافي كه ميبايد مدنظر قرار دهيم به اشتراك برسيم.
از نظر هابرماس تكنولوژي هرگز فينفسه مشكلي نيست بلكه گسترش غلط نوع ارتباط تكنولوژيك كه ارتباط ميان انسان و طبيعت را تعريف ميكند به حيطه روابط بين انسانهاست كه مخاطرهآميز مينمايد. لاجرم با گسترش تكنيك در سطح روابط اجتماعي آنگاه هر مسأله اجتماعي خود را به شكل يك مشكل تكنيكي ظاهر ميكند و اين امر باعث ميشود تا قلمرو ميان افراد كه با بحث و گفتوگو و توافق شكل ميگيرد نيز بدل به يك امر تكنيكي شود. اگر همه روابط نيز تحت عنوان تكنيك مطرح شوند آنگاه واضح است كه قدرت اجتماعي در دستان مديران تكنيكي و بوروكرات ميافتد. هابرماس معتقد است در جامعهاي كه يك انديشمند نخبه بوروكرات نظم اجتماعي را بدون رجوع به مردم انجام و شكل دهد جنبه ارتباط ميان فردي انكار ميشود. شكل انساني زندگي كردن در يك اجتماع آنگاه نمود مييابد كه ما جنبه ارتباط ميان افراد و بحث و گفتوگو حول محورهاي مختلف را دوباره در شرايط تكنيكي شده معاصر مطرح كنيم. در جامعه آرماني كه هابرماس از آن سخن ميگويد همهي معيارها و اهدافي كه شكل گرفته است بر مبناي گفتوگو معنا يافته است و حول آنها بحثهاي گسترده در حوزههاي مختلف اجتماع انجام شده است و با آگاهي كامل از اين ارزشهاست كه ميتوان تكنولوژي را به مسير مطلوبي كه به دست آمده است هدايت كرد. اين توضيح هابرماس ما را دوباره به تفسير «چارلز ورث» برميگرداند كه استدلال ميكرد: «انسان در برابر تكنولوژي هرگز دست بسته نيست». اما از نظر هابرماس قبل از هر چيز ما ميبايد ساحت بحث عمومي را دوباره احياء كنيم، چرا كه از پس تكنيكي شدن و پيشرفت اين ساحت به دست فنسالاران بوروكرات از بين رفته است.
تكنولوژي جديد و نظرگاههاي معاصر
آنچه كه هابرماس فرض بنيادي خود در نقد بر تكنولوژي مدنظر قرار ميدهد آن است كه تكنولوژي هرگز جايگاهي در روابط ميان افراد و انديشهها ندارد. دستكاريهايي كه به واسطه تكنولوژي انجام ميشود ميتواند در مواجهه با طبيعت كارساز باشد اما وقتي اين دستكاريها وارد حوزههاي انساني و نيز روابط ميان افراد ميشود ايجاد مخاطره ميكند. از اين منظر بيشك تكنولوژي جديد كه كاملاً وارد حوزههاي انساني و روابط ميان افراد شده است. تنها وضعيت فعلي را تراژيكتر ميكند. يعني تكنولوژي رايانه يا تغيير سلولهاي بنيادين يا مهندسي ژنتيك همه و همه به نوعي ميتوانند خطرناك باشند. از اين گذشته تكنولوژي جديد ـ چنان كه در فيلم دشمن ملت نيز ديده ميشود ـ نوع جديد و كاملتري از نظرات و محدوديت افراد را امكانپذير كرده است. اين دست نگرانيها را ميتوان در فيلم هاير همچون ترميناتور 3، ديد. در پليس آهني آدمها دوبارهسازي ميشوند تا دولت از آنها بهرهبرداري كند. ترميناتور از اين هم پيشتر ميرود در اين فيلم ترميناتوريك آدم مكانيكي است كه توسط ماشينهايي كه آينده را در اداره خود دارند او را به گذشته فرستادهاند تا زني با نام «ليندا هاميلتن» كه آبستن كودكي است كه در آينده يك آزاديخواه باشد را بكشد. اينجا ترميناتور كاملاً نشانگر انسانيت در شرف سقوط است.
مهندس ژنتيك هم بهانههاي بسياري براي تصويرهاي تيره و تار در سينما بوده است. مهندسي ژنتيك جايي كه با تكنولوژي زاد و ولد همراه ميشود اهميت بسياري در فيلم «گاتاكا» پيدا ميكند. در اين فيلم يك جامعه وحشتناك تصوير ميشود كه در آن ارزش هر فرد با توجه به زنجيرهي ژنتيك وي شناخته ميشود و افرادي كه نقصي در زنجيره ژنتيك دارند به انجام كارهاي حقير و پست جامعه مجبور ميشوند. پس از هر سو كه به اين امر نگاه كنيم درمييابيم كه تكنولوژيهاي جديد تقويتكننده اشكال مختلف ستم در جوامع هستند و امكانات بيشتري براي ستم در اختيار ظالمان قرار ميدهند. شايد در پايان بحث درباره برخي از انديشههاي ميشل فوكو سودمند به نظر برسد.
فوكو نيز همچون هابرماس نگران تعدي به حوزهي روابط ميان فردي است. فوكو معتقد است كه قدرت انسانها را به نوع خاصي از افراد مورد نظر خود بدل ميكند. فوكو در كتاب: «تنبيه، مراقبت و زندان» در مورد اشكال مختلف مجازات و تحول آن از دوران كهن تا دوران مدرن و تغيير يافتن اشكال آن در دنياي مدرن به تفصيل بحث ميكند. از نظر فوكو انضباط با زير نظر گرفتن افراد آنها را بدل به موجوداتي تابع ميكند و با ايجاد شكل تابعيت در آنها موجود مطلوب خود را از آنان ميسازد. فوكو اما بر اين باور است كه هر چند تكنولوژي جديد اشكال مختلف كنترل و نظمبخشي را به همراه آورده است اما از سوي ديگر تواناييهاي انسان را هم بيشتر كرده است. لاجرم هرگز نبايد تكنولوژي را به طور كامل مردود اعلام كرد بلكه برعكس بايد به كشف امكاناتي كه تكنولوژي در «پيشرفت تواناييهاي» و «شدت بخشيدن به روابط قدرت دارد» از اتحاد بين اين دو جلوگيري كرد.
البته اين امر هرگز به اين معنا نيست كه پيشرفت تكنولوژي فينفسه به پيشرفت فرهنگ و اخلاق منجر ميشود. اتفاقات عظيم و وحشتناك پشت سر ما هرگز اجازه نميدهند كه ما به اين خوشخيالي قرن هجدهمي بازگرديم. لاجرم زمان شيفتگي دنيا به تكنولوژي اينك به سر رسيده است اما داشتن موضع نقادانه به تكنولوژي هم هرگز به معناي چشمپوشي از آن نيست. بيشك حفظ و بهرهبرداري از آنچه كه تكنولوژي در اختيار ما گذاشته است تنها با يك ذهن انتقادي ممكن است.
هایکوهای تنهایی
۲)
کنار نازبالشت
دمیده است خیال بی پروای عشقی
بیدار که می شوی
من رفته ام...
(( می دونی من اصلا ً آدم مزخرفی ام. بی ریختم . بچه ام . مرد نیستم . مثل یه مرد نیستم. فقط ادای اونا رو در می آرم . مخصوصا ً اونایی و که خیلی بزرگ ان و هوای اطرافیانشونو دارن . یه جورایی خیلی پدرن. با اینکه هنوز سنی ندارن تو زندگی شون . می دونی آدمای مزخرفی مثل ما فقط باید تحمل بشن . نباید زیاد بهشون نزدیک شد . آخه کسل کننده ان . یه سکوتهای اعصاب خردکنی دارن که آدمو دیوونه می کنه . حال بهم زنه . اصلا ً آدم نمی فهمه چی کار باید بکنه . هرچی بیشتر می گذره این حسه تقویت می شه . اگه هم مهربونی داره خیلی به دل نمی چسبه . چون اون چیزرو.. اون برقرو نداره . مثل برزخ می مونه . نه اینه نه اونه . یه وسط بدیه که نپرس . وقتی حرف می زنه . حرفایی که از اعماق وجودش بر می آید حتی اگه خیلی از سر علاقه باشه دل بهم زنه . می دونی حتی عشق این آدمه مزخرفه . حتی اگه نگات کنه و هیچی نگه . تو دل ِِ لعنتی ی کوفتی اش زه بزنه و هیچی نگه . خودشو مثل یه تیکه سنگ نشون بده . اه چقدر کسل کننده است . این بابایی که داره له می شه و هیچی نمی گه . نمی تونه بگه . فایدش چیه . باور کن آدما ظرفیت محبتو ندارن . فقط ادای فهمیدنشو در می آرن .
آدم مزخرفی مثه من عشقشو بی هیچ هدفی فقط پرتاب می کنه اینور اونور . از بس که تنهاست . آخه چقدر تنهایی . تنهایی که به دور و بر شلوغ بودن نیست . تنهایی فقط مربوط می شه به تنهایی . یعنی رفیقی در کار نیست . همه نامردن . نارفیقن . بی معرفتن . یارو وقتی با دوست دخترش شکر آبه بیست چارساعته تلفنتو سرویس می کنه . اما وقتی داره با یارو حال می کنه صدبارم زنگ بزنی یه بار بر نمی گرده بگه ُمردی ؟ زنده ای ؟
دیگه نمی دونی چی برات باقی می مونه . عشق نه . فقط دلت می خواد روی این دنیای لعنتی بالا بیاری . عصبانی ام من . خیلی داغونم . نمی فهمم . آدم ِخوبی بودن مزخرفه . باید بی شرف باشی . باید حسود باشی . باید پفیوز باشی . نباید بخوای به کسی کمکی کنی . چون تهش مسخره ات می کنن. انگولکت می کنن . می گن این یارو چه اسکلیه . ولی اگه بی همه چیز باشی رو سر همه جا داری . چه حالایی که بهت نمی دن . می دونی همه آدمایی که ساده ان اینطوری ان . مهربونا بدبختن . همینآن که این زندگی ماتحتشونو جر می ده . اونم توسط همین اطرافیان . حالم داره بهم می خوره از این زندگی . چار شبه نخوابیدم . اما انقدر کفری ام که نمی دونم چرا زنده ام . یارو خودش هم نمی دونه چشه ؟ مثل یه طفل می مونه . تو دوسش داری . انقدر که عین عنین ها باهاش تا می می کنی . از صمیم قلب ، انقدر که توی خودت می میری ولی خودت و یه پارچه آقا نشون می دی . بی هیچ شائبه ای تمام وجودتو می کنی محبت و بهش می دی . بعد برمی گرده متهم ات می کنه . آدم باید بی شرف باشه . باید خودخواه باشه . اگه نباشی . باختی . حتی اگه عاشق باشی باید کثافت باشی . این آدما ظرفیتشو ندارن . اینا کسیو نمی خوان که باهاشون مهربون باشه . بهشون خیانت نکنه . احترام بذاره . احساس مسئولیت بکنه . چون خودخواهن . فقط خودشونو می خوان . تو رو یارو فقط واسه خودش می خواد . اما "توی واسه خودت" ، واسه اون هیچ کوفتی نیستی . تو مثل یه تیکه زباله ای . دستمال کاغذی که هر وقت خواست یه جوری ازت استفاده کنه . فرض که بی ریخت باشی . همه سطحی ان . همه فقط می خوان یه چیزی باشه بریزن تو چاه حقارتشون . فقط باید چاهو پر کرد بقیه شو ... ولی جوهر آدمه اهمیتی نداره . تو این دنیا یا باید گرگ باشی یا تیکه پارت می کنن. بعدم روت پی پی می کنن و هرت هرت بهت می خندن . منه عوضی عاشقشم . بعد یهو می بینم .... نیستم براش . مثل یه وسیله ازت استفاده می شه . احساسات کشکه چون دیوار توجیهات خیلی بالاست. بعد تو عینهو گوسفند واسه هر کاری خودتو مشتاق نشون می دی . هیچوقت این حرف استاد تو گوشت فرو نرفت که لامصب واسه هیچی ، هیچ کاری خودتو مشتاق نشون نده . ولی تو باز آدم نشدی و لذت بردی که بی هدف به این آدمها کولی بدی . آدمایی که هیچوقت معنای عشقو رفاقتو دوستیو نفهمیدن . چون انقدر اسیر دنیای کوچیک خودشون بودن که یه متر اونورتر هم ندیدن . بعد هم واسه خوشون یه کیلومتر صغرا کبرا چیدن . من احمق ام . که نمی خوام آدم بشم . برم تو لاک خودم . هیچ آدمی . به هیچ آدمی تو هیچ جایگاه و مقامی نزدیک نشم . همه خودخواهن پس تو چرا نعل وارونه می زنی . همه فکر خودشونن. اینکه تو بشی دمپایی شون تا رد بشن از روت . هیچ آدمی ارزششو نداره . هیچ کس . هیچ کس . هیچ کس .
حتی اگه تو تنهایی و تاریکی ات بمیری . بازم هیچ آدمی ارزششو نداره دست دراز کنی براش که کمکش کنی چون تو همون لحظه داره به این فکر می کنه که چرا باید دست تو رو بگیره نکنه این به ضررش بشه .
باید فقط و فقط تنها بود . این قانونه این دنیاست . به هیچکس نباید نزدیک شد . هیچکس . ))
اینارو یه بابایی می گفت که خیلی حالش بی ریخت بود .............
اولین برخورد من با این داستان به 5 و 6 سال پیش بر می گردد . این داستان همراه مجموعه ی 108 داستان دیگر در یک ویژه نامه ادبی که توسط یکی از ناشرین معتبر امریکایی منتشر شده بود به دستم رسید و مرا با خودش به دنیایی پر از رویا برد. همیشه دلم می خواست فرصتی پیش می آمد و ترجمه اش می کردم . تا اینکه خیلی اتفاقی به ترجمه ای از آن برخوردم که انصافا ً روان و شسته رفته است . نویسنده ی این داستان ، یاسوناری کاواباتا به خاطر مجموعه آثارش جایزه نوبل هم برده است . بخوانید . مطمئنم برای شما هم لذت بخش است .
چتر
ياسوناری کاواباتا

«اوه، بارون میآد؟»
پسرک همانطور که از جلوی فروشگاه میگذشت چترش را باز کرد؛ البته بيشتر برای پنهان کردن کمرويیاش تا در امان ماندن از باران.
بااينهمه بیصدا چتر را طرف دختر گرفت. دخترک فقط يک شانهاش را زير چتر نگه داشت. پسر داشت خيس میشد، اما نمیتوانست خودش را بيش از اين به دختر نزديک کند و ازش بپرسد آيا با او زير چتر میآيد. دختر بااينکه میخواست دستش را روی دست پسر بگذارد و دستهی چتر را بگيرد جوری نشان میداد که انگار آمادهی فرار است.
دو تايی به يک استوديوی عکاسی رفتند. پدر پسرک به خاطر شغلش در خدمات اجتماعی بهزودی به جای ديگری منتقل میشد. اين میتوانست عکس يادگاریشان باشد.
عکاس به کاناپه اشاره کرد: «لطفا اونجا کنار هم بشينين.» ولی پسر نمیتوانست کنار دختر بنشيند. او پشت دختر ايستاد و با همان دستی که پشت نيمکت گذاشته بود روپوش دخترک را لمس کرد تا بدنهایشان اين جوری با هم در تماس باشد. اولين باری بود که دستش به دختر میخورد. گرمايی که از بدن دختر در نوک انگشتانش حس میکرد مثل حرارتی بود که اگر دختر را برهنه در بغل میگرفت احساس میکرد. پسر بعدها، هروقت به اين عکس نگاه میکرد، میتوانست ياد گرمای بدن دختر بيفتد.
«دوس دارين يه عکس ديگه بندازم؟ بغل هم بشينين، يه عکس از نزديکتر بگيرم.»
پسر سری تکان داد. در گوش دختر آهسته گفت: «موهات...؟» دختر به پسر نگاه کرد و سرخ شد. چشمهايش از خوشی برقی زد. تند به دستشويی دويد. چند دقيقه پيش، وقتی پسر را ديده بود که از جلوی فروشگاه میگذرد، سريع بيرون پريده بود و فرصتی نمانده بود تا موهايش را درست کند. حالا موهايش، انگار که تازه کلاه حمام از سرش برداشته باشد، آشفته بودند. دختر آنقدر خجالتی بود که حتا نتوانست جلوی مردها دستی به گيسوی پريشانش بکشد، اما پسر فکر کرد اگر يکبار ديگر ازش بخواهد موهايش را مرتب کند بيشتر خجالت خواهد کشيد. خوشحالی دختر وقتی به دستشويی میدويد دل پسر را هم گرم کرد.
وقتی دخترک برگشت، روی نيمکت طوری کنار هم نشستند که انگار طبيعیترين اتفاق دنياست. موقع رفتن از استوديو، پسر برای برداشتن چتر به دور و برش نگاه کرد. بعد فهميد دختر جلوتر از او چتر را برداشته و بيرون رفته. دختر وقتی ديد پسر دارد نگاهش میکند، ناگهان يادش آمد چترش را برداشته. تکانی خورد. آيا کار ناخودآگاهش نشان میداد حس میکند او هم، مثل چتر، مال پسر است؟